آفتاب

دانستنی های داستان کوتاه

نمایش ۱ تا ۲۰ از ۱,۶۰۴ دانستنی

روزی روزگاری در یک بیابان بی‌آب و علف دو چنار پیر در کنار هم زندگی می‌کردند و بتازگی یک درخت چنار جوان دیگری هم کمی آن طرف‌تر در نزدیکی آنها روییده بود و بسرعت رشد می‌کرد.

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنهاازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.

حدود یک ساعت تا اذان مغرب مانده بود که مادر علیرضا او را صدا کرد و گفت ​ چند تا کاسه آش حاضر کرده و باید آنها را برای همسایه‌ها ببرد.

کلاغ حسودی بر شاخ و برگ درختی لانه‌ای ساخته بود. او زندگی خوبی داشت.

دریک شهرستان کوچک چندنفر خانم که بیشترشان مادرند یک هفته درمیان روزهای شنبه دور هم جمع می شوند، داستان می نویسند و درباره ی داستانها و کتابهایی که خوانده اند حرف می زنند در حالی که دلشان شورمی زند ناهار چه کنند، بچه ها از مدرسه نیایند وپشت در نمانندو..

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

سال ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه اش می کرد.

بحث اینکه بازترجمه یک اثر داستانی مفید است یا نه، از آن بحث های قدیمی است که دو طرف دعوا هم برای خودشان دلایل قرص و قایمی دارند.

رفته بودیم برای خرید شب عید بچه‌ها. روزنامه عیدی را پرداخت کرده بود.بچه‌ها هم که منتظر.

در حالی که قلمم را لای دفتر گذاشته و دفتر را می بستم، پک قوی ای به پیپ زدم، به طرف در رفته و منتظر بودم تا پست چی پشت در باشد و سرش داد بزنم که این چه طرز در زدن است، که چهره مردی را دیدم …

در یک جنگل سبز و خرم، کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی می کرد. او عاشق حیوانات بود و به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی می کرد. پیرمرد مهربان …

بهادر کوچولو علاقه زیادی به دیدن فیلم و کارتون داشت. هر روز از مدرسه که به خانه می‌آمد بعد از این‌که تندتند تکالیفش را انجام می‌داد، می‌نشست جلوی تلویزیون و کارتون و فیلم می‌دید، …

زنگ دوم بود، زنگ ورزش. بچه‌ها وسایل‌شان را روی میزهایشان گذاشته و به حیاط مدرسه رفته بودند. مداد قرمز آرام توی جامدادی خوابیده بود که صدایی بیدارش کرد. چشم‌هایش را باز کرد. خمیازه‌ای …

مریم به اتفاق دخترخاله‌اش نسرین توی اتاقش مشغول عروسک بازی بودند. مدتی که از بازی‌شان گذشت، نسرین گفت که دیگر از این بازی خسته شده و بهتر است بازی دیگری بکنند. هر دو بازی‌هایی …

ساعت شش و نیم صبح مامان هلیا او را برای رفتن به مدرسه بیدار کرد، اما او که هنوز خوابش می‌آمد اجازه خواست تا چند دقیقه دیگر بخوابد ولی با اصرار مادر از جایش بلند شد، چون سرویس مدرسه‌اش …

روزی سگ کوچکی به اسم خال خالی تکه استخوانی را به دندان گرفته بود و از روی دریاچه‌ای عبور می‌کرد. ناگهان با دیدن تصویر خودش در آب گمان کرد سگ دیگری دارد او را نگاه می کند. با عجله …

سارا از روز اول باز شدن مدرسه‌ها هنوز به مدرسه رفتن عادت نکرده و همچنان گریه و زاری می‌کند. یک روز خانم معلم مهربان پیش او آمد، نشست و گفت: آخه این نیمکت‌ها چی دارن که اشک شما گل‌ها …

نمایش ۱ تا ۲۰ از ۱,۶۰۴ دانستنی

سرگرمی

وبگردی