كشوری كه در حال جنگ است به ناچار كركره موزه هایش را پایین می كشد. برای رئیس یكی از این موزه ها در كشوری مثل عراق شاید بزرگترین رویاها بودن در پناهگاهی امن باشد.

«دانی جورج» (Donny George) رئیس موزه ملی بغداد است. اگرچه فكر كردن به سرنوشت خودش و آینده كشورش را بی نتیجه می داند اما در سالن پرشكوه و خالی از بازدیدكننده موزه اش در میان ظروف قدیمی آینه كاری شده و میزهای گلی باقی مانده از گذشته های دور قدم می زند و در رویاهای خود غرق می شود.در خیالش افتتاح باشكوه موزه را می بیند: محوطه باز ساختمان پذیرای هزار مهمان بود، بره های پروار، روی میزهای مجلل، زیر درختان نخل. آدم های سرزنده و دلاور از مردم متمدن چند هزار سال پیش عراق حكایت می كردند. پدیدار شدن خط در این سرزمین برای اولین بار اجازه داده است كه افكار و ایده ها از عصری به عصری دیگر سیر كند. آقای جورج لبخند می زند. وقتی صدای انفجار از نزدیكی ها می آید، رویابافی تنها چیزی است كه خاطر را تسكین می دهد. در چشم های قهوه ای درخشان او امید به زندگی در عراق و ترس با هم دیده می شود. در زمان حكومت «صدام حسین» او چیزهای زیادی آموخته است. مثلاً زندگی دوگانه را: «ستایش دیكتاتور در محافل عمومی، غم حضور او در خلوت خودش» او یكی از اعضای حزب بعث بوده. حزبی كه اكنون از هم پاشیده است.

می گوید: «عضو این گروه نبودن به معنای اخراج شدن و كنار گذاشته شدن از مسئولیت حفاری های باستان شناسی بود.» چیزی كه بزرگترین عشق زندگی او است. گویی سازش كردن و كنار آمدن با شرایط مثل تاری در متن زندگی او بافته شده است.اكنون با گرفتن مسئولیت جدیدش به عنوان مدیركل موزه های عراق در راهروهای مارپیچ محل كارش ساكن شده. وزیر كشور برای بازگشایی موزه ملی عراق به او اصرار زیادی كرده است. حتی گفته اند اگر لازم باشد با هزار نگهبان از موزه محافظت می كنند. اما به عقیده «جورج» اگر این مسئله اتفاق بیفتد: «دیگر موزه نخواهیم داشت. باید اسم موزه هایمان را سربازخانه بگذاریم.»حالا سه سال است كه از آغاز هرج و مرج ناشی از ورود ارتش آمریكا به بغداد و تاراج موزه ها گذشته است.«جورج» روز آغاز جنگ را به یاد می آورد كه وقتی سربازان ملی عراق برای مقابله با سربازان آمریكایی راكت زدند، او به طرف درپشتی موزه فرار كرده است. از آن روز غارت موزه ها آغاز شد. گزارش دزدیده شدن صد و هفتاد هزار شیء از موزه های عراق اغراق آمیز است. عدد واقعی پانزده هزار قطعه بوده كه البته همین تعداد هم مثل زلزله ای هولناك تكان دهنده است. جبران این عقب ماندگی ها بعید به نظر می رسد. با كمك آمریكایی ها موزه های كشور بازسازی و مدرنیزه شده اند. «جورج» عراقی مسیحی ای كه بسیار خوب انگلیسی صحبت می كند، در جمع آوری این كمك ها بسیار ماهرانه عمل كرده و با نیروهای اداری آمریكایی ارتباط بسیار خوبی برقرار كرده است. اما در عین حال در نظرش عصبانیتش از آمریكایی ها ذره ای كم نشده است. به عقیده او: «آمریكا نیروهایش را فقط برای تهی كردن كشور آورده است.»

حتی با وجود گم شدن هزاران قطعه بنای موزه هنوز با هر استانداردی كه در نظر بگیریم مجموعه ای استثنایی و درخشان شناخته می شود. چیزی كه كمبود آن به چشم می آید، آرامشی است كه با وجود آن بتوان جهانیان را به بازدید از موزه دعوت كرد. «جورج» می گوید: «وقتی موزه ای بازگشایی می شود یعنی صلح و آرامش بازگشته است.» ولی حالا با فضایی خالی روبه روییم. فضایی خالی از زندگی، خالی از گفت وگو. این موزه به عنوان بازتاب تاریخ عراق در دل بغداد- یا بهتر است بگوییم در دل پروژه آمریكا در عراق- تصویری از امید به گل نشسته است.«هركسی در قلبش از آمریكا ممنون است كه به ما كمك كرده تا از شر این رژیم خلاص شویم.» جورج ادامه می دهد: «اما موقعیت خارج از كنترل چیز دیگری است. چرا نباید موقعیت را تحت كنترل داشته باشیم؟»امروز در بغداد كنترل موقعیت تقریباً غیرقابل تصور به نظر می رسد. از سال ۲۰۰۳ تاكنون سه نفر از كارمندان موزه كشته شده اند.از همه این حرف ها كه بگذریم آقای جورج با پنجاه و پنج سال سن، خودش را نگهبان تاریخ كشورش می بیند.