آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ث | صفحه ۵

نمایش ۱۰۱ تا ۱۲۵ از ۲۰۰ مورد

ثابتات . [ ب ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ ثابته . کواکب ثابته . ثوابت .
- چرخ ثابتات . فلک ثوابت . فلک هشتم :
یا کسی دیگر مر او را برکشید
آنکه کرسی اوست چرخ ثابتات .

ناصرخسرو.

ثابته . [ ب ِ ت َ] (ع ص ، اِ) تأنیت ثابت . || یکی از ثوابت کواکب . خلاف سیّارهٔ. هر یک از ستارگان که حرکت آنرادر نتوان یافت . ج ، ثوابِت ، ثابتات . نور در هر ثانیه سیصد هزار هزار گز طی مسافت کند و نور نزدیکترین ثوابت بکره ٔ زمین در مدت سه تا چهار سال بما رسد. || بروج ثابته ؛ ثور و اسد و دلو و عقرب است .

ثابتی . [ ب ِ ] (اِخ ) ابونصر عبداﷲبن احمدبن ثابت بخاری ثابتی . رجوع به عبداﷲبن احمد... شود.

ثابج . [ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ثبج .

ثابر. [ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ثبر.

ثابری . [ ب ِ ] (ص نسبی ) منسوب است به زمینی در شعر. (مراصد).

ثابن . [ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ثبن .

ثابور. (اِخ ) (طور... جبل ...)(۱) نام کوه کوچکی بشام (فلسطین شمالی ) بالای ساحل راست اردن آنجا که آن نهر از دریاچه ٔ طبریه خارج میشود. ارتفاع آن از سطح دریا 561گز است . و رجوع به تابور در قاموس کتاب مقدس شود.

ثات . (اِخ ) ناحیه ای به یمن منسوب به ذوثات . (مراصد). و از آنجاست ذوثات حمیری یکی از مهتران یمن . رجوع به ذوثات شود.

ثات . (اِخ ) ابن رعین . یکی از اجداد ابوخزیمه ابراهیم بن یزید ثاتی است .

ثاتی . (ص نسبی ) منسوب به ثات بن زیدبن اعین از قبیله ٔ حمیر. (سمعانی ).

ثأثاء. [ ث َءْ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان تِکّه را به گشنی دارند. کلمه ای است که بدان تکه را برای جهیدن بر ماده خوانند.

ثأثاءهٔ. [ ث َءْث َ ءَ ] (ع مص ) فرونشاندن آتش را. || خواندن تکه را. || دفع کردن از کسی . بازداشتن کسی را از کسی . || دور کردن از جای . بدورداشتن . || فروخوردن غضب . || سخن ثاناک گفتن . || سیراب کردن شتران . || تشنه کردن شتران . (از اضداد است ). || سیراب شدن شتران . || تشنه شدن آنها.

ثاثالس . [ ل ِ ] (اِخ ) (۱) یکی از شاگردان بقراط. (الفهرست ) (عیون الانباء).

ثاج . (اِخ ) دهی است به بحرین . (مراصد الاطلاع ).

ثاج . [ ثاج ج ] (ع ص ) روان کننده . نعت فاعلی از ثج ّ.

ثاج . [ جِن ْ ] (ع ص ) ثاجی . نعت فاعلی از ثجو. ج ، ثاجون ، ثاجین .

ثأج . [ ث َءْج ْ ] (اِخ ) چشمه ای از بحرین بفاصله ٔ چندمیلی آن . || نام قریه ای به بحرین . (مراصد).

ثأج . [ ث َءْج ْ ] (ع مص ) بانگ کردن گوسپند.

ثاجر. [ ج ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ثجر.

ثاجن . [ ج ُ ] (اِخ ) مصحف ثاخن . رجوع به ثاخن شود.

ثاجه . [ ج َ ] (اِخ ) یکی از وادیهای قبلیهٔ نواحی مکه . (مراصد).

ثاجی . (ع ص ) نعت فاعلی از ثجو. ثاج . ج ، ثاجون ، ثاجین .

ثأجیس . [ ث َ اِ ] (اِخ ) ثااَجیس . نامی از نامهای یونانیان . و عنوان محاوره ای است از محاورات منسوب به افلاطون و موضع آن فلسفه است . در بعض کتب اسلامی مانند کتاب الفهرست ابن الندیم و تاریخ الحکماء قفطی و عیون الانباء نام این کتاب آمده است و ناقدین عصر صحت انتساب آن را به افلاطون تردید کرده اند. (۱)

ثاخن . [ خ ُ ] (اِخ ) (۱) محرف تاخن . نام یکی از غلامان ارسطو است . (ابن الندیم در وصیت نامه ٔ ارسطو).

نمایش ۱۰۱ تا ۱۲۵ از ۲۰۰ مورد