اول ، فيلم تا چه حد در بيان سرگشتگى ها و آشفته حالى اين نسل و بيان عواطف سرکوب شده و نيازهاى پاسخ داده نشده اش موفق عمل کرده است.دوم ، نتايج حاصل از اين سرگشتگى ها و عوارض خوب و بد آن و راههاى ارائه شده براى درمان آن تا چه حد تاثيرگذار از آب درآمده است و سوم:فيلم در عيار واقعيت تا چه حد موفق نشان مى دهد. ميزان موفقيت فيلم در 3 وجه فوق در مواجهه با شخصيت اصلى فيلم (فرزين با بازى بهرام رادان ) به بهترين وجه خود را مى نماياند.در ابتداى فيلم و روى زمينه سياه تيتراژ، نامه نگارى فرزين به استادش را مى شنويم که به استاد نکاتى را درباره به بن بست رسيدن تمام تجارب معنوى و فلسفه بافى هاى توحيدى يادآور مى شود و از او مى خواهد به طيف فرزين که گروه «شيطان پرستان» است بپيوندد. با مراجعه به نمونه هاى واقعى و بيرونى درمى يابيم که به هر حال شيطان پرستى آيينى است ، که در ميان گروهى قليل از جوانان جامعه رواج دارد و مى توانيم تصور کنيم که فيلم قرار است راوى ماجراى جوانى متعلق به اين طيف و گروه باشد ؛ اما پس از تيتراژ نشانى از اين دسته و گروه در فيلم نمى بينيم و همه چيز در همان جملات شکسته و بسته پايان مى يابد! کما اين که اثرى از همان استادى که از قراين و شواهد برمى آيد که رابطه فکرى خاصى بين او و فرزين برقرار است ، نمى يابيم در عوض فيلمنامه فرزين را يک دانشجوى المپيادى تيزهوش مى نماياند، که به واسطه بعضى شبهات درباره شناخت انسان و مناسبات آن با آفرينش به ترجمه کتب فلسفى روى آورده است ، اما حاصل غور کردن او در مفاهيم اين کتب ترجمه اى چيزى جز بن بست عقيدتى نبوده است ؛ بعد که آشنايى فرزين با آيدا رخ مى نمايد، ناگهان تمامى آن دغدغه هاى فلسفى فراموش مى شود و به نظر مى رسد که زمان آرامش فکرى فرزين رسيده است ، اما در اينجا حداقل با دو نکته مواجه مى شويم:اول ، فرزين به طور تصادفى با آيدا آشنا مى شود و آيدا را مشغول در امور خير و سرشار از شور زندگى مى يابد.علاوه بر اين که مى بيند آيدا قبلا رگ دست خود را زده بوده است و حدس مى زنيم که قبلا دچار دغدغه هاى فکرى مشابه فرزين بوده که او را به سوى اقدام به خودکشى سوق داده است ؛ اما پيش داستان خاصى از شخصيت آيدا ارائه نمى شود تا جنس دلمشغولى هاى قبلى او را ببينيم و مسير رسيدن او را به مرحله کنونى اش دريابيم.از سوى ديگر فيلمنامه لذتى را که آيدا از انجام امور خير به دست مى آورد تقريبا ناديده گرفته و براى توجيه آرامش کنونى آيدا به طبيعت پناه آورده است. آيدا استاد خود را طبيعت مى داند و فرزين را با خود به آغوش طبيعت مى برد و فرزين هم با همان يک جلسه رفتن به دل طبيعت به آرامش روحى مى رسد.چشم بسته ، گوش به فرياد آبشار و آرامش رود مى دهد و ماهى نيم زنده را به آغوش آب باز مى گرداند و با همين چند تا کار دغدغه هاى فلسفى و نااميدى هاى قبلى فراموشش مى شود ؛ اما اگر قرار است که فرزين با مشکل عميق فکرى دست و پنجه نرم کند، با نشانه هاى سطحى فوق ، غيرمنطقى به نظر مى رسد که ناآرامى اش برطرف شود.

مسلما آن دغدغه هاى فکرى بايد رئوس چندگانه اى داشته باشد ؛ چنين دغدغه هاى عميقى که با وجود تمام چالش هاى فکرى بزرگترين فلاسفه جهان همچنان سوال برانگيز است ، با چند جلسه به کوه و دشت و دمن زدن قابل رفع نيست ، مگر اين که با جوابى درخور و شايسته ظرفيت هاى ذهنى و عقلى مختلف بيابد (و اين پاسخ درخور، براى شخصيتى با پيچيدگى هاى ذهنى فرزين نياز به ساخت يک فيلم با مايه هاى کاملا فلسفى دارد و نه فيلمى واقعيت نگارانه) و يا اساسا راه حل ديگر اين است که انسان کل اين چالش هاى فکرى را رها کند و طبق جمله معروف «پاى استدلاليان چوبين بود» به دامان عرفان بياويزد که فيلم ظاهرا مى خواسته روش دوم را به عنوان راه حل نشان دهد، اما رسيدن به آرامش را از طريق آميختن با مفاهيم معنوى به همان نشانه هاى پيش گفته محدود ساخته است که کافى به نظر نمى رسد.

دوم: فرزين عاشق آيدا مى شود و براى ادامه زندگى دوست دارد با او باشد؛ چون آيدا باعث آرامش روحى و روانى فرزين است. بحثهايى بى سرانجام بين فرزين و مادرش در مى گيرد، درباره اين که آيا فرزين عاشق کارهايى که آيدا انجام مى دهد شده يا عاشق خود آيدا؟ آيدا زودتر از آن که تماشاگر پاسخى شايسته براى اين پرسش بيابد مى ميرد و روايت نشان مى دهد که به اين ترتيب براى فرزين ، تمام راههاى رسيدن به آرامش واقعى به اتمام رسيده و به همين دليل فرزين به سوى تخدير براى رسيدن به آرامش مجازى و دروغين پناه مى برد.در اين ميان اولا روايت فيلم در داستانى فرعى به سوى زندگى خانوادگى فرزين کشيده مى شود، تا شباهت عشق فرزين و آيدا و عشق پدر و مادر فرزين را بنماياند که در نهايت تماشاگر متوجه نمى شود آيا بين اين دو عشق شباهت يا تفاوت بارزى وجود دارد و اگر هست در جهت مثبت است يا منفى و باعث ادامه آرامش فرزين مى شود و آيا اين آرامش درونى در اثر وصل فرزين و آيدا دايمى خواهد بود، يا فقط زاده تصورات ايده آل طلب فرزين است.علاوه بر اين وارد بحث جسته و گريخته ديگرى درباره پيشينه روابط خانوادگى زندگى فرزين مى شويم و اين نااميدى و استيصال فکرى فرزين را در ريشه هاى از هم گسيختگى روابط خانوادگى اش نيز جستجو مى کنيم که ناتمام مى ماند و داستان فرعى فوق را بدون کارکرد متصور شده باقى مى گذارد.

ثانيا با مرگ آيدا، جاذبه هاى طبيعتى که فرزين آنچنان در دل آن آرامش يافته بود نيز برايش از بين مى رود و عملا و ناخواسته فيلمنامه دوقطب متفاوت پديد آورنده اميدوارى براى فرزين را در مقابل هم قرار مى دهد، در حالى که با مرگ آيدا بايد ياد و خاطره اش براى فرزين ، آموزه هاى آيدا را براى يک زندگى آرام و خالى از دغدغه به خاطرش مى آورد و يا حداقل نشانه اى از طبيعت پرنشاط، فرزين را به نشاط اوليه برمى گرداند.اين خيلى منطقى تر بود تا اين که او به تخدير و آرامش مجازى روى بياورد. اما اين اتفاق فقط در پايان فيلم رخ مى دهد که تصادفا جواب آزمايش ايدز منفى درمى آيد تا فرزين دوباره در زير باران ، که جلوه اى ناب از طبيعت است ، خود را تطهير کند. در اين گيرودار و با غور و تفحص در ويژگى هاى خاص شخصيت فرزين با انواع تناقض ها و کاستى ها روبه رو خواهيم شد که باعث شود بگوييم فيلم در تحليل شخصيت فرزين اثر موفقى نبوده است.او نه شيطان پرست است ، يا اگر هست چيزى از ويژگى هاى اين طيف در سکناتش نمى بينيم ، نه دچار ياس فلسفى عميقى است ، چرا که با تلنگرى اين نااميدى عميق که باعث انواع ناهنجارى هاى روانى براى او شده است بر باد مى رود و با تلنگرى ديگر دوباره به جايگاه اوليه اش باز مى گردد!نه ماهيت عشقش معلوم است چون واضح نيست که عاشق خود آيداست يا کارهاى خيرى که انجام مى دهد و علاقه اى که به طبيعت دارد، نه طبيعت گراست چون با بر باد رفتن فيزيکى عشق ، آن را به دست فراموشى مى سپارد و موادمخدر را به طبيعت ترجيح مى دهد و نه حتى يک معتاد درست و حسابى است چون ساده انگارانه است تصور کنيم اعتياد به قرص xو مورفين و هروئين با يک بارش باران و شستشو دادن خود زير آن مرتفع شود.با اين تفاسير فيلم در ارائه شخصيتى که مدنظرش است و در تطبيق با هيچيک از مولفه هايى که در ابتداى مقاله آمد، نتوانسته است به موفقيتى شايسته دست يابد.