عکاس‌باشی: آتیه... (آتیه به او نگاه نمی‏کند.) فراق آخر است. با سلطان به فرنگ می‏روم بابت آوردن اسباب سینموتوگراف (آتیه چیزی نمی‏گوید.) جوانی خاطرت هست آتیه؟ همین جا خلوت کرده بودیم. حرف و حدیث وصال بود. غافل از آن همه بچه که ما را می‏پاییدند.
آتیه: از عنفوان جوانی زیر این اشجار نشسته خیال می‏بافیم. دیروز همین جا در خیال غرقه بودم که خواب عروسی تو را دیدم. زنان هلهله می‏کردند. ساقدوش نقاب از عروس تو برداشت تا سلطان رو نما بدهد...

فایل(های) الحاقی

روزی روزگاری rozi rozegari sinam.doc 162 KB application/msword