زنم با دوستم ازدواج کرد و فرزندمان را به پرورشگاه سپرد

زن مطلقه, ازدواج مجدد, فرزندان طلاق, عواقب فرزندان طلاق, ازدواج سفید, خیانت, خیانت مردان, خیانت زنان, اعتیاد, قاچاق چی

دست دوستی به کسی داد که از گذشته اش چیز خاصی نمی دانست. او را به حریم خانه اش به بهانه رفت و آمد خانوادگی راه داد تا این که دوست به ظاهر خیرخواهش پوست خربزه زیر پایش گذاشت و او را زمین زد.

به گزارش آفتاب، پیشه اش نجاری بود اما طمع کرد و با طناب پوسیده دوست قاچاقچی اش وارد چاه سوداگری شد. زندگی اش را با شیطان جمع زد و حلال را از زندگی کم و ضربدر حرام کرد و حاصلش شد زندان، طلاق همسر، آینده تاریک فرزند و ویرانی. حالا در زندان به عواقب کارش می اندیشد و این که چگونه می تواند زندگی سیل زده اش را بعد از آزادی از زندان دوباره نونوار کند. در ادامه گفت و گوی ما را با مرد زندانی می خوانید.

نزدیک 4 سال است که به جرم نگه داشتن مواد صنعتی، تاوان طمع و قانون گریزی ام را پس می دهم.

شغل ات چه بود و چقدر سواد داری؟

نجار بودم و تا مقطع دیپلم ادامه تحصیل دادم و بعد آن به خاطر وضعیت مالی نامناسب درسم را رها کردم و وارد کار آزاد شدم.

بابت قاچاق مواد چه حکمی برایت صادر شد؟

به علت حمل و نگهداری مواد مخدر صنعتی علاوه بر پرداخت جریمه، به 8 سال زندان هم محکوم شدم.

چطور شد از نجاری به سمت حمل و نگهداری مواد رفتی؟

بعد از ازدواج برای یک شخص در مغازه نجاری کار می کردم. کارم هر چند تعریفی نداشت اما به هر حال با هرسختی که بود می گذشت. همه چیز ناگهان رخ داد. روزی برای نصب کمد دیواری به خانه یک مشتری رفتم. در حین کار با صاحبخانه گپ و گفت کردیم و همین ماجرا باعث آشنایی مان شد که کاش این اتفاق نمی افتاد تا چنین در بستر خاکستر غوطه نمی خوردم. بعد از این آشنایی، رفت و آمد خانوادگی ما شکل گرفت و مدتی ادامه پیدا کرد. در این مدت مردی که ادعای دوستی می کرد دستش در قاچاق مواد بود و این قدر رویایی برایم حرف زد و از زندگی قشنگ و رنگ و لعاب دارش تعریف کرد که وسوسه شدم و پیشنهادش را برای وارد شدن به این بازی پیچیده و خطرناک قبول کردم اما قبول کردن همانا و در منجلاب افتادن همانا.

مگر شغل ات چه کم داشت که وارد کار قاچاق مواد شدی؟

مغازه مال من نبود و درآمد زیادی نداشتم و مدام حسرت خریدن خیلی چیزها به دل من و همسر و تنها فرزندم می ماند. آرزو داشتم برای خانواده ام سرپناهی داشته باشم اما با کار نجاری برای یک نفر به این رویاها نمی رسیدم. با پیشنهاد دوستم پایم لغزید و وسط سوداگری مرگ سر خوردم.

بابت هر بار حمل مواد از قاچاقچی چقدر پول می گرفتی؟

هر بار نزدیک 300 هزار تومان از او می گرفتم. البته او به غیر از مزد جا به جایی و حمل مواد، خورد و خوراک و کرایه رفت و آمد مرا هم می داد تا بدون هیچ مشکل و دغدغه فکری و مالی فقط روی کارم تمرکز کنم تا مبادا محموله لو برود.

چند سال در کار قاچاق مواد بودی؟

به سال نرسید و حدود 6، 7 ماه در این کار پر خطر بودم تا این که روزی دستبند قانون بر دستانم نشست. پول زیادی هنوز دستم را نگرفته بود چون این قدر چاله و بدهی داشتم که حداقل باید چند سال با این روش کار می کردم تا زندگی ام تکانی بخورد. البته پول مواد برکت نداشت و مدام خرج دارو و درمان می شد.

چطور در تور قانون گیر افتادی؟

روزی دوست قاچاقچی ام جلوی در خانه ام آمد و مقداری مواد صنعتی به من داد تا برای چند ساعت از آن مراقبت کنم تا او دوباره آن را از من پس بگیرد. هنوز فرصت نکرده بودم مواد را در جای امنی پنهان کنم که ماموران وارد خانه شدند و مرا با مواد گرفتند. همه چیز سریع اتفاق افتاد و بعد فهمیدم که همه آن یک بازی و نقشه از قبل طراحی شده برای به دام انداختن من و نابود کردن زندگی ام بود.

چه کسی این دام را برایت پهن کرده بود؟

دوست قاچاقچی ام یک همسر معتاد داشت و می‌خواست از او جدا شود. انگار قبلاً در غیاب من، او و همسرم صحبت کرده بودند که به محض افتادن من به زندان همسرم درخواست طلاق بدهد تا بتوانند با هم ازدواج کنند.

روز حادثه دوست به ظاهر خیرخواهم که از پشت به من خنجر زد با نقشه قبلی، مواد را به من داد تا به هدفش که گیر انداختن من بود برسد و با لو دادن من به هدفش رسید. به محض این که پایم به زندان رسید و حکم قطعی من صادر شد همسرم درخواست طلاق داد و گفت نمی تواند چندین سال منتظر من بماند تا من دوباره نزد او بازگردم. با تهدید طلاقش را از من گرفت و با دوست قاچاقچی نامردم ازدواج کرد و خودشان را ناپدید کردند.

بعد از طلاق گرفتن همسرت سرنوشت فرزندت چه شد؟

بعد از این که زنم طلاقش را گرفت بچه را رها کرد. چون در زندان بودم فرزندم را به یک مرکز دولتی تحویل دادند. از یک طرف پدرم فوت کرده بود و از طرفی مادرم هم پیر و ناتوان بود برای همین این وسط بچه سرگردان و تک و تنها ماند.

بعد از زندانی شدنت کسی سراغی از تو گرفت؟

کسی را نداشتم و ندارم که خبر مرا بگیرد. در این دنیای بی رحم تنها و بی یاور مانده ام. همسرم مرا به دوستم فروخت و با او ازدواج کرد و فرزندم هم که راهی یک خوابگاه دولتی شد و نمی دانم عاقبت من چه خواهد شد. مادرم پیر شده و کاری از دستش بر نمی آید. در زندان مدام به گذشته و کارهایم فکر می کنم که با دست خودم زندگی ام را آتش زدم و البته همسر و دوست نارفیقم هر دو از پشت به من خنجر زدند.

منبع، رکنا
کد N2191902