•شما وارد كشوری شدید كه چه از لحاظ فلسفی و چه هنری نطفه بسیاری از جنبش ها در آن بسته شد و سپس در اروپا گسترش یافت. یكی از این مكاتب اكسپرسیونیسم است و اتفاقاتی كه به ویژه پس از جنگ دوم در آلمان رخ داد به آن دامن زد. چرا شما هیچ وقت تحت تاثیرش قرار نگرفتید؟

طبیعی است كه وقتی آدم آنجا زندگی می كند خیلی چیزها یاد می گیرد، من هم چیزهایی یاد گرفتم كه امكان فراگیری اش در اینجا ممكن نبود. نحوه ارزش گذاری یك اثر هنری در اروپا با ایران فرق می كند.افراد در ایران می خواهند برای خالقان هنری راهنما باشند و بسیار هم سعی و تلاش می كنند، مثل آقای پاكباز. او را تحسین می كنم. من از كتاب های او بهره مند شدم وقتی هنرجوی هنرستان بودم اما افسوس می خورم كه این اطلاعات چقدر اندك است. من سعی می كنم از تمام فعالیت های این سرزمین مطلع شوم منتها كتاب هایی كه در ایران چاپ می شود فاقد تصاویر كافی است و جواب شما را اینگونه بدهم كه در آلمان كسانی هستند كه مانند من كار می كنند و اینگونه نیست كه هیچ كس نباشد...

•فكر می كنم كارهای شما بیشتر به شمال اروپا گرایش دارد مثلاً هلند.

بله. آلمان كشوری است كه با تمام آوانگارد بودنش سنت رمانتیك در آن ریشه دارد و اینگونه نیست كه با این نوع از نقاشی بیگانه باشند.

•غریب نیست اما من می گویم شما زمانی وارد این فضا شدید كه جنگ و جدل های فراوانی در جامعه هنری آلمان درگرفته بود.

من وقتی وارد آلمان شدم افسار هنر دست وحشی های جوان بود و بازار هنری حول آنها می چرخید، دلیلش هم این بود كه آنها جرات كرده بودند دوباره روی بوم كار كنند. «جوزف بویز» می گوید: «اگر كسی می خواهد امروز یك اثر هنری خلق كند و برای انجام دادن این كار رنگ و روغن می خرد و بوم سفارش می دهد، اولین قدم اشتباه خویش را برمی دارد.»او معتقد بود نقاشی مرده است و رفتاری می كند كه امروزه در ایران چیدمان یا امثالهم نامیده می شود. اما از طرف دیگر «مانفرد بروچ» جوابش را اینگونه می دهد: «كسی كه امروز می خواهد كار هنری كند و به مغازه لبنیات فروشی می رود و مارگارین ارزان می خرد به علاوه یك صندلی كهنه، اولین قدم اشتباه خویش را برداشته است.» چون جوزف بویز با مارگارین، صندلی كهنه و... كار می كرد.برای من نقاشی جای به خصوصی دارد. فكر می كنم درون انسان یك جای بیولوژیكی دارد شاید شبیه نفس كشیدن یا غذا خوردن. وقتی یك جعبه مداد رنگی می دهند به یك بچه خردسال، او چندتا درخت می كشد پس نمی شود نقاشی را از او گرفت. نقاشی همیشه خواهد بود از بشر اولیه تا بشر متمدن.گاهی می بینیم كه مجموعه ای از مجسمه ها در دوران باستان یك اثر هنری محسوب می شوند بنابراین فكر نمی كنم حسی كه «مارسل دوشان» بیدار كرد چیز جدیدی محسوب شود. كسی كه دوست دارد نقاشی كند، نقاشی می كند و حتماً نباید بگوید من از فردا ویدئو آرت می سازم.

•ماهیت و وجود اشیا از مباحثی است كه در فلسفه غرب و حكمت شرق به آن توجه می شود...

بله این مبحث در نقاشی هم مهم است.

•جدای از رنگ، نور، فرم و... اینگونه تفكرات چقدر برای شما اهمیت دارد؟

به دلیل روحیه سوررئالیستی كه داشتم اشیا خیلی برایم مهم شدند و این همزمان بود با دورانی كه از نقاشی آبستره جدا شدم. حتی سعی كردم نوسوررئالیسم كار كنم كه بعدها متوجه اشتباهم شدم. شروع كردم به دیدن كارهای «رنه مگریت». مگریت دقیقاً مثال بارز و مشهود سخن شما است. به همین خاطر اشیا ناگهان برای من كاراكتر پیدا كردند.

•كی ریكو چطور؟ او چقدر شما را جذب خودش كرد؟

او به هر حال یك جاهایی تحت تاثیر نقاشان دیگر بوده است یعنی می توانید ردپای كوبیست ها را در كارهایش ببینید و چندتا از سوررئالیست های دیگر. اما ارتباطش با تفكرات عرفانی و ایرانی را نمی توانم تائید كنم.

•منظورم این نبود كه به دنبال سوررئالیست غربی در نقاشی ایرانی باشیم چرا كه تعاریف اش و در نتیجه نمادهایش متفاوت است. اما انگار سوررئالیسم غسل تعمیدی است برای نقاشان ایرانی ای كه با نقاشی غرب عجین هستند.

فكر می كنم این ادعای شما برای ایرانی ها صدق می كند. صلاحیت صحبت كردن درباره نقاشی تحلیلی برای ما ایرانی ها در چه حدی است؟ نقاشی تحلیلی در انقلاب صنعتی اروپا و اوضاع سیاسی اش ریشه دارد. وقتی كارهای پیكاسو را نگاه می كنیم و به آن علاقه داریم حتماً باید زمان خلق آن كارها را در نظر بگیریم. وضعیت اروپا در آن سال ها چگونه بوده است؟ مثلاً دوشیزگان آوینیون آنقدر جدید به نظر می آید كه فكر می كنی پیكاسو كاری انجام نداده است ولی وقتی به تاریخ تابلو نگاه می كنی (۱۹۰۶) تازه متوجه می شوی كه چه كار عجیبی است.من معتقدم اساس هنر مدرن در اروپا ریشه اش كاملاً با ایران متفاوت است.ما ایرانی ها آدم های ادبی هستیم. مثلاً تاكسی سوار می شوید از هر سه تا راننده یكی شان یك شعر از سعدی یا حافظ برایت می خواند تا موضوعی را كه درباه اش صحبت می كند بهتر متوجه شوی. هیچ كجای دنیا اینگونه نیست. شاید در روسیه هم تا اندازه ای شبیه به اینجا باشد. پس این ادبیات در هنرهای تجسمی ردپای اساسی بر جا گذاشته است و باعث شده است یك فرق اساسی میان كار ایرانی ها با هنرمندان غربی به وجود آید حالا نمی دانم خودآگاه یا ناخودآگاه.

•با اینكه شما ذهنی نقاشی می كنید اما منبع نوری شما همیشه ثابت است و از چپ به راست.

فكر می كنم یك مقدار دلایل تاریخ هنری دارد. اگر به كارهای نقاشان كلاسیك دقت كنید متوجه می شوید كه اكثراً نور از سمت چپ به راست است. اگر نور از راست به چپ باشد شاید دست تان روی بوم می افتد.

دلیل دیگرش شاید به این خاطر است كه من تحت تاثیر نقاشانی مثل «ورمیر» هستم و منبع نوری او هم معمولاً از چپ به راست است. من خیلی اوقات هنگام نقاشی از ذهنم كمك می گیرم. فقط گاهی كه می خواهم دوباره آنها را در نور ببینم، كنار پنجره قرارشان می دهم.

•انسان هایی كه در دهه ۹۰ میلادی كشیدید اطرافشان خلوت تر از انسان هایی است كه در دهه ۸۰ خلق شده اند و اطرافشان پر از اشیا است.

این از آن دست سئوال هایی است كه تاكنون به آن فكر نكرده ام و شما دیده اید و می گویید. اشیایی كه در تابلوهایم وجود دارد به مرور زمان به حروف تبدیل شده اند. یك شاعر اول خیلی می سراید و می نویسد تا به مردم منظورش را بفهماند. این مسئله در نقاشی هم صدق می كند یعنی زمانی با كشیدن انسان هایی كه ایستاده اند و صدها چمدان، مهاجرت را نشان می دهند و از زمان دیگری یك چمدان باز می تواند زندگی مهاجران را نشان دهد. فكر می كنم دلیلش این است.

•و هنوز فكر می كنم شما هنوز پیكاسو را دوست دارید.

من خیلی پیكاسو را دوست دارم. نمی دانم شاید سوادم كم است اما تا آنجا كه می دانم دائم پیكاسو نقش اساسی را در هنر مدرن بازی كرد و برای من بزرگترین است.

•و هنوز هم ادامه دارد...

خب طبیعی است. اینها سرمشق هایی بوده اند.