> کتاب‌های ادبیات | صفحه ۴
آفتاب

کتاب‌های ادبیات | صفحه ۴

نمایش ۷۶ تا ۱۰۰ از ۶۵۰ مورد

بسیار قصه‌ها به پایان رسید و باز غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست اما هنوز در تک این شام مپرد پرسان و پی‌کننده هر قصه از نخست دل دل زنان ستاره خونین شامگاه در ابر می‌چکد سیمرغ ابرها می‌رفت تا بمیرد در آشیان شب پهلو شکافته سهراب روی خاک می‌سوخت می‌گداخت در شعله‌های تب آوا اگر که بود تک شیهه بود...

”توضیح و تفسیر“ ای برادر! قصه چون پیمانه است معنی اندر وی مثال دانه است دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گرچه ”گفت“ی نیست آنجا آشکار ماجرای شمع با پروانه هم بشنو و معنی گزین کن ای صنم ذکر موسا بهر روپوش است لیک نور موسا نقد تو است ای مرد نیک...

”گاهی“ من آنقدر گاهی دلم برایت تنگ می‌شود که با سر ـ ضربه‌های مضراب به سر ـ پنجهٔ بی‌توانم با چار سیم سه‌تارم به میهمانی ستاره‌ها می‌روم کوچه گرد اصطرلاب را، آخرین ستاره، بخت مرا می‌گشاید؟...

”چیزهائی هست که نمی‌توان به زبان آورد چرا که واژه‌ای برای بیان آنها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، کسی معنای آن را درک نمی‌کند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می‌کنی... اما هرگز این دست‌های تیره‌ای را که قلب مرا در تنهائی گاه می‌سوزاند . گاه منجود می‌کند، درک نخواهی کرد.“ ”زخم و مرگ“ در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسری پارچه‌ای …

لنگستون هیوز نامی‌ترین شاعر سیاهپوست آمریکائی است با اعتبار جهانی. به سال ۱۹۰۲ در چاپلین (ایالت میسوری) به دنیا آمد و به سال ۱۹۶۷ در هارلم (محلهٔ سیاهپوست نیویورک) به خاطره پیوست. ”بگذار این وطن دوباره وطن شود“ بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویائی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منرلگاهی بجوید. (این …

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را قرآن که مهین کلام خوانند آن را گهگاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را گر می نخوری طعنه نزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را تو غره به آن نشو که می می‌نخوری صد لقمه خوری که می غلام است …

”خاطره‌ها“ چه شب‌ها، چه شب‌ها میان بستر آرام ساحل دل من دل دیوانهٔ من بسان کشتی دریانوردی ز دریائی عظیم و جاودانه ... گذر کرد: به یاد موج‌هائی ـ که هنگام طوفان ـ به فرق و پیکر پروانه‌اش خورد: ز چشمان خمارم اشک افشاند.

الو سلام ... How are you... که عاشقم ... Helloو رقص بندری مرد با زن تانگو چه مسخره‌ست فضای سپید زن در من ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو بیا و مست دو چشمت، عرق بریز از شرم تلو عزیز، تلو عشق، شب تلو تِ تِ لو! به آسیاب به بادی به دیوها به خیال شمشیرت رت بزن بزن ”سانچو“

شهی را که خواهد خدا کامیاب نخستش دهد سیر چون آفتاب بلی تا نجنبید از جا نهال خیال ثمر باشد او را محال فلک نیز از فیض این گرد شست که هر روز خورشیدی آرد به دست نمی‌بود اگر فیض نشو و نما یکی بود سرو سهی با گیاه نمی‌گشت با ابر اگر همسفر کجا قطره در بحر می‌شد گهر ...

من دو من است یکی خاطره‌ای است ذهن زن را و دیگری من آه عزرائیل جمعه‌ها تعطیل صبح شنبه باید مرد که صبحانه‌های شنبه از کار بیفتد تنها دلیل صبح صبحانه آه همسرم در آسانسور تنها فکر می‌کنیم که می‌رویم بالا یا ... …

سه‌تی بلند شو باید بیدار شوی پسرم! صدای آرام و با محبت مادر، بالای سر پسربچه‌ای که خوابیده است، می‌پیچد، دست نرم مادر شانهٔ گندمگون او را نوازش می‌دهد. ـ پاشو پسرم، وقت مدرسه‌است! سه‌تی کم‌کم چشم‌های سیاهش را نیم‌باز کرد و بلافاصله آنها را دوباره بست. آه، بلند شدن چه سخت است! نه خواب سیری کرده بود و نه می‌خواست به مدرسه برود. ولی دست مادر همچنان روی …

رودخانه آنجا بود. رودخانه همیشه آنجا بود، فصل‌های بیشماری از پیرامون زمان سر برآورند و ره بدر بردند اما... رودخانه همیشه آنجا بود، در سکوت به نرمی به پیش، به سوی دریا جاری... از هیمالیای کبیر می‌آید. آنجا که خاکش از گرد راه رهروان پیشین است. رودخانه به مانند رودخانه خدا بود، همیشه جاری به پیش و به بیرون، همواره یک مظهر بود، در حرکت همیشگی به پیش تا با …

جناب سید نورالدّین شاه نعمت‌الله بن سید عبدالله که آبا و اجدادش همه صاحب مقامات عالیه و اهل مکاشفه و ریاضت و کرامات بوده‌اند در تاریخ تصوف و فرهنگ و ادب ایران دارای مرتیت و مقامی بس رفیع است. جناب شاه بنا به قولی در پنج‌شنبه بیست‌ودوم رجب سال ۷۳۰ و به قولی دیگر در روز دوشنبه چهاردهم ربیع‌الوّل ۷۳۱ در شهر حلب متولد گردیده. رندیم و دگر مستیم تا باد …

صحنه‌ٔ داخل مترو ”فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیاد. در ضمن دارن با همدیگه صحبت می‌کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانم‌ها هستن“ فریبا: یه دختر، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش توی یه مغازه و براش مشتری بیاد و اکه پسندیدش، ببره بزاره تو خونش! مریم: من که از این جرأت آ ندارم به بابا بگم من می‌خوام برم خواستگاری! فریبا: پس حق …

هاری، همانجا نشست و می‌دانست که تمام سرها در سالن همگانی به طرف او گردش کرده است و همه مشغول تماشای او هستند.از این امر ناخشنود بود. تمام بدنش کرخ شده بود. احساس می‌کرد که داره خواب می‌بینه. شاید حرف دمبل دور را درست نشنیده بوده است. کسی برای او دست نزد و سروصدایی نیز از کسی بلند نشد. صدای وزوزی بگوشش می‌خورد که انگار تعدادی زنبور عصبانی توی سالن جمع …

باغ، با دیوارهای کاه گلی، سبز سبز، پشت به ده داده در کنار رودخانه بود و این سو دیوار نداشت و رودخانه حریم بود. باغ، باغ آلبالو و گیلاس بود. یک خانه نیمه روستایی نیمه شهری داشت با سه اتاق و یک حوض در جلو آن، پر از خزه و قورباغه. دور تا دور حوض پر از شن ریزه و چند درخت بید. عکس بیدها در آفتاب می‌افتد و سبز تیره حوض با سز روشن بید، بعدازظهرها در جدالی خاموش بود …

در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای ”مودت“ حلول کرد. میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این سانحه، با علم به اینکه چهرهٔ او به‌طور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است، هر کس می‌تواند تخمین بزند. آقای مودت و سه تن از دوستانش در آن شب فرح‌بخش مهتابی، بساط خود را بر سبزهٔ باغی چیده بودند. ماه بدر تمام بود و آنچنان به همه چیز رنگ و روی شاعرانه می‌داد و …

باد می‌آید گرم، باد می‌آید سرد، برگ‌ها روزی سبز، برگ‌ها روزی زرد

یکی بود یکی نبود مرغکی بود خیلی قشنگ زبر و زرنگ بال و پرش رنگ به رنگ پر که می‌زد تو آسمون درس می‌شد رنگین کمون: سبز می‌شد زرد می‌شد آبی می‌شد قرمز عنابی می‌شد... .

خورشید خانم تازه از پشت کوه‌ها بیرون آمده بود که صدای عجیبی خانم و آقای گوش را از خواب بیدار کرد. خانم و آقای گوش کمی دقت کردند، صدای آه و ناله بود. آنها فوری خانم و آقای چشم را بیدار کردند. خانم و آقای چشم بیدار شوید و ببینید چه خبر شده است. خانم و آقای چشم دو سه بار پلک زدند، چپ و راست را نگاه کردند خبری نبود. بالا و پائین را نگاه کردند. ناگهان نگاهشان به …

نامه از مادری در دست است که از هر کلمه‌اش خون می‌چکد، درد مجهد، غم می‌افزاید داغ را سوزان‌تر می‌نماید و هر آن کس که آن را بخواند و بشنود، خون از دل و چشمش روان خواهد شد و با مادری که این نامه را نوشته هماهنگ خواهیم شد و خواهیم گفت: می‌رود از فراق او، خون دل از دو دیده‌ام دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو اینک شرح پریشانی این مادر و داستان غم …

”در هم‌سرائی پرتوان بهاری“ یک هم‌سرائی پرتوان بهاری با جوشی سبز و سرد و در چارمضراب رنگین پائیز بدرود حزن‌انگیز برگ‌ها نوائی افسانه‌خیز از نای جادوگر طبیعت آە که این دشت‌های خموش از چه گفت و گوها انباشته‌اند و ار آن‌هاست که شاعر مدهوش می‌رود بر این ریگ‌های تابنده از نم باران...

در یک روز گرم تابستانی دم‌سیاه و دوستش هاردی تصمیم به یک شوخی خطرناک گرفتند. علارقم کر‌کرهای ماجد، دوست دیگر آنها بی‌خیالی آن دو بیشتر و بیشتر می‌شد. دم‌سیاه با خوشحالی گفت: ـ ”تنها دو ساعت دیگه به این کار مانده“ هاردی که بین بچه‌های محله به رگ‌دار معروف بود گفت: ”این پسر بعیدم نیست تأخیر داشته باشد ولی امروز خوب ادب می‌شه“ ماجد جویده جویده گفت: ”تو …

بر در عفو تو ما بی‌سروپایان چو عبید تا تهی‌دست نباشیم گناه آوردیم اگرچه گرایش به شوخ‌طبعی و انواع آن در ادب فارسی، تقریباً به اندازهٔ تاریخ ادبیات فارسی قدمت و دیرینگی دارد، اما شاید بتوان گفت که تا قرن هشتم و ظهور عبید زاکانی، طنزپرداز حرفه‌ای به معنای امروزی و متعارف آن نداشتیم. از سخنوران پیش از عبید یا حجم در خور توجهی از آثار طنزآمیز و شوخ‌طبعانع …

نمایش ۷۶ تا ۱۰۰ از ۶۵۰ مورد