آفتاب

گ

گ

نمایش ۱ تا 25 از ۲۰۰ مقاله

گاداتاس . (اِخ ) نام جوانی که بخاطر زیبایی که داشت به دست پادشاه بابل خواجه شد و او کین پادشاه را به دل گرفت و هنگامی که کورش به بابل لشکرکشی می کرد با او علیه پادشاه همدست شد. رجوع به ایران باستان ص 334 - 335 شود.



گادزا. (اِخ ) همان زادگاه سنتی زردشت است که به اقرب احتمالات گزن آذربایجان است رجوع به گزن و گنجک و گنزک شود. (مزدیسنا تألیف دکتر معین ص 203).



گادل . [ دِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان قزل کچیلو بخش ماه نشان شهرستان زنجان ، در 39 هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان و 9 هزارگزی راه عمومی کوهستانی سردسیر. دارای 195 تن سکنه . آب آن از چشمه ، محصول آنجا غلات ، انگور، عسل . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).



گادمه گتر. [ م َ گ َ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قراتوره بخش دیواندره ، واقع در شهرستان سنندج در 43 هزارگزی شمال خاور دیواندره و 5 هزارگزی جنوب خاور آقکند. جلگه ، سردسیر. دارای 205 تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات ، حبوبات ، لبنیات ، شغل اهالی زراعت ، گله داری . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج



گادن . [ دَ] (مص ) آرامیدن مردی با...، جماع کردن :
به داد و به گاد است میل تو لیکن
به دادن سواری به گادن پیاده .

سوزنی .
اسم مصدر آن گایش ، و صیغه ٔ امر آن گای است . رجوع به گائیدن شود.



گاده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) گائیده . گائیده شده . رجوع به گادن و گائیدن شود.



گادوزی . (اِخ ) نام طایفه ای است که از لومیر تا لنکران را معمور نموده و سکنی داشته اند، و حالا طوالش در جای آنها سکنی دارند.(التدوین ). نام یکی از طوایفی است که در حوالی بحر خزر سکنی داشته اند و آنان را کادوس یا کادوز هم میگفته اند. (التدوین ). رجوع به کادوسی و کادوسیان شود.



گادیج . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان پاریز، واقع در بخش مرکزی شهرستان سیرجان ، در 80 هزارگزی شمال خاوری سعیدآباد سر راه مالرو مغو به پاریز. سکنه ٔ آن 12 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).



گار. (اِخ ) جار. قریه ای است به اصفهان .



گار. (فرانسوی ، اِ) (۱) ایستگاه . توقف گاه . لنگرگاه . محل توقف و حرکت ترن و مسافرین و بارانداز. محل توقف و حرکت کشتیها و زورقها.



گار. (پسوند) اِفاده ٔ فاعلیت (صیغه ٔ مبالغه ) کند وقتی که به ریشه ٔ فعل که معادل با مفرد امر حاضر است درآید :
آمرزگار:
گناه من ارنامدی در شمار
ترا نام کی بودی آمرزگار.

نظامی .
دعا را به آمرزش آور بکار
مگر رحمتی بخشد آمرزگار.

نظامی .
جزین کاعتمادم به یاری تست
امیدم به آمرزگاری تست .

نظامی .
آموزگار:
که یونان نشینان آن روزگار
سوی...



گارا. (اِخ ) (۱) دومینیک ژزف .سیاستمدار فرانسوی متولد در باین (1749-1833 م .).



گارا. (اِخ ) (۱) پیرژان . آوازه خوان فرانسوی نوه ٔ ژزف گارا. متولد در بردو (1764 - 1823 م .).



گاراژ. (فرانسوی ، اِ) (۱) جائی که اتومبیل را در آن گذارند. جائی که مسافران برای تهیه ٔ بلیط مسافرت و سوار شدن بدانجا روند. جائی که رانندگان مسافران و بار را از آنجا سوار کنند و بدانجا پیاده کنند.



گاراژدار. (نف مرکب ) دارنده ٔ گاراژ. متصدی گاراژ. کسی که مسئول حمل بار و مسافران است . رجوع به گاراژ شود.



گاراژداری . (حامص مرکب ) عمل گاراژدار. گاراژ داشتن . به کار گاراژ پرداختن . رجوع به گاراژ و گاراژدار شود.



گاراس . (اِخ ) (۱) فرانسوا. از آباء یسوعیین که بر اثر مباحثات ادبی و فلسفی خود شهرت یافته است . (1585 - 1631 م .).



گارامانت . (اِخ ) طایفه ای از ساکنین لیبیا. هردوت گوید که آنها بالاتر از ناسامنها سکنی دارند، و از آدمیزاد فرار میکنند و هیچگونه اسلحه ندارند. (ایران باستان ص 573). و رجوع به غارامانت شود.



گارامه . [ م ِ ] (اِخ ) رجوع به غارامه شود.



گارپام . (اِخ ) قریه ای از قرای درکا، در بخش هزارجریب . (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 123 بخش انگلیسی ).



گارتامپ . (اِخ ) (۱) نام رودخانه ای است در فرانسه ،شعبه ٔ رودخانه ٔ کُرزی که طول آن 190 هزار گز است .



گارجگان . [ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف واقع در شهرستان بیرجند، در 22 هزارگزی جنوب خاوری خوسف . دامنه ، معتدل . دارای 221 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات ، پنبه ، لبنیات ، شغل اهالی زراعت و هیزم فروشی و کرباس بافی ، راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).



گارچیدان . (اِخ ) دهی کوچک از دهستان گروه بخش ساردوئیه واقع در شهرستان جیرفت ، در 22 هزارگزی ساردوئیه و 16 هزارگزی باختر راه مالرو راین به ساردوئیه .سکنه 25 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).



گارد. (فرانسوی ، اِ) (۱) مواظب . مراقب . نگهبان : گارد ملی ، گارد شاهی ، گارد مجلس ، گارد جمهوری ، گارد نجبا. || دسته های منتخب سربازان محافظ شاه یا رئیس مملکت .



گارد. (اِخ ) (۱) نام رودخانه ای است در فرانسه در مصب رود رُن به طول 113 هزارگز. یک قنات بزرگ رومی از آن میگذرد. به ترکی غارد. قاموس الاعلام ترکی آرد: نهری است در قسمت جنوبی فرانسه و تابع رودخانه ٔ رونیه . از اتحاد دو نهر غاردون دانه و زوغاردون داله که از جبال سونه سرچشمه میگیرند، متشکل شده پس از جریان و طی مسافت شش هزارگز در میان دو شهرک بوکر و آرامون به نهر نامبرده در فوق میریزد. در -->

درباره ما

تماس با ما

+۹۸ ۲۱ ۸۸۰۰ ۰۵۳۴

تلگرام آفتاب

اینستاگرام آفتاب

+۹۸ ۲۱ ۸۸۰۰ ۷۱ ۳۲

ایران، تهران، امیرآباد شمالی خیابان هفتم کوچه سوم پلاک ۳

پشتیبانی آفتاب

همکاری در کسب و کار

خبرنامه