دل‌های دریایی این مردان زحمتکش

کار رفتگران سخت و طاقت‌فرساست.همه این را می‌دانند و می‌گویند، اما تا در کنارشان نباشی و نبینی، نمی‌دانی معنای این سختی چیست؟

کار رفتگران سخت و طاقت‌فرساست.همه این را می‌دانند و می‌گویند، اما تا در کنارشان نباشی و نبینی، نمی‌دانی معنای این سختی چیست؟

تا یک شب زمستان از خانه گرمت بیرون نیایی و جاروکشیدن و جمع‌کردن زباله‌های کنار خیابان را نبینی، این سختی را درک نمی‌کنی.

اگر دم‌دم‌های صبح که سرما استخوان را می‌سوزاند با آنها کنار پیت حلبی‌ای که تکه‌های چوب در آن شعله‌ور است، ننشینی و جرقه‌های آتش به سر و رویت نپرد، عمق این کار طاقت‌فرسا را درک نمی‌کنی.

نه من و نه تو اینها را نمی‌دانیم؛ که اگر می‌دانستیم، بی‌خیال و گاه از سر تفنن زباله‌ها را از پنجره ماشین به خیابان پرتاب نمی‌کردیم. که اگر می‌دانستیم، کیسه‌های زباله‌ را بی‌خیال در کنار پیاده‌رو رها نمی‌کردیم. به‌واقع نمی‌دانیم که این‌طور رفتار می‌کنیم.نمی‌دانیم که این شب‌ها رفتگر محله ما چه می‌کند.

صبح که از خواب ناز بیدار می‌شویم و صبحانه را نوش‌جان می‌کنیم و دوش آب‌گرم می‌گیریم و از خانه بیرون می‌زنیم، نگاهی به دور و بر می‌اندازیم و نظافت کوچه و خیابان را می‌بینیم، اما نمی‌دانیم نارنجی‌پوشان این شهر چگونه شب را بیدار به صبح می‌رسانند تا من و تو صبحی بهتر را آغاز کنیم.

شاید فیلم‌ها و قصه‌ها گوشه‌ای از زندگی این انسان‌های شریف را باز بگویند؛ اما دریچه دوربین و مرکب قلم‌ها هم راهی به عمق جان آنها ندارند.

هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم وقتی آن جاروی دسته چوبی در دستانی پینه‌بسته بر آسفالت خیابان می‌ساید و برگ‌های پاییزی را با تلی از زباله می‌زداید، در دل آن نارنجی‌پوش چه می‌گذرد.هیچ‌یک از ما نمی‌دانیم در سرش چه غوغایی است، درست همان دم که پیش از طلوع خورشید زیر لب نوای مرغ سحر را زمزمه می‌کند.

او که جوان است و برای آینده هزاران فکر در سر دارد.او که موهای سر و ریشش به سپیدی می‌زند و در فکر تهیه جهازی آبرومند برای دختر دم‌بختش است و در همان حال، راه من و تو را با جارویش پاک می‌کند.

گویا این انسان‌های شریف و مهربان در هیاهوی شهر و محله‌های امروزی همان خلق‌وخوی دیرین را در سر و دل حفظ کرده و امین مال و جان مردم هستند.

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم انگار اینان، اینها که کمتر از مال دنیا بهره دارند، دلشان دریایی‌تر است.انگار جارویی جادویی دلشان را از زنگارهای این دنیا پاک کرده است.

مثل رفتگر بجنوردی که وقتی داشت خیابان را تمیز می‌کرد، کیفی پر از پول پیدا کرد؛ کیفی که ۳۰۰ میلیون تومان چک روز داخلش بود، ولی رفتگر به جای این‌که لحظه‌ای شک و تردید به سراغش بیاید، به دنبال نشانی صاحب کیف رفت و آن را به او بازگرداند.

«جعفر رحمتی» هم نمونه دیگری از کارگران امانتدار شهرداری است؛ او نه کیفی پر از پول پیدا کرده و نه اسکناس و چکی سر راهش قرار گرفته، فقط وقتی مشغول انجام کارش بوده، دو موتورسوار، کیف راننده‌ای را از داخل ماشینش دزدیده‌اند و به فکر فرار بوده‌اند، اما این پیرمرد شریف، با بیل به جان آن سارقان نقابدار افتاده و به کمک تعدادی از عابران، موفق شده کیف را پس بگیرد.

کیفی که دزدان به دنبالش بودند، حاوی ۲۰ میلیارد ریال چک و ۹ میلیارد ریال وجه نقد و مدارک شخصی راننده بوده که با تلاش‌های این مرد مهربان به صاحبش بازگردانده شد.این رفتگر ۶۳ ساله، می‌گوید از این‌که موفق شده کیف را به صاحبش برگرداند، خوشحال است و آن را امتحانی از طرف خدا می‌داند.

چنین نمونه‌هایی کم نیستند؛ در هر شهر و روستایی می‌توان آنها را پیدا کرد یا نامشان را شنید، مثل امیرقلی صادقی که وقتی داشت خیابان‌های اصفهان را تمیز می‌کرد، کیفی را دید و به دنبال نشانی از صاحبش، کیف را باز کرد. داخل کیف ۱۶۰ میلیون تومان چک‌پول و وجه نقد وجود داشت؛ ۱۶۰ میلیون تومان که می‌تواند دل هر یابنده‌ای را بلرزاند.اما این‌مرد امین و درستکار، این کیف را هم مانند سایر اشیای قیمتی و ارزشمندی که در مدت ۱۷ سال کار و تلاش آبرومندانه پیدا‌کرده بود، به صاحبش بازمی‌گرداند. او خوشحال است که از آزمون خداوند، سربلند بیرون آمده.

«احمد ربانی» یکی دیگر از این افراد است که در شهرستان بجنورد خدمت می‌کند. یکی از روزهایی که او برای کار آماده می‌شود و حدود ساعت ۲ صبح پا به خیابان می‌گذارد، کیفی پیدا می‌کند که شاید در نگاه اول، شبیه ده‌ها زباله و اشیای غیرقابل استفاده دیگر باشد؛ کیف‌هایی که دل صاحبان‌شان را زده و گوشه‌ای افتاده است، اما وقتی این رفتگر ۴۱ ساله کیف را ازنزدیک می‌بیند، متوجه می‌شود این کیف با آن کیف‌ها فرق دارد؛ این یکی پر از پول و طلاست و نشان می‌دهد صاحبش نه از آن خسته شده و نه می‌خواسته از دست آن رها شود؛ این‌کیف گم ‌شده بود و آقای ربانی هم به کمک نشانی‌های داخل کیف، صاحبش را پیدا کرده و مدارک و چک‌ها و پول‌ها را به او بازگردانده است.

اینها فقط گوشه‌ای از خدمات و فداکاری‌‌های مردانی است که بی‌ادعا و بدون هیچ چشمداشتی با کمترین درآمدها کار می‌کنند تا مردم این مرز و بوم در هیاهوی زندگی ماشینی، قدری آسوده‌تر باشند.شاید خیلی وقت‌ها آنها هم فکر کرده‌اند، چیزی بیش از آنچه دریافت می‌کنند حق‌شان است، اما به نظر می‌رسد اعتقاد و ایمان و صفای درونی‌شان بر تمام معضلات و کمبودهای زندگی مادی غلبه کرده و رنگی دیگر بر زندگی ساده‌شان زده است؛ رنگی که تا از جنس آنها نباشید، درکش نمی‌کنید.

در برابر این همه بزرگ‌منشی و انسانیت، کلمات نیز کوچک به نظر می‌آید؛ انگار با کلمه‌ها هم نمی‌توان این صفا و صمیمیت و انسانیت را توصیف کرد.به همین خاطر است که خیلی‌ها می‌گویند، اجر بعضی کارها فقط نزد خداست و بس.