معاملات املاکی و خانه پدری

این روزها تهران شکل دیگری شده است, تهران پایتخت است و همه میدانیم که پایتخت نشینان معمولا از بهترین امکانات رفاهی برخوردار هستند, بنابر این تقریبا از همه جای کشور اکثر کسانی که در شهرستان زندگی میکنند آرزوی آمدن به تهران را دارند آرزو دارند که تهرانی شوند و مسکنی از خود در تهران داشته باشند

خانواده خود من سالها پیش به واسطه قبولی پدرم در دانشگاه از شهرستان کوچ کردند و ساکن تهران شدند تا یکی یکدانه پسرشان تنها درتهران آواره خوابگاه دانشجویی نباشد. قبل از انقلاب همه چیز به گونه ای متفاوت بود این امکان وجود داشت که خانواده ای فرهنگی شبیه خانواده پدری من بتوانند با وام مسکن و اندکی جستجو در تهران و در منطقه ای متوسط صاحب خانه شوند. پدر بزرگ ملک و باغش را در همدان فروخت و راهی تهران شد. یک زمین به مساحت سیصد متر با کمک دایی پدرم که وکیل بود و در معاملات ملک دستی داشت و یک املاکی بزرگ نیز داشت خریدند. وام مسکن از بانک گرفتند تا بتوانند خانه را بسازند. موفق شدند، خانه اندک اندک ساخته شد و خانواده پدری من صاحب یک خانه ی دو طبقه ی حیاط دار با مساحت سیصد متر در منطقه ی متوسط تهران شدند.

پدرم تحصیلاتش را در دانشگاه تهران به پایان رساند و همان زمان در صنایع پنها استخدام شد. پدر میگفت آن زمان ها راحت میشد استخدام شد. دیپلم هم بودی در یک شرکت دولتی با حقوق کافی استخدام میشدی چه برسد به من که دانشجوی فوق لیسانس بودم و مثل بلبل هم انگلیسی حرف میزدم.

قسط وام مسکنشان را اما تا مدتها با اجاره دادن طبقه دوم خانه شان در می آوردند. طبقه بالا چندین اتاق داشت، بنابراین خانه را اتاق اتاق به دانشجویان پسر اجاره داده بودند. یک جورهایی شبیه پانسیون پسرانه شده بود! یک خوابگاه پسرانه متشکل از چندین دانشجو که هرکدامشان دانشجوی یک رشته ای بودند و در پی نام و جاه و آرزوهای بلند راهی تهران شده بودند، گرچه پدر برایم تعریف کرده بود یکی دو تا از همان پسرهای دانشجو به مواد مختلف اعتیاد پیدا کردند و هرگز به آنچه میخواستند نرسیدند. خلاصه اینکه پدر زمان ازدواجش رسیده بود بنابر این طبقه بالا را ازحالت خوابگاه دانشجویی پسران در آوردند چرا که قسط ها به پایان رسیده بود. بنا بر این طبقه پایین را برای نو عروس و پسر یکی یکدانه درست کردند و خودشان رفتند طبقه بالا، پدر بزرگ فوت میکند سال 65، زمانی که من دو ساله بودم و هیچ از غم و درد این دنیا نمیدانستم و پدر بزرگ را هم نشناخته بودم، مادر همیشه میگفت پدر بزرگت همیشه با حسرت میگفت یعنی من جوانی های سارا را خواهم دید؟ متاسفانه هیچ کدام عمرشان کفاف نداد. خدا هر دویشان را بیامرزد. رفتند و خانه ویلایی را برای تنها پسرشان به ارث گذاشتند. پسر آرزوهای بلندی داشت اما بعد از ازدواج و صاحب فرزند شدن دیگر نتوانست به تحصیلاتش ادامه دهد. با فوق لیسانس زبان شناسی شد کارمند آموزش وزارت دفاع، صبح تا غروب برای کسب نان حلال خودش را در اداره زندانی میکرد. خداوند سه دختر به او عطا کرد. کوچک بزرگ و متوسط! هر کدامشان بزرگ شدند و دانشگاه آزاد قبول شدند، شهریه میخواستند جهاز میخواستند و پدر یک کارمند ساده بود! تنها سرمایه پدر یک چیز بود، خانه پدری! یک خانه کلنگی دو طبقه در تهران در یک منطقه متوسط، آن روزها تنها یک راه بود کوبیدن و ساختن خانه ی پدری، پدر یک خانه اجاره کرد و دو سال مارا برد به یک خانه ی اجاره ای، هر چند که اجاره دادن هم فوق توانش بود اما چاره نبود. با یک معاملات ملکی با سابقه که در زمینه ملک با تجربه بود مشورت کرد و تصمیم گرفتن خانه را شصت به چهل بدهد به یکی از همان بساز بفروش ها که خانه را بکوبد و به اصطلاح بسازد.

خانه ما کلنگی بود و یک عالم مشکلات داشت. سقف بالا چندین دفعه ریخته بود پایین ، زمستان هایش سرد بود و تابستان ها گرم، یکی دو بار پدر مجبور شده بود تمام لوله کشی ساختمان را عوض کند. رنگ کردنش هم مصیبتی بود و تمیز کردنش طبق معمول برای مادرم که شاغل هم بود عذابی بود علیم اما، بهار که میشد باغچه خانه ما زیباترین باغچه محله میشد، درخت های سیب خانه ما محشر بود نظیر نداشتند غرق شکوفه میکردند خانه را، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی هر سه دختر خانواده در این خانه گذشته بود اما با زمان و اجبارهای زمانه نمیشد جنگید! خانه را خراب کردند، درخت کاج بزرگ را کندند درخت های سیب را از جا در آوردند، باغچه و بوته پیچ امین ادوله را صاف کردند و حیاط را هم چسباندند به مساحت خانه، ساختمان ظرف یکسال و نیم ساخته شد، واحدهای شصت متری و نود متری و یک واحد صد و چهل متری، اسباب هایمان را جمع کردیم و برگشتم به محله قدیمی اما خانه دیگر همان خانه نبود، غریبه بود و نا آشنا! واحدهایی که به پدر رسیده بود را اجاره داد، اجاره ها را میزد به پول بازنشستگی اش ، برای دخترها جهاز گرفت و فرستادشان خانه بخت، با پول اجاره اندکی از مشکلات مالی خود و دخترها را رفع میکرد بهشان کمک میکرد زندگی را بچرخانند. یک نگاه که به کوچه انداختم متوجه شدم که این وضعیت فقط مختص به ما نبود. تمام کوچه ما خانه های دو طبقه دو طبقه بود اما همه ی آنها کوبیده و ساخته شد ، یکی دو تا خانه تنها مقاومت کرده بودند آنهم چون ساکنانشان کارمند نبودند دستشان به دهنشان میرسید و نیازی نبود تا خانه ها یشان را بسازند. در کوچه ما جای سوزن انداختن نیست، پارکینگ ها جوابگوی ساکنان محل نیستند. خانه های دو طبقه با دو خانوار تبدیل شدند به خانه های چندین طبقه که ده خانوار از تویشان سرک میکشد. معاملات املاکی ها از هر طرف در کمین خانه های ویلایی هستند چرا که سود فراوانی درشان میبینند.

وقتی از محله خودمان پا فراتر میگذارم میبینم این مسئله به تمام تهران سرایت کرده است. درخت های زیادی قربانی این نیاز بشر میشوند. در تجریش یک پاساژ بزرگ ساخته شده است که محصول قطع صدها درخت قدیمی است که بهشان شش های تهران میگویند. و این رویه برای ساختن پاساژهای بزرگ و چندین طبقه هم چنان ادامه دارد. سرقفلی هر کدام از مغازه های این پاساژها آنهم در تجریشِ تهران چیزی است که نمیشود آدمی از آن بگذرد. کلا شکل تهران عوض شده، فضای تهران به صورت عمودی و افقی فروخته میشود. خانه های قدیمی حکم کیمیا را دارند و دیگر خاطره ها نمیتوانند جای آینده را بگیرند. کسی برای درختِ سیبِ خانه پدری تره هم خرد نمیکند. آنچه مهم است، سرمایه است ملک و سرقفلی.