گاه كه هوا سرد و تاریك می شود، ترسی ناشناس و دیرین فرا می گیردم؛ ترسی كه ریشه اش گنگ است، ترس از مغاك، از درونی ترین قشر خاك، شاید وزش هیچ است. شاید نفخه مرگ است. آنهایی كه ناخواسته با مرگ دست و پنجه نرم كرده اند، جنگی نابرابر، محتوم... آن لحظه را چگونه گذرانده اند؟

از رمان شال بامو

در خبرها آمده بود فریده لاشایی، نقاش، مترجم و نویسنده رمان شال بامو پس از چهارمین عمل جراحی در چند روز متوالی، با مرگ دست و پنجه نرم می كند.

كات به اتاق ۲۱۴، بیمارستان جم، تهران

روی تخت بیمارستان دراز كشیده. دیگر شبیه عكس هایی كه عباس كوثری عكاس- از او گرفته و لاشایی در آن عكس ها دستمالی بر سر بسته تا موهای از دست رفته اش را در روال تلخ شیمی درمانی بپوشاند، نیست. تا خودم را معرفی می كنم كه خبرنگار همشهری هستم، دستم را محكم فشار می دهد. موقر و متشخص است. امروز بعد از بیست و چهار - پنج روز است كه دارد غذا می خورد و حرف می زند. دختر جوانش، مانلی می گوید: خوب موقعی آمدی . این همان دخترك راوی رمان لاشایی ست كه لالایی شال بامو، شال بامو را بارها شنیده است؛ شال بامو، شال بامو یعنی شغال آمد، شغال آمد.

فریده لاشایی كیست؟

نقاش است و متولد ۱۳۲۳، زاده رشت. پدرش فرماندار لنگرود بود. دوران كودكی لاشایی همزمان با درگیری های سیاسی زمان مصدق بود و بازتاب آن درگیری ها در جامعه پرتلاطم آن سال در شمال ایران كه هنوز هوای میرزا كوچك خان جنگلی را در سر داشت، بخشی از روایت شال بامو را می سازد.

كات به اتاق ۲۱۴

می گوید: آنقدر درد داشتم كه می خواستم بمیرم؛ سه بار از دروازه مرگ بیرون آمده ام. در كتاب بعدی ام این ماجرا را می نویسم كه در این مدت بیماری چه كشیدم، چه دیدم و چه بر من گذشت . مانلی می گوید: مامانم خاكستری شده بود . این همان دختر كوچك رمان است؛ فارغ التحصیل حقوق از هاروارد.مسلم است كه راوی ما بعد از چهارمین عمل جراحی كه به خیر هم گذشته خسته و كم توان باشد. خیلی سئوال پیچش نمی كنم. خودش گهگاه چیزی می گوید. با مانلی حرف می زنم. از دوران سخت بیماری مادر می گوید.

شال بامو

او نقاش بزرگی ست؛ یكی از نقاشان مطرح این سه دهه. او را فریده لاشایی نقاش می شناسند. با این حال او شال بامو را نوشته و تعدادی هم كار ترجمه دارد. لاشایی در گفت وگویی می گوید كه فریده لاشایی نقاش و نویسنده، هر دو، یكی هستند و همیشه ادبیات، مشغله ذهنی اش بوده است. لاشایی ۱۸ ساله بوده كه از ایران رفته و ۲۸ ساله بوده كه بازگشته است. آنجا كار شیشه گری و نقاشی می كرده و پس از اتمام رشته هنرهای تزئینی در وین، مدت دو سال دركارخانه ای در جنوب اتریش به طراحی كریستال پرداخته است. بااین حال یك دوره ادبیات آلمانی هم در دانشگاه فرانكفورت خوانده است.همیشه دلش خواسته بنویسد و با آنكه كوچكترین شاگرد جعفر پتگر بوده، هرگز در ذهنش نبوده كه نقاش باشد.هر چند كه در گفت وگویی دیگر و در جایی دیگر وقتی از دوران كودكی اش می گوید، اذعان می كند كه همه از كودكی نقاش باشی صدایش می كردند. شال بامو كم شبیه نقاشی نیست و عده ای هم اعتقاد دارند كه لاشایی با این رمان نقاشی كرده و شال بامو یك كلاژ تمام عیار است. رمان از دریچه چشم پروین خانم مادر فریده لاشایی ست و گاه خاطرات پروین خانم با خاطرات راوی گره می خورد. گاه روایت عقب تر از زمان راوی ست و گاه به دوران روایت رمان (زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران) بازمی گردد. رمان پر از ماجراهایی ست كه راوی با امثال سهراب سپهری و احمدرضا احمدی و زنان و مردان صاحب نام دیگر داشته است. شال بامو را لاشایی ۱۲ سال پیش نوشته و تازه پارسال منتشرش می كند. نثر رمان، پاكیزه و فاخر است و حالتی از شعر دارد. گفتیم بعضی از تصاویر رمان، درست یك تابلوی نقاشی ست كه لاشایی به جای نوشتن، رنگ آمیزی اش كرده است: صدایش گل میخی بود كه ترانه ها را در خاطره می كوبید، چنانكه تا به امروز طنین آنها در كوچه پس كوچه های باران زده آویزان است. روی سیم های تلفن، روی لبه های سفال های شكسته، گوشه گاری هایی كه گاریچیان آنها كه (مدت هاست مرده اند) هرگاه از آن حوالی رد می شدند لحظه ای توقف می كردند تا جانی بگیرند .

كات به اتاق ۲۱۴

می توانی با خودت فكر كنی زمانی كه به دیوارهای سراسر سفید روبه رویش در اتاق بیمارستان خیره می شود، رویشان با نگاه و خیالش خط می كشد و طرح می زند و رنگ می كند؛ عاشق آبستره هستم، رنگ ها را دوست دارم، رنگ عطر كار است، بو مهمترین مسئله است، در این دوران بیماری ام بوی آدم ها را نمی توانستم تحمل كنم، رنگ ها موسیقی جان هستند، می پیچیند توی خطوط و آنها را زنده می كنند.فقط یك رنگ یا یك نقطه می تواند یك طراحی را زنده كند . درست است كه خودش اعتقاد دارد عمل جراحی چهارم و دكتر جوان نابغه اش نجاتش داده، با این حال نگاه او به زندگی هم نمی تواند در روند بهبود و نجاتش از اجبار به مرگ، بی تاثیر باشد؛ به آن دسته از تفكراتی كه در نهایت به مرگ و تاریكی منتهی می شوند اعتقادی ندارم . می گوید تصاویر هم در دوران بیماری اش به كمكش آمده اند. می گوید كه پر از تصویر و طرح بوده است. حتی در این موقعیت هم از عشقش به ادبیات نمی گذرد. بالاخره بحث را به جاودانگی كوندرا می كشاند كه چقدر این رمان را دوست دارد و چه ترجمه ای دارد. بحث نقاشی های اسب های وحشی می شود كه لاشایی بی آنكه بداند اسب در مكتب یونگ نماد مرگ است، پس از فوت مادرش می كشیده و تعجب می كند از اینكه نقاش های جوان اینقدر به طرح اسب علاقه نشان می دهند و تابلوها پر از اسب شده و می گوید نكند همه عاشق مرگند؟! .

لاشایی بازیگوش، نقاش، نویسنده و مترجم می ماند

قرار است شرح حال برشت را كامل كند و كتابش را كه پیش از این در گزارش آمد را بنویسد. خودش می گوید ممكن است نقاشی هایش از این پس ساده تر و مینی مالیستی تر باشند، اما قصد ندارد تغییر چندانی در فضای كاری اش اعمال كند و همچنان می خواهد همان فضا را گسترش دهد و الهام نقاشی های او همچنان طبیعت خواهد بود یا همان چیزی كه معتقد است شور هستی را در او برمی انگیزاند و باعث می شود تا با عناصر درونی اش رابطه برقرار كند. یكی- دو جمله قبل از جمله آخر دیگر خسته شدم . كه حق هم دارد پس از این دوران بیماری و بستری مفصل؛ انگار كه واگویه ای با خود داشته باشد، می پرسد نقاشی یك برگ كی تمام می شود؟ می شود تا همیشه ادامه داشته باشد .

كات به اتاق ۲۱۴

اتاق بیمارستان را در حالی ترك می كنم كه مترجم نجواهای شبانه ناتالیا گینزبورگ چشم هایش را روی هم می گذارد تا كمی استراحت كند. احتمالا قصد دارد به محض مرخصی اش به گالری ماه سر بزند و از نمایشگاه نقاشی هایش كه بدون حضور او افتتاح شده و تا بیستم دی ماه ادامه دارد، دیدن كند. مستمع لالایی شال بامو همچنان كنار مادر ایستاده است.

این لحظه را هم طی كن. طی كن و شب فرا خواهد رسید و تو آرام خواهی یافت. در تاریكی مدفون نشو... فردا دوباره فرا خواهد رسید... رنگ و بویی نو خواهد داشت.

از رمان شال بامو

پس از تحریر: فریده لاشایی یكی- دو روزی ست كه به سلامت از بیمارستان مرخص شده است.

لیلی نیكونظر