> کتاب‌های ادبیات | صفحه ۳
آفتاب

کتاب‌های ادبیات | صفحه ۳

نمایش ۵۱ تا ۷۵ از ۶۵۰ مورد

الکسی ماکسیموویچ پشکوف که بعدها با نام ماکسیم گورکی شهرتی دنیاگیر کسب کرد، در سال ۱۸۶۸ در نیژنی نووگرود که بعدها گورکی نامیده شد متولد شد. از همان کودکی فقر چهرهٔ منحوس خود را به او نمایاند. به همین دلیل مدتی مانع ادامهٔ تحصیل وی گردید. به عنوان شاگرد کفاش، شاگرد نقاش، کارگر کشتی و ... کار می‌کرد و زندگی را می‌گذراند. او در میان مردم می‌زیست و در میان …

داستان کاوه و ضحاک دارای یک رنگ اساطیری با محتوای تاریخی است. موافق اساطیر آریایی که از جمله در اوستا و وداها منعکس «پادشاه - خدای» اساطیری آریایی که اولین کسی است که در جهان واپسین عمر جاوید می‌یابد در این جهان به خود مغرور می‌شود، از فرط ایزدی دور می‌گردد و بدست اژدهای دو سر و شش چشم و دو پوزه که دهاک یا اژدی هاک خوانده می‌شود بقتل می‌رسد. این پایه …

یادداشتهایی که در اینجا بطور تدریجی و برای نخستین بار به خواننده عرضه می‌شود، بین سال‌های ۱۹۹۰-۱۹۹۵ در یک دوره مطالعه جدی ادبیات مغرب زمین فراهم شد. در وهله اول، عشق به ادبیات انگیزه اصلی خواندن داستان و سپس نوشتن این یادداشت‌ها شد و چون هدف انتشار آنها نبود، این قلمزنی‌ها ویژگی‌هایی از این دست را به خود گرفت: ۱-فشرده بودن ۲-بعضی وقتها از یک نقطه …

غرض دانش و فن تصحیح متون، به دست دادن متنی هرچه نزدیکتر به متن اصلی است که زیر قلم نویسنده‌ای خارج شده یا از بیان شاعر یا گوینده‌ای تراوش یافته، و امروز مورد پژوهش ماست. مصحح در قبال متن،نه «ویراستار علمی» است و نه «منشی و نویسنده»، بلکه امینی است که می‌کوشد غبار تصرفات کاتبان و اهل ازمنه پیش را از چهرهٔ اثر بزداید و بر مبنای دریافتی که از حیات و روزگار …

مرزبان‌نامه چون کلیله و دمنه نسکی (کتابی) پر از داستان و سرگذشت پندآموز است که در سده چهارم خورشیدی به دست مرزبان پور رستم‌ پور شروین که از شاهزادگان تبرستان بود به گویش کهن تبری نوشته شد، آنگاه در سدهٔ هفتم به‌دست سعدالدین وراوینی به پارسی درآمد. افشان (نثر) این نسک بسیار دشوار و پر از واژه‌های تازی است به سانی که با زبانی که امروز بدان سخن می‌گوئیم …

اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود، علی را می‌پرستیدم. به خود اجازه نمی‌دهم که برای شناخت علی کلمه‌ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پر‌ماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم. شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد به حریم علی نزدیک شود. من هم فقط به قلب سوخته خود اجازه می‌دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می‌کنم به علی نزدیک …

شیخ اشراق به جماعت صوفیان و از همه بیشتر، به بایزید بسطامی و حسین منصور حلاج ارادت قلبی داشت، اما به نظر او توفیق کشف بدون طی مراتب مقدماتی به سالک دست نمی‌داد یا دست کم استمراری نداشت و در نتیجه رد مطلق حکمت بحثی را از جانب صوفیان در دست نمی‌دانست. از حکیمان معاصرش هم که به پی‌روی از پیشکسوتان حکمت مشا در شرح و بسط فلسفه‌ای ارسطو می‌کوشیدند و خروارخروار …

به‌ نام آن‌که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت زفضلش هردو عالم گشت روشن زفیضش خاک آدم گشت گلشن .......... گذشته هفت‌و‌ده از هفتصد سال زهجرت ناگهان در ماه شوال رسولی با هزاران لطف و احسان رسید از خدمت اهل خراسان بزرگی کاندر آنجا هست مشهور به انواع هنر چون چشمهٔ هنر .........

”ذوق سرودن“ فروغ مهر بر این پرتو ز اخگر م است سر سریر ملائک به سجده بر در ما است تجلی ”ارنی“ کاز کلیم پوشاندند خلیل در طلبش در طواف آذر ما است گهی خموش به جذب مهیم چون دریا گهی چو موج، همه شور دهر در سر ما است حدیث مستی ما شد سمر به عالم قدس که جبرئیل امین جرعه نوش ساغر ما است به ساکنان سماوات دل گرو ندهیم که عرش داغ وصال حسین و حیدر ما است...

دیر هنگامی است در این تنهائی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می‌خواند لیک پاهایم در قیر شب است. رخنه‌ای نیست در این تاریکی: در و دیوار به هم پیوسته. سایه‌ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته....

از سر دیوار ”واژه‌ها“ نوشته بودم، من همهٔ این واژه‌ها را نوشته بودم پیش از این. من این‌همه واژهٔ پیش از این نوشته را یک جا در جمله‌ای گنجانده بودم و آن جملهٔ پر از واژه را برای شما خوانده بودم و آن همه برای شما خوانده را بارها بر زبان رانده بودم و آن همه بر زبان رانده را... آه...! ترس من این است که آن همه بر زبان رانده را در پی کابوسی هولناک... …

”سیاوش“ به نام خداوند مهرآفرین فروزنده راه و آئین و دین چو خورشید، گیتی به خون در کشید سراپرده خون‌فشان بر درید جهان را همی آتش زر کشید مه گل‌فشان را به بر درکشید همی نرگس نازنین خواب‌ور به زرین کلاهش همی نام بر پریشان ز باد بهاران بشد زرافشان ز روی نگاران بشد همی بلبل رازگوی بهار شد آشفته از روی ماه نگار...

”تعریف شهر اصفهان“ بنمود سواد شهری از دور مانند سواد دیده پر نور شهری همه خانه‌هاش پر زر چون کاخ خیال کیمیاگر چون دل همه خانه‌ها شمالی هر یک چو بنای چرخ عالی مانند نهال گل، خیابان چون گل در خانه‌هاش خندان بیرون ز شمار مخزن گنج چون تصنیف بیوت شطرنج...

وا فریادا ز عشق و وا فریادا کارم بیکی طرفه نگار افتادا گر داد من شکسته دادا دادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا *** گفتم صنما لاله‌رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا گفتا که روی به خواب بی‌ ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی ما را *** …

”فدای همیم“ من و این درد آشنای همیم مرهم زخم هم، دوای همیم پیچک و شاخ سبز احساسیم که در این باغ از برای همیم سخن از ترک گفتن آسان نیست مبتلای هم و بلای همیم در قفس گرچه عمر می‌گذرد بلبل طبع باصفای همیم...

”قصدم آزار شماست!“ قصدم آزار شماست! اگر اینگونه به رندی باشما سخن از کام یاری‌یِ خویش در میان می‌گذارم، ـ مستی و راستی ـ به‌جز آزار شما هوائی در سر ندارم!

”مانی“ بادهای بیابانی آسمان را بردند و مانی در شهر رها شد ... درختان از زوزه افتاده بودند و میمون‌ها از دم در خواب تاب می‌خوردند ... پره‌های روز چنان می‌چرخید که تابستان سردش می‌شد فکر در دهانش آب می‌شد و مانی بزرگترین ماهی شهر بود!

”در پرستش یزدان“ کنون بنگر این بزم گوهر فشان شنو پندی از رزم اخگرنشان برآرم سخن را چو گنج گهر بیاریم آن را به تابنده فر چو آید خرد، در سخن جان شود سزاینده رزم دوران شود سخن زنده کردم در این کهکشان ز رخشنده و تابناک اختران یکی کاخ ماند ز من یادگار چو خورشید و ماه و خزان و بهار...

غزل شروع شد و ساعتت به را افتاد و ساعتت عدد پنج را نشان می‌داد تو ۵ و ۵ دقیقه به راه افتادی بدون چتر دویدی به سوی او در باد و باد ـ صفحهٔ کاغذ ـ پر از عدد شده بود ۴، ۵، ۴۰، ۲۰، ۱۴، ۷۰ پر از حروف و عدد ـ مثل صفحهٔ تقویم ـ پر از علامت عاشق...

درهای سال باز می‌شود همچون درهای زبان بر قلمرو ناشناخته‌ها. دیشب با من به زبان آوردی: ـ فردا باید نشانه‌ای اندیشید دورنمائی ترسیم کرد طرحی افکند بر صفحهٔ مضاعف روز و کاغذ. فردا می‌باید دیگر باز واقعیت این جهان را باز آفرید...

مرا چون هاتف دل بود دمساز برآورد از درون سینه آواز که برخیز ای نظامی! دیر است فلک بدمهر و دنیا زود سیر است بهاری نو برار از چشمهٔ نوش سخن را حله‌های تازه در پوش نصحت‌های هاتف چون شنیدن چو هاتف روی در خلوت کشیدم در آن خلوت که دل دریا است آنجا همه سرچشمه‌ها آنجا است آنجا نهادم تکیه‌گاه افسانه‌ئی را بهشتی کردم آتش‌خانه‌ای را چو شد نقاش این بتخانه …

ادیت سودرگران در سال ۱۸۹۲ در خانواده‌ای فنلاندی ـ سوئدی از طبقهٔ متوسط در سنت پترزبورگ، پایتخت آن زمان روسیه به دنیا آمد. خانواده سودرگران چند ماهی پس از تولد ادیت به رای ولا، در شصت کیلومتری سنت پترزبورگ نقل مکان کرد. وی در نوجوانی به بیماری سل مبتلا شد و بیشتر دوران زندگی‌اش را تا مرگ زودهنگام خود در سال ۱۹۲۳ در بیمارستان مسلولین به سر برد... . ”شامگاهان، …

اگر تو داری عقل و دانش و هوش بیا بشنو حدیث گربه و موش بخوانم از برایت داستانی که در معنای آن حیران بمانی ای خردمند عاقل و دانا قصهٔ موش و گربه برخوانا قصهٔ موش وگربهٔ منظوم گوش کن همچو دُر غلتلنا از قضای فلک یکی گربه بود چون اژدها به کرمانا …

نمایش ۵۱ تا ۷۵ از ۶۵۰ مورد