آفتاب

دانستنی های کوتاه و خواندنی

نمایش ۸۱ تا ۱۰۰ از ۱,۴۹۴ دانستنی

▪ اگر کوه‌ها به لرزه درآمدند،‌تو پا بر جا و استوار باش حضرت علی علیه السلام ▪ در آشوب زمانه همچون شتر نر باش، که نه پشتی دارد که برنشینند و نه پستانی که بدوشند. حضرت علی علیه السلام ▪ …

همین چند لحظه پیش بود که یه پیرمرد رو جلوی داروخانه خفت کرده بود. کلی کاسبی کرده بود! یه لحظه یاد پیرمرده افتاد! یه لحظه یاد پیرمرده افتاد، که هی التماس می کرد و می گفت: «تورو خدا. …

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه‌اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: …

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم‌گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی …

زندگی باغی است که با عشق، باقی است...مشغول دل باش اما دلمشغول نباش! ¤ چه تلخ محاکمه می شود زمستان، که برای جان دادن به درخت، جان می دهد و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار …

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می‌روند. در حین شکار ناگهان خرس گرسنه‌ای را می‌بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می‌گذارند. در حین …

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی‌شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه …

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمی‌داد و دائم از تله شکارچیان می‌گریخت. …

مردی یک روز تخم عقابی را به صورت اتفاقی در دشت پیدا کرد و آن را بی‌هیچ هدف خاصی و فقط برای اینکه به نوعی از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. چندی بعد جوجه عقاب با بقیه جوجه‌ها …

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است. مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ صاحب فروشگاه: …

مدت‌ها پیش کشاورز فقیری برای پیدا کردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت. هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید. او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که …

روزی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می‌اندازید، من که نمی‌خواهم موشک هوا کنم، می‌خواهم در روستایمان معلم شوم. و از دکتر حسابی چنین …

روز لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند م‌دهم که کامروا شو. اول انکه سع کن در زندگ بهترن غذا جهان را بخور! دوم انکه در بهترن بستر و رختخواب جهان بخواب! و سوم انکه در بهترن کاخ‌ها …

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر می دهند اما دو تکه سنگ هیچ گاه با هم یکی نمی شوند. پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان …

دستت را به من بده تا دشمن چشم طمع از ما برگیرد! «نرمش» در برابر نابودکنندگان «ارزش» نوعی خیانت به شمار می رود. کمال اصلاح طلبی راستین، کوشش در راه اصلاح خویشتن است. حنجره ای که صدای …

می‌گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می‌کرد که از دردِ چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص‌ها و آمپول‌ها را به خود تزریق کرده بود، اما نتیجه چندانی نگرفته …

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می‌خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان‌ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت: واقعا می‌خواهی آن را فراگیری؟ شاگرد گفت: بله، با کمال میل. استاد گفت: …

شخصی دیزی خرید. چون در کاسه ریخت، تکه پاره ای در آن دید به آشپز گفت: این چیست؟ آشپز پاسخ داد: آقا با این پولی که تو داده ای می خواهی شال کشمیر درآید!

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم. همسرش گفت: بگو ان شاءا... او گفت: ان …

پدری به دختر خود گفت: عزیزم، پسرخاله ات از من خواسته است تا با عروسی تو و او موافقت کنم من هم این درخواست را پذیرفته ام. دختر جواب داد: اما پدر، من حاضر نیستم دست از مادرم بردارم. پدر …

نمایش ۸۱ تا ۱۰۰ از ۱,۴۹۴ دانستنی

سرگرمی

وبگردی