مرشدلو این روزها در گیرودار تدارک دو نمایشگاهی است که تا چند ماه دیگر در ایران و خارج کشور خواهد داشت.

● اگر بخواهیم به عقب برگردیم، خودتان مسیر فعالیت نقاشانه تان را از ابتدا تا الان چطور می بینید؟ نگاه احمد مرشدلو چطور شکل گرفت؟

سال ۶۹ وارد هنرستان تجسمی پسران شدم. قبل از آن در دوره راهنمایی معلم زبانی داشتیم که معلم هنر ما هم بود و در کلاسش مسائلی را مطرح می کرد که چون از قبل به آنها علاقه داشتم، باعث شد به شکل جدی تری آن را دنبال کنم. بعد از مدتی همان معلمم به من پیشنهاد کرد که با او به کلاس نقاشی یی که می رفت بروم. گفتم که باید با خانواده ام صحبت کنم و اگر مشکلی نداشته باشند، من هم خیلی دوست دارم. آن را با خانواده مطرح کردم و آنها هم استقبال کردند و این شد که با معلم زبانم سر کلاس نقاشی آقای حسن کیوان رفتیم. این کلاس یکی دو سالی طول کشید. بعد از آن این نیاز برایم جدی تر شده بود و می خواستم آن را ادامه بدهم. بعد از پرس وجویی که کردم متوجه شدم که می توانم در هنرستان تجسمی درس بخوانم و از همان جا بود که خیلی جدی تر با مسائل نقاشی و هنر آشنا شدم. در هنرستان شانس بزرگی آوردم و در سال دوم آقای «آریاسب دادبه» معلم نقاشی ما شد. آقای دادبه برای ما زمینه هایی را فراهم آورد که در این فضا دوام بیاوریم و باعث شد که حتی نگاه و تعریف مان از نقاشی چیز دیگری شود. من با تعاریف و ذهنیت دیگری وارد هنرستان شده بودم و خب وقتی با این آقا آشنا شدم همه چیز فرق کرد، دیدم که هنر یا نقاشی خیلی جدی تر از آن چیزی است که فکر می کردم. بعد از هنرستان بلافاصله وارد دانشگاه شدم. در آنجا هم این شانس را داشتم که معلمان خوبی داشته باشم؛ خانم «صغری زارع» یا آقای «یعقوب عمامه پیچ» و خیلی های دیگر. اینها نقش عمده یی در شکل گیری ذهنیتی که الان دارم و دنیایی که برایم ساخته شده دارند.

● رفتن تان به دانشگاه مربوط به چه سالی می شود؟

سال ۷۳، هنرستان را تمام کردم و وارد دانشگاه آزاد شدم. به خاطر مسائل خدمت سربازی مجبور شدم یک مقدار پروژه ام را دیرتر برگزار کنم و در سال ۷۸ فارغ التحصیل شدم. فوق لیسانس هم شرکت کرده بودم و دانشگاه هنر قبول شدم. در دوره کارشناسی ارشد هم شانسی که آوردم، شاگردی مهدی حسینی بود. البته با مهدی حسینی از قبل آشنا بودم، اما رساله نظری یی که با او برگزار کردم باعث شد که با خیلی از نقاشان جدی تر آشنا شوم و در نوع نگاه و زندگی شان دقیق شوم.

● از چه موقع به این نتیجه رسیدید که می توانید کارهای تان را ارائه کنید؟

هنرستان یکسری نمایشگاه های سالانه داشت که در دهه فجر برگزار می شد. بعد از مدتی این نمایشگاه سالانه در خانه آفتاب برگزار شد (که البته آنجا دیگر وجود ندارد) نمایشگاه های من از آن موقع شروع شدند. زمانی که داشتم هنرستان را تمام می کردم با سه تا از دوستانم، نمایشگاهی را در گالری کیهان برگزار کردیم که آن گالری هم دیگر وجود ندارد. اولین حضور جدی ام همین گالری کیهان بود. بعد از آن در بی ینال های مختلفی شرکت کردم و در همان سالی هم که انجمن نقاشان تشکیل شد من عضو انجمن شدم. تقریباً با یک اختلاف زمانی محدود با تشکیل انجمن، گروهی به نام گروه ۳۰ تشکیل شد که عضو آن شدم. تا سال ۸۰، نمایشگاه انفرادی نداشتم و اولین نمایشگاه انفرادی ام را در همان سال در گالری طراحان آزاد برگزار کردم.

● چرا این قدر دیر؟

آن زمان و حتی الان به جوان ها خیلی مجال و فرصت نمی دادند و نمی دهند. سال ۷۴-۷۳ بود که رفتم گالری سیحون و گفتم که آمده ام از شما وقت بگیرم. آن موقع جوان بودم و کسی مرا نمی شناخت. به من گفتند تا سال ۷۷ وقت مان پر است. به یکی دوتا گالری دیگر هم سر زدم و خواستم وقت بگیرم، ولی به من وقت نمی دادند. تا اینکه سال ۸۰ گالری طراحان آزاد این لطف را داشت و من را جدی گرفت و به من وقت داد. نمایشگاه انفرادی بعدی ام در گالری اثر بود. ۲ نمایشگاه انفرادی در آریا، بعدی خانه هنرمندان و بعد طراحان و آخری هم باز خانه هنرمندان.

● نوع برخورد مخاطب در نمایشگاه های تان چطور است؟

بد نیست غمکثف در این سال ها خوب بوده غمکثف. نقاش های خیلی حرفه یی، شاید زیاد دوست ندارند و خوشایندشان نیست. یکسری نگاه هایی حاکم است که این نگاهی را که من دارم، نگاهی عقب مانده می دانند، یک نگاه بی ارزش. در سال های اخیر خوشبختانه وضعیت کمی بهتر شده. زمانی که در دانشگاه آزاد درس می خواندم، واقعاً چند جریان یا مد فرهنگی و هنری را می دیدم. یک مدتی نقاش ها خیلی جکسون پولاک بودند. بوم را توی حیاط می گذاشتند و از طبقه دوم و سوم رنگ را روی آن می پاشیدند. بعد از یک مدت جریان دیگری آمد و بیکن مد شد. متاسفانه این مدگرایی هست و الان هم مد یک چیز دیگر است.

● این نگاه در مورد فیگوراتیو بودن شما است؟

نگاه نو داشتن که فرضاً آبستره کار کردن نیست. شما اگر در کتاب مفاهیم و رویکردها در آخرین جنبش های هنری قرن بیستم نگاه کنید، نویسنده کتاب وقتی از لوسین فروید یاد می کند با دو سه جمله این نقاش را توضیح می دهد و می گذرد، ولی در مورد نقاشی مثل فرانسیس بیکن تمرکز بیشتری می کند. از فروید خیلی سریع می گذرد و حتی نوع تکنیک آن آدم و انتخابش را سنتی آکادمیک می داند. فکر می کنم در حال حاضر همان نگاه عوض شده و آدمی مثل فروید مورد توجه قرار گرفته. دلیلش ممکن است یکسری دلایل جامعه شناختی باشد.

● به لحاظ موضوع، انسان محور اصلی نقاشی های شما است. دلیل خاصی برای این نکته دارید؟

به هرحال ما انسانیم و بیشترین آشنایی و همدلی یی که داریم با همنوعان خودمان است. از صبح که از خواب برمی خیزیم تا واپسین ساعات شب با همنوعان خودمان ارتباط و پیوند داریم.در کنار همدیگر احساس آرامش می کنیم و اگر معضل و مشکلی برای هر کدام از ما پیش بیاید رنج می بریم و متاثر می شویم. به زعم من تنها راه نفوذ به وضعیت جامعه و جهان معاصر مراجعه به وضعیت موجود انسانی است. به تعبیری دیگر تمرکز بر انسان ها و وضعیتی که در آن قرار دارند طریق و راهی برای تفکر و اندیشیدن است. فارغ از این مطلب انسان چون با اثری که تصویرکننده خود اوست مواجه می شود توجه و رویکردش به اثر جدی تر می شود. پس به دو لحاظ نظری، می توان توجیهی برای این مواجهه عنوان کرد. یکی به عنوان راهی برای تفکر فلسفی و هستی شناختی و اساساً تامل و اندیشه و دوم جلب نظر مخاطبان بیشتر و گسترده کردن حوزه مخاطبان. البته اغراض و نیات جانبی هم بی تاثیر در این رویکرد نبوده اند. به تعبیر دیگر این آثار بیانگر رویکرد من نسبت به سیاست ها و مقرراتی است که دولت ها طراحی و اجرا می کنند که نتیجه مستقیم و بلافصلش در سیمای نوع انسانی بروز می یابد. پرداختن به این موضوع مجال دیگری می طلبد که فعلاً نمی توان در این مختصر به آن پرداخت.

● این انسان محوری در موضوع،در نقاشی ما مهجور واقع شده است؟

یکی از دلایل شاید بار سیاسی یی باشد که آثاری با این موضوع حمل می کنند. کارهای «گویا» نمونه خیلی خوبی اند. «انقلاب ماه مه» یا تصویر سازی هایی که از خانواده سلطنتی ارائه کرده همه و همه به نحوی مستقیم یا غیرمستقیم تخطئه سیاست ها و برنامه هایی بود که حکومت های وقت اعمال می کردند.

«اتودیکس» یا «بکمان» و ... هم به نوعی این خصیصه نقاشی فیگوراتیو را منعکس کرده اند، پس می توان دید که خصایص سیاسی آثاری با موضوع فیگورهای انسانی می تواند برای حکومت ها در برخی مواقع زننده باشد. در ضمن روحیه محافظه کاری حاکم بر مجامع روشنفکری و دانشگاهی هم علت دیگری است که نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت. متاسفانه چون اقتصاد هنر در ایران چندان مستقل نبوده و اگر حمایت های دولتی نباشد، هنرمندان وطنی در تامین معاش خود با معضل مواجه خواهند شد، هنرمندان ترجیح می دهند خود را درگیر مسائل و دغدغه های سیاسی نکنند. لذا می بینیم که بیشتر کارها معطوف به آثاری می شوند که مزین کننده دیوار ادارات و موسسات دولتی می شوند و ناخواسته و خواسته منویات و ایده آل های دولت را منتقل می کنند. همان مباحث آشنای فوکو را که به یاد بیاوریم به خوبی متوجه عمق مساله می شویم. بحث اینکه این قدرت سیاسی است که شکل دهنده حوزه های گفتمانی است و به طور مستقیم و غیرمستقیم خود را در همه حوزه ها منعکس می کند. به واقع در این نحوه رویکرد هنرمند انعکاس قدرت می شود و اثرش هم.مساله مهم بعدی این است که متاسفانه رویکردهای نظری لازم برای توجیه اهمیت موضوعات انسانی در حوزه هنر نقاشی صورت نگرفته است و نقاشان وطنی هنوز به اهمیت مقوله چندان پی نبرده اند.

● فکر نمی کنید با نوع اغراق هایتان یا تاکید شما روی خود فیگور، مخاطب بیشتر درگیری اش اینها باشد و از آنچه می خواستید بگویید فاصله بگیرد یا اینکه میان موضوعات مختلف سردرگم شود؟

نمی توان گفت هیچ کس به آنچه من قصد داشته ام فکر نمی کند. به هر حال یک تعدادی هستند که فکر می کنند. تعدادی هم چون حاضر نیستند فکر کنند، آن اتفاقی که در لحظه افتاده است را می بینند و آن دریافت آنی را دارند و به همان اکتفا می کنند و از آن می گذرند. برای این آدم ها نمی شود کاری کرد. آن دیگر وظیفه من نیست. این «چرا» برای عده یی پیش آمده. من دارم «سوال» طرح می کنم.

● دوره یی هم بوده که خودتان این موضوع را مورد تردید قرار داده باشید؟ شک کرده باشید به این کاری که می کنید و خواسته باشید تا فضای دیگری را تجربه کنید؟

شک که نه، اما خسته شدم. خوب آدم با بی مهری ها که مواجه می شود خسته می شود. من می توانستم راه های دیگری را برای نقاشی یا زندگی انتخاب کنم که مجبور نباشم این قدر سختی را تحمل کنم. بعضی مواقع دوستانی که با آنها معاشرت و برخورد دارم می گویند؛ فلانی چقدر شعار؟ چقدر ادای روشنفکری؟ من قصدم ادا درآوردن نبوده. قصدم شعار دادن نیست. چیزهایی را که من در زندگی تجربه کردم و دیدم شاید آن آدم اصلاً ندیده باشد. او تجربه متفاوتی دارد. این چیزها خسته ام می کند. واقعاً نمی دانم چه چیزی باعث شد که به این سمت کشیده شوم. فکر می کنم دنیایی که در آن زندگی می کنم این نوع نگاه را به وجود آورد، آن را به وجود آورد، حتی محیط اجتماعی که من در آن زندگی می کردم هم خیلی تاثیر داشت.

● وقتی روبه روی کار شما قرار می گیریم تعبیرهای مختلفی از کارتان می شود...

این اشکالی ندارد. مخاطب این حق را دارد که هر جور بخواهد تفسیر کند. اتفاقاً این یکی از آرزوهای من است که وقتی کاری را به وجود می آورم هم مخاطب عام و هم خاص بتواند در مقابل آن بایستد و برداشت خودش را داشته باشد و این را در نمایشگاهی که در خانه هنرمندان داشتم به عینه دیدم. هر کس تفسیر خودش را داشت. من واقعاً قصدم شاید چیزی نبود که آنها می گفتند. حداقل اینکه حسی به آن آدم ها منتقل شده. آن حس را می توان به مرور زمان سمت وسو داد و اصلاحش کرد. البته اعتقاد دارم که هنرمند از ناخودآگاه جمعی تغذیه می کند و چیزهایی را بیرون می کشد و عرضه می کند. شاید همه این قابلیت را نداشته باشند.

● از چه مرجعی برای شروع کارتان استفاده کردید؟ چیزی را که احتیاج داشتید از کجا گرفتید؟

از هنر غرب گرفتم.

● از چه کسانی؟

نقاشان فیگوراتیو قرن بیستم و حتی قبل از آن را خیلی دوست دارم. بیشتر مرجع ما در نقاشی غربی ها هستند. نه اینکه من دقیقاً آنها را تقلید کنم، اما می توان برای نوع نگاه از آنها استفاده کرد. دیدن خیلی تاثیر دارد. نه اینکه من آمده باشم و برداشت مستقیمی از کسی داشته باشم، نه، همین که با جهان بینی این آدم ها آشنا شدم خیلی تاثیر داشت.

● در نقاشی از مدل هم استفاده می کنید؟

بله. در ابتدای شکل گیری کار که باید حتماً مدل باشد. ولی از زمانی به بعد، خیلی به مدل احتیاجی ندارم.

● فکر می کنم بعد از انقلاب، زمینه های اجتماعی مناسبی برای ظهور هنر رئالیستی به وجود آمد، چه عواملی باعث شد دیر به سمت این هنر حرکت کنیم یا اینکه اصلاً حرکتی به چشم نیاید؟

این دلایل جامعه شناختی و روان شناختی یی دارد که من نمی توانم در مورد آن توضیح بدهم. متاسفانه منتقدان خوبی هم نداشته ایم. منتقدان ما اکثراً تک بعدی می بینند و یا حتی مصرف کننده هستند و با رجوع به اینترنت و استفاده از مطالب دیگران چیزهایی را می نویسند و به خورد مردم می دهند. این طور هیچ وقت اتفاقات جدیدی نمی افتد.

بنا به یک عادت فرهنگی، ما همیشه پرداختن به یک سری موقعیت ها را در هنرمان عقب می اندازیم...

شما اگر هنر اول انقلاب را نگاه کنید، روح انقلابی را در آن متجلی می بینید. ما این معادل ها را در سال های بعد نمی بینیم و بعضی نقاشی ها هم که کشیده می شود، بر اساس سلایق شخصی و سمت و سوهایی که همیشه در هنر هست به وجود آمده اند. نقاشی اول انقلاب به نظرم تا جاهایی حرفی برای گفتن دارد و قابل احترام و ستودنی است. یک چیزی برای من جالب است و همیشه به آن فکر می کنم، جریان روشنفکری ما، بعد از پشت سر گذاشتن جنگ، به شدت این اتفاقات به وجود آمده را کوبید. ما چنین اتفاقی را پشت سر گذاشتیم، اما اصلاً دیده نشد. آنها این را کاملاً جدا از خودشان دیدند. انگار اصلاً نبوده و نیست. بالاخره این اتفاقی بود که برای منً ایرانی افتاده است، پس چرا دیده نشد؟