پرسید، کدام آثار ایرج زند را بیشتر دوست داری؟ طراحی ها، نقاشی ها، طراحی نقاشی هایی که دوست دارند مجسمه باشند یا مجسمه هایش را با آن سایه های مبهم و مرموز...

گفتم، ایرج کریم خان زند را،

بعضی درخت ها هستند که هرچند میوه های خوب می دهند اما سرشاری و پرباری وجودشان، عطر حضورشان در فصل های خاطره می ماند. ایرج زند دست هایی طراح، نقاش، مجسمه ساز و لب هایی شاعر داشت. زبانش بیش از آنکه جواب دهد می پرسید و چشم هایش همواره در جست وجوی گمشده یی بود، حتی آن لحظه که یافته یی در پنجه هایش تاب می خورد. ایرج سایه اش از خودش بلندتر بود، گویی همیشه در طلوع یا غروب زندگی می کند. بعد از کارهای جدی هنری اش، بزرگ ترین دلمشغولی برایش کار پرزحمت انتخاب کارگاهش بود که با جبر گسترش کارها و افزایش اجاره بها ناگزیر از آن می شد. همیشه بیرون رفتن از کارگاهی که با آن انس گرفته بود و راه اندازی کارگاهی دیگر برایش ماجرایی پرزحمت بود.

مثل پرنده یی که تا جایی جادویی برای خود پیدا نکند آشیان نمی سازد، معماروار، شاخه به شاخه، پلان درکه را می گشت و بالاخره پیدایش می کرد. آخرین کارگاهش در دو انتهای دره یی، در بلندی درکه بود. برای رسیدن به کارگاه باید از هفت خوان ایرج کریم خان زند می گذشتی. «در رسیدن به تو تنها راه گذشتن است، باید چراغ رنگ به دست بگیرم و در تاریکی هایم به دنبال تو بگردم». ایرج روزها و شب ها، بیشتر روزها و کمتر شب ها، در سکوت و آرامش یا در بی قراری و بی تابی روی آثارش کار می کرد. وقتی کارش از پیش نمی رفت با تشویشی آشکار می گفت؛ «باید کمرش را بشکنم. از دست هایم فرار می کند، قرار نمی گیرد.» اما بی قراریً جانش بود که به کارش راه می یافت و گاه کار چنان به تعادل می رسید که رمزهای نادیده جانش آشکار می شد، گویی در خواب کار می کرده است.در آخرین کارگاهش بیش از حد کار می کرد، می گفت اینجا را پیش از اینکه کارگاه شود باید می دیدی، یک خرابه بود، به کمک همسرم سایه اجاره اش کردیم، درسایه سایه به این صورت درآمد. علاوه بر صدای دست باد که بر برگ های درهم بیشه تاب می خورد، گاه زمزمه رودخانه و صدای پرنده ها را در خلوت کارگاهش داشتی، در آنجا بود که پس از عبور از عشاق آهنی اش که سایه هایی سبک و سیال داشتند، فرشته های شفاف به سراغش می آمدند.

در رسیدن به کارگاه ایرج زند، بلندی و پستی و پیچ و تاب کوچه ها و ضرب صدای پایت که از پله پله یی بی شمار به سوی رودخانه پایین می رفت تو را به یاد بی قراری ایرج و پیچ و تاب مجسمه هایش می انداخت. ایرج برایم نقل می کرد که فکر می کنم فرانک استلا باشد که می گوید، هر وقت دو سه روزی از کارگاهم جدا می افتم دلم سخت برای کارگاهم تنگ می شود و روز چهارم در حالی که سر از پا نشناخته به سوی کارگاهم روانه ام، اگر کسی راه را بر من ببندد دلم می خواهد او را بکشم.ایرج خلوت را دوست داشت اما تنهایی را دوست نداشت، همیشه دوستان و شاگردانش را برای آنکه هوایی تازه کنند به کارگاهش دعوت می کرد، من بارها دیده و شنیده بودم که در بازگشت از کارگاه ایرج زند بیش از آنکه از صدای باد و زمزمه رودخانه گفت وگو کنند، بی تابی، بی قراری و پرکاری ایرج در خاطرشان مانده بود. او بارها می گفت کاشکی این دولت که می گوید خدمتگزارم همتی می کرد و این ناحیه درکه، فضایی که برای گرد آمدن هنرمندان بی نظیر است را برای تهران بزرگ به دهکده یی کوچک برای هنرمندان تبدیل می کرد. با کارگاه ها و فضاهای فرهنگی مطلوب که پس از خستگی از کار مداوم گرد هم بنشینیم، چای بنوشیم و بگوییم و لایه های تخیل یکدیگر را صفا دهیم. «رïستن سبزه تازه به چمن/ شوق سرشاری تو در دل من/ مهربانی، کار، باور و امید/ و همین/ انجمن یعنی این...».اما کارگاه ایرج زند تنها در درکه نبود، دانشگاه هنر تهران و اصفهان که از دهه شصت، او صمیمانه در کنار اعضای علمی رسمی آن کاری جانانه می کرد، نخواست یا نتوانست او را تمام وقت جذب کند، با وجود این هر وقت به او فرصتی داده می شد با استقبال همکاران و دانشجویان روبه رو می شد. در کارگاه های آموزشی اش بیداد می کرد، او می دانست که هنر تا واقعیت را به واقعه تبدیل نکند کاری نکرده است. استاد هنر را کسی می دانست که توان داشته باشد تا فضای خشک و رسمی و برنامه های واحدبندی شده آموزشی را به باغی بی در و دیوار، در عبور از هوایی تازه تبدیل کند.

«بادها ابر عبیرآمیز را/ ابر، باران های حاصل خیز را...». شرح آنچه از شور و شوق و شیدایی در جلسات کارگاه های طراحی، نقاشی و نقاشی دیواری زند می گذشت، باید شاگردان عاشقش بگویند، بخوانند، بسازند و بنویسند. صدای هق هق گریه دخترم را که در دانشکده شاگردش بود حتی در مرگ پدربزرگش هم چنین نشنیده ام؛ پدربزرگی که تمام کودکی اش را بیشتر در آغوش او گذرانده بود تا در کنار من.«دوستان عاشق من/ مثل دریا/ بعد رفتن/ ابرشان/ بر جای می ماند/...ابر/ دریای مسافر/ بحر هجرانی/ پاکً غمناک غریب دست حیرانی./ ابر جانی تازه و روحی کهن دارد/ ابر هر دم قسمت خاک است، می بارد...»هنر واقعیتی است که از زندان عادت آزاد شده باشد و چنین است که «مسوولیت نقاش، آزاد ساختن نقاشی است» (اکتاویو پاز) حتی اگر هنرمند به ظاهر نتواند خود را آزاد کند.روحش شاد و نامش جاودان باد.

محمدابراهیم جعفری