نگاهی به زندگی و آثار حسین پناهی

من حسینم/ پناهی‌ام/ خودمو می‌بینم/ خودمو می‌شنفم/ تا هستم جهان ارثیه بابامه/ سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهاییاش/ وقتی هم نبودم مال شما/اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم/ با من بگویا بذارباهات بگم/ سلامامونو، عشقامونو، دردامونو، تنهاییامونو/ ها؟!

من حسینم/ پناهی‌ام/ خودمو می‌بینم/ خودمو می‌شنفم/ تا هستم جهان ارثیه بابامه/ سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهاییاش/ وقتی هم نبودم مال شما/اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم/ با من بگویا بذارباهات بگم/ سلامامونو، عشقامونو، دردامونو، تنهاییامونو/ ها؟!

درست است که تمام افراد منحصربه فردند و چیزی در وجودشان نهفته است که در دیگری یافت نمی‌شود. اما اگر نگاهی به اطراف خود بیندازیم با خیل افراد کسالت‌آور و کلیشه‌ای روبه‌رو می‌شویم که هیچ چیز در وجودشان ما را به هیجان نمی‌آورد انگار آن جوهره مخصوص، در سایه زندگی ماشینی و رخوت وحشتناک روزمرگی از یادها رفته است. تنها معدودی در این میان وجود دارند که فارغ از سن یا شغلشان، چیزی درونشان شعله می‌کشد، که حتی اگر شناختی از آنها نداشته باشیم می‌توانند در یک مکالمه کوتاه چند دقیقه‌ای ما را مجذوب خود کنند. حسین پناهی یکی از آن افراد بود. کسی که اگر معروف هم نمی‌شد باز هم در ذهن دوستان و آشنایانش جاودانه می‌ماند.او نه در عرصه سینما یک سوپر استار بود و نه در عرصه ادبیات یک شاعر یا نویسنده بنام. او تنها خودش بود فارغ از تمام نقش‌ها و ماسک‌ها. آدمی که لحنش کودکانه بود، نقش‌هایش متفاوت و شاعرانه بودند و شعرهایش ساده و بی‌آلایش. پناهی را نمی‌توان شاعری سینماگر یا سینماگری شاعر نامید. سینما و شعر، برایش ممزوج و در هم تنیده بودند مثل دود سیگار و بخار دهان در یک روز سرد زمستانی. و او در هوای این دو، نفس می‌کشید. در جغرافیای ما عده‌ای از هنرمندان بعد از مرگشان چهره می‌شوند و این قاعده در مورد او هم به وضوح صدق می‌کند. انگار عادت کرده‌ایم که بعد از مرگشان بگوییم: حیف شد قدرش را ندانستیم.

وحید نصرت‌نژاد