انشا درمورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر پایه هفتم

انشا درمورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر پایه هفتم | انشا زیر به داستانی اشاره دارد که نتیجه اخلاقی آن همین ضرب المثل معروف است که هر که بامش بیش برفش بیشتر...

نوزده سالم شده بود و تازه رفته بودم سر کار ، یکی از آشناهایمان برایم شغلی پیدا کرده بود.در یک کارخانه قالی بافی شده بودم مسئول گردآوری طرح های پیشنهادی برای قالی ها...

اولین کارم بود و خیلی خودم را جدی می گرفتم و دائما می رفتم پیش مدیر کارخانه و از طرح های جدید و ایده های فوق العاده ای که به ذهن من رسیده بود و هیچکس دیگری در دنیا آنرا نمی دانست ، صحبت می کردم. اوایل با حوصله گوش می داد و گاهی سوالاتی نیز از من می پرسید که احساس کنم حرفهایم مهم است ، اما رفت و آمد های بی وقت و موقع من کم کم داشت این احساس را بهم می داد که دیگر حوصله های ایده های درخشان مرا ندارد !

خلاصه کم کم در دلم شروع کردم به گله و شکایت از آقای میم و با خودم می گفتم او همش به دنبال پول بیشتر و ثروت است و با ما به عنوان کارگر برخورد می کند . این همه زحمت بکش و آخرش هم همه ی پول ها را این آقا بدون هیچ زحمتی برای خودش بر می دارد و تنها کارش این است که پشت میزش بشیند و ....

ثروت آقای میم برایم قابل تصور نبود ، آخر این همه پول را می خواهد چکار کند ؟

مدتها با این افکار به سر کار می آمدم و خودخوری می کردم و راستش به کار دلسرد شده بودم و برایم فقط یه بهانه بود که بیایم و بروم و حس کنم که بزرگ شده ام و دارم کار می کنم . تا اینکه یک روز صبح که وارد دفتر کارخانه شدم متوجه شدم که از اتاق آقای میم صدای عجیبی می آید ، صدای گریه بود . رفتم گوش ایستادم و متوجه شدم که از یکی از قالی بافی های آقای میم دزدی شده و به اندازه دویست برابر حقوق سالیانه من به او ضرر وارد شده است.

آن لحظه بود که یاد این ضرب المثل افتادم که ؛ هرکه بامش بیش برفش بیشتر ...