> کتاب‌های ادبیات | صفحه ۵
آفتاب

کتاب‌های ادبیات | صفحه ۵

نمایش ۱۰۱ تا ۱۲۵ از ۶۵۰ مورد

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود بعد از عصر یخبندان و سیل بزرگ در روزگازهای قدیم که نسل انسان‌ها زیاد نبود، در منطقهٔ کوهستانی هربرزیتی، کنار رودخانه پر آب سرزمین رگا، کلبهٔ محقر و کوچکی بود و در آن کلبه سه برادر از نسل مادای، به نام‌های دادیار، اردلان و باریان زندگی می‌کردند که در کودکی پدر و مادرشان را از دست داده بودند و از آن وقتی که کوچک بودند …

در تاریکی روزنه‌ای از نور می‌بینم، در روشنائی روزنه‌ای از ظلمت را من آمدم با اجازه ـ من آمدم، بدون اجازه. تنم خسی و لزج است و خون‌آلود من با خون و آب آمدم، آخرین وابستگی‌ام را بریدند و گره زدند حالا دیگر خاکی شده‌‌ام، دیگر این طرف مرز مهم است دیگر راه برگشتی نیست، سرم کم‌مو است، چشم‌هایم کم‌سو است، مغرم خام و نافهم، جمجمهٔ نرمی دارم و صورتی ملتهب، …

خدایا با نام تو می‌نگارم و قلم شکسته‌ام را در دستانم محکم نگه می‌دارم که مبادا بیگانگان و بیگانه‌پرستان همین شکسته قلمم را نیز بربایند. در جهان تصویری خالی از خواندنی امروز هنوز افسانه‌های اسطوره‌ای و اسطوره‌های افسانه‌ای جایگاه و هویت خود را حفظ کرده‌اند و هنوز هم نویسندگان و شاعران و هنرمندان خرد و کلان با بهره‌مندی از افسانه و اسطوره آثار …

الهی سینه‌ای ده آتش‌افروز در آن سینه دلی وان دل همه سور هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست دلم پرشعله گردان، سینه پر دود زبانم کن به گفتن آتش‌ آلود کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی درون درد و برون درد...

هوا کم‌کم تاریک می‌شد. نزدیکی‌های غروب شنبه بود. خیلی خسته بودم. تمام روز را روی مسأله‌های ریاضی کار می‌کردم. میز کارم را ترک کردم روزنامه‌ای را که در شهر ما منتشر می‌شد ورق زدم. در صفحهٔ آخر روزنامه یک آگهی نظرم را جلب کرد: ”شرکت گراقت اشتودت، هرگونه سفارشی را چه از سازمان‌ها و چه از اشخاص برای هرگونه محاسبه و تجزیه و تحلیل ریاضی می‌پذیرد، از پیش …

بهلول به ضم باء و سکون ها به معنی گشاده‌رو و صاحب صورت زیبا و جامع خیرات اطلاق می‌گردد. این اسم را برای اشخاص بذله‌گو و در عین حال حق‌گو و حاضر جواب نیز به‌کار می‌برند. اشخاص دیگری هم به این اسم بوده‌اند ولی بهلول معروف همان شخصی است که در زمان هارون‌الرشید می‌زیسته و از شاگردهای مخصوص امام جعفر صادق بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است و به روایتی …

کلیمانجارو که پوشیده از برفی است که ۶۰۰۰ متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه آفریقاست. قلهٔ شرقی آن ماسائی ”نگاجه، نگائی“ یا خانهٔ خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشهٔ خشک شده و یخ‌زدهٔ پلنگی قرار دارد. کسی توضیحی نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده. مرد گفت: ”خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده“ ”جدی می‌گی؟“ ”آره …

”تو را من می‌شناسم دوست “ تو را من می‌شناسم دوست، ولی افسوس، ولی افسوس.... و می‌دانم که هستی تو چه‌ها داری، چه هستی تو ولی افسوس.... سکوتی دلنشین داری، صدائی پرطنین داری، لبانی آتشین داری، و قلبی پر یقین داری...

کودکی که با مسلسل بازی کند جهان را نجات خواهد داد... کلاس اول دبیرستان بودم! معلم فرمول‌های فیزیک را روی تخته ردیف کرده بود من در کتاب یک مرد گمشده بودم! با فریاد اخراج معلم از جا پریدم! معلم‌ها تنها را اصلاح فرد را تنبیه بدنی یا حذف فیزیکی از دایرهٔ حکومتی خود (که همان کلاس باشد) می‌دانند! برایم مهم نبود! باقی کتاب را در سایهٔ دیوار حیاط دبیرستان خواندم! …

و چون شب دوازدهم فرارسید و سکوت به‌سان مد شبانه‌ٔ دریا در همهٔ تپه‌ها حکم‌فرما شد، خدایان سه‌گانه که در زمین متولد شده‌اند و بزرگان دنیا به‌شمار می‌رفتند، در کوه‌ها ظاهر شدند و رودها زیر پایشان دویدند و امواجی از مه سینه‌هایشان را پوشاند و سرهایشان را با شکوه بالا بردند تا نظاره‌گر جهان باشند. و چون به سخن درآمدند، صدایشان مانند غرشی دور بر …

عشق را شاید بتوان از پیچیده‌ترین مسائل انسانی دانست. موضوعی که از دیرباز مطابق آن نقل و بحث‌های گوناگونی صورت گرفته است و حتی در کتاب‌های آسمانی نیز از آن سخن به میان آمده است. البته باید توجه داشت که عشق تنها به نوع خاصی از ارتباط تنگاتنگ جسمی و روحی دو انسان محدود نمی‌شود و تا آنجا پیش می‌رود که مهر و علاقهٔ عمیق و پاک و راستین خداوند به انسان و …

از بس که ملول از دل دلمردهٔ خویشم هم خستهٔ بیگانه هم آزردهٔ خویشم این گریهٔ مستانهٔ من بی‌سببی نیست ابر چمن تشنه و پژمردهٔ خویشم گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت من نوحه‌سرای گل افسردهٔ خویشم شادم که دگر دل نگراید سوی شادی تا داد غمش ره به سراپردهٔ خویشم...

احمد محمود متولد چهارم دی ماه ۱۳۱۰ در اهواز بود. در جوانی به قول خودش گرفتار امر سیاست شد و بعد زندان و زندان و تبعید، تا سال ۱۳۳۶ که دوران زندان و تبعید او تمام شد، او با همهٔ اشتیاقی که داشت، نشد و نتوانست که به تحصیل ادامه دهد پس به ناچار در مشاغلی مختلف به تلاش معاش پرداخت که همین، فرصتی برای آشنائی نزدیک و رو در روی او با جامعه و مردم عادی کوچه و خیابان …

”قرار“ خدا از تنهائیم عکس می‌گیرد فرشتگان غربتم را فریاد می‌زنند باران می‌آید. با این آسمان ابری لابد مرا می‌بخشد اگر نتوانستم به تماشای ماه بنشینم در ساعت قرار! نه! می‌بخشد.

کشف مقبرهٔ توت آنخ آمن چه بسیار زمان و فکر و کار سخت در بنای جامعهٔ بشری با آن‌همه کلیسا و مسجد و فرودگاه و راه‌آهن و تأتر و کتابخانه و بندرگاه و کارخانه‌اش صرف شده است. این بناها چنان سخت و پایدار می‌نمایند که پنداری همیشه می‌مانند. ممکن نیست که حتی به خیال خود راه دهیم که روزی این بناهای برجسته در دل خاک مدفون گردد و بشر آینده بر خرابه‌های جهان ما …

”کوری“ یک رمان خاص است، یک اثر تمثیلی، بیرون از حصار زمان و مکان، یک رمان معترضانهٔ اجتماعی ـ سیاسی، که آشفتگی اجتماع و انسان‌های سردرگم را در دایرهٔ افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر می‌کند. ساراماگو تأکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در ”موقعیت“ معنا می‌شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد. زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی …

برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر کارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینکه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت کرد و نه مخالفت و این عمل که دلیل موافقت ضمنی بود برادر کوچکتر را برآشفت: عینک ذره بینی‌اش را با دست نگاه …

ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و با یک دنیا شور و اشتیاق و غرور و رضایت از خود، و تاحدودی دل نگرانی از اینکه چه پیش می‌آید، به طرف کارخانه نوشابه سازی کانادا راه افتادم. حدود ساعت پنج بود که در انتهای صف چهل ـ پنجاه نفره کارگران متقاضی کار قرار گرفتم. هوا در حال گرم شدن بود و ... .

از در که وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم. همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم. رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد، نگاهش لحظه‌ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می‌نوشت، تمام کرد و می‌خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بود. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه‌اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت: …

این کتاب مجموعه داستانک‌ها و متون رمانتیکی است. الف) داستانکها: یک ساعت ویژه، آن سوی پنجره، سخاوت، راز خوشبختی، اینجا هم همینطور، یک سنت، سرباز روس و غیره می‌باشد. ب) نوشته‌های عاطفی: سیزده نکته از گابریل گارسیا مارکز، کرم شب‌ تاب، کتاب زندگی، لیلی نام دیگر آزادی است، قشنگ کوچک و غیره می‌باشد.

در (بزانسن) بودم، یکروز وارد اطاقم شدم، دیدم پیشخدمت آنجا پیش‌بند چرک آبی رنگ خودش را بسته و مشغول گرد گیری است. مرا که دید رفت کتابی را که به تازگی راجع به جنگ از آلمانی ترجمه شده بود از روی میز برداشت و گفت: ـ ممکن است این کتاب را به من عاریه بدهید بخوانم؟ با تعجب از او پرسیدم: ـ به چه درد شما می‌خورد؟ این کتاب رمان نیست. جواب داد: ـ خودم می‌دانم، اما آخر …

در اطاق یکی از مهمانخانه‌های پاریس طبقه سوم، جلو پنجره، فلاندن که به تازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود. در قهوه‌خانه پایین ساز می‌زدند، هوا گرفته و تیره بود، باران نم‌نم می‌آمد. فلاندن سر را از ما بین دو دستش بلند کرد، گیلاس شراب را برداشت و تا ته سر کشید …

اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود، با یک جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهای بوری که همیشه یکدسته از آن روی گونه‌اش آویزان بود. ساعتهای دراز با نیم‌رخ ظریف رنگ پریده جلو پنجرهٔ اطاقش می‌نشست. پا روی پایش می‌انداخت، رمان می‌خواند جورابش را وصله می‌زد و یا خامه‌دوزی می‌کرد، مخصوصاً وقتی‌که والس گریزری را در ویلن می‌زد، قلب من از جا کنده می‌شد. پنجرهٔ …

سیداحمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی به دور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش به در قهوه‌ای رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت: «ربابه ... ربابه..!» در باز شد و دختر رنگ پریده‌ای هراسان بیرون آمد: «داداشی تو هستی؟ بیا بالا.» دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمر کش دیوار نم کشیده بود داخل شدند. سیداحمد عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه …

« نه، نه، هرگز من به دنبال اینکار نخواهم رفت. باید به کلی چشم پوشید. برای دیگران خوش می‌آورد در صورتیکه برای من پر از درد و زجر است. هرگز، هرگز ... » داود زیر لب با خودش می‌گفت و عصای کوتاه زرد رنگی که در دست داشت به زمین می‌زد و به دشواری راه می‌رفت مانند اینکه تعادل خودش را به زحمت نگه می‌داشت. صورت بزرگ او روی قفسه سینه بر آمده‌اش میان شانه‌های لاغر او فرو …

نمایش ۱۰۱ تا ۱۲۵ از ۶۵۰ مورد