خشونت همزاد آدمی

خشونت Violence همزاد آدمی است قدمتی به دیرینگی خود انسان دارد و اگر نه همه, پاره ای از وجود او را رقم می زند

خشونت (Violence) همزاد آدمی است. قدمتی به دیرینگی خود انسان دارد و اگر نه همه، پاره ای از وجود او را رقم می زند. اینکه می گویند در طول تاریخ انسان هرمگز از شرجنگ و قساوت در امان نبوده است، سخنی به گزاف به نظر نمیآید. قابیلیان و حرامیان داستان های کهن، رسم کودک سوزی در میان عبرانیان و کنعانیان، روش های مخوف شکنجه در چین باستان، تا جنگ های عالم سوز قرن بیستم، بمب های ناپالم، کشتار سیستماتیک ارامنه به دست متعصبین ترک، توحش صرب ها در بالکان، خشونت های داخلی و قومی در کنگو و رواندا (حال اگر از تجاوز به زن ها و بچه ها در آنجا چیزی نگوییم!) و... به تلخی نشان می دهند که تاریخ انسان به تعبیری تاریخ خشونت نیز هست. خشونت مفهومی فرهنگی است. بدین معنا که تنها مختص انسان است. حیوانات خشن نیستند. حتی هنگامی که ماده شیری گلوی آهویی را می دردیا ماری پرنده کوچکی رامی بلعد عمل اینها مصداق فعل خشن به شمار نمی رود. چرا که این واژه توصیفی است از پاره ای از مناسبات و روابط انسانی که در آن انسان یا گروهی از انسانها رفتاری را با هدف آسیب رساندن به دیگری در پیش می گیرند که دامنه این رفتار می تواند گستره وسیعی از تحقیر و توهین، ضرب و جرح، تخریب اموال و دارایی ها، تجاوز و دست آخر قتل نفس را دربرمی گیرد. با این حال خشونت هیچگاه به تمامی مورد طعن و لعن نبوده است. هراکلیتوس فیلسوف یونانی می گفت: «جنگ پدر همه امور است» زیگموند فروید که او را با نفوذترین دانشمند قرن بیستم می نامند معتقد بود، مدنیت حاصل سرکوب میل است که خود شکلی از اعمال خشونت به شمار می رود و تمدن اساسا با خشونت آغاز می شود.

نتیجه فیلسوف آلمانی نیز در کتاب تبارشناسی اخلا ق می گوید: همه چیزهای خوب در خون و شقاوت ریشه دارد!

سخنان و تعبیراتی از این دست به سادگی نشان می دهند که اندیشمندان، اصل خشونت را به مثابه یکی از پایه های کتمان ناپایدار زندگی بشر پذیرفته اند. اما همواره میان خشونت موجه (مشروع) و خشونت ناموجه (نامشروع) تمایز قائل شده اند.

لشک کولا کوفسکی متفکر برجسته لهستانی در این باره می گوید: «مردود شمردن بی قید و شرط خشونت آن هم بدون قائل شدن هیچگونه تفاوت، مردود شمردن زندگی است.» ادیان آسمانی نیز خشونت را در تمام وجوه آن انکار نکرده و استفاده از آن را در برخی موارد روا دانسته اند. مشهور است حتی حضرت عیسی(ع) که او را شاهزاده صلح می نامند و به بیانی بزرگترین الگوی خشونت پرهیزی در جهان معاصر به شمار می رود، برای بیرون راندن کاسبان از معبد بزرگ به ناگزیر به خشونت متوسل شد. بدیهی است درجه ای از خشونت برای سامان دادن به جامعه و مناسبات انسانی در قالب پلیس، زندان و... امری ضروری می نماید و اساسا دولت ها چیزی جز انحصار کاربرد خشونت مشروع در یک واحد سیاسی محدود (کشور) نیستند. البته پر واضح است که همچنان معیار مشترکی بین ملت ها برای تمیز خشونت موجه از خشونت ناموجه وجود ندارد و ملا ک مشروعیت خشونت در میان فرهنگ ها و ملل مختلف بسیار متغیر و متفاوت است). تاریخ خشونت همواره با اندیشه عدم خشونت همراه بوده است.

گویی انسان از ازل در اندیشه مهار خشونت افسار گسیخته و رهانیدن خود از تبعات شوم آن بوده است. آثار به جا مانده از عارفان مسلمان، راهبان بودایی و متون کهن هندو مشحون از آموزه هایی است که انسان را به پرهیز از خشونت و عشق ورزیدن به هم نوع فرا می خوانند. در زمان ما نیز هستند کسانی که منش و شیوه سلوک شان الگوی خشونت پرهیزی در جهان معاصر به شمار می رود که در میان آنها گاندی بزرگ نلسون ماندلا و مارتین لوترکینگ به عنوان مولفان دکترین عدم خشونت (violence-non) بدون تردید جایگاهی بس عظیم در تاریخ اندیشه بشر دارند. اما دوران بعد از جنگ جهانی دوم فرصتی فراهم آورد تا جهان برخورد جدی تری با پدیده خشونت به ویژه خشونت سازمان یافته(جنگ) داشته باشد. نسل خسته و زخم خورده از جنگ عالم گیر دوم که بی رحمی انسان در مقابل انسان را در قالب کشتار، شکنجه و آوارگی به چشم دیده بود، انزجار خود را از خشونت در تمام وجوه آن نشان داد که اوج نمایش این انزجار را می توان در رویارویی افکار عمومی جهان با جنگ ویتنام به روشنی مشاهده کرد. مصائب و عواقب جنگ دوم جهانی پژوهشگران و متفکرین زیادی را به ریشه یابی خشونت و شناسایی بسترهای آن کشاند.

پژوهش های به دست آمده تا به امروز به خوبی نشان می دهند که جوامعی که در آنها نهادهای مدنی از ضعف مفرط رنج می برند و مردم سهم چندانی در اداره جامعه و تعیین سرنوشت خویش ندارند و به دلیل ساز و کارهای ناکارآمد اجتماعی (که خود را در قوانین نامناسب نشان می دهد) احساس خسران و سرخوردگی برروحیه و روان شهروندان سنگینی می کند پتانسیل بیشتری برای خشونت ورزی در تمام وجوه و اشکال آن دارند. اما در مقابل، در کشورهایی که مردم نقش اساسی را در گردش امور جامعه دارند و موفق به ایجاد مکانیسم هایی شده اند که به کمک آنها اختلا فات خود را از راه گفت وگو و فرهنگ گفت وگویی (bialogical) و در قالب نهادهایی چون احزاب، سندیکاها، مطبوعات و... حل و فصل می کنند، خشونت به پایین ترین حد ممکن رسیده است.

شگفت انگیز است که در میان جنگ هایی که پس از جنگ جهانی اول تقریبا در تمامی نقاط جهان روی داده شاهد حتی یک جنگ نبوده ایم که هر دو طرف درگیر در آن کشورهایی مردم سالا ر بوده باشند. علی رغم تمامی تلا ش ها و فداکاری هایی که انسان در طول تاریخ برای مهارکردن خشونت انجام داده است، امروزه برهرکودکی آشکار است که خشونت یکی از بزرگترین معضلا ت جهان ماست و تمامی کشورها از کشورهای توسعه یافته گرفته تا عقب افتاده ترین آنها به طریقی با آن دست به گریبانند. گویی انسان گریزی جز همزیستی با اصل خشونت و برخورد عقلا نی و رویارویی شجاعانه با آن را ندارد. امروزه ما شاهد تلا ش های فراوانی در جهت متمدن کردن خشونت و به بند کشیدن آثار و پیامدهای آن در جهان هستیم.

شاید وجود ورزش هایی چون مشت زنی، تکواندو و... در شمار بازی های ورزشی المپیک (که به تعبیری بزرگترین همایش انسانی جهان است) اعتراف آشکار انسان امروزی بر پاره خشن وجود خویش و یکی از تلا ش های او در جهت متمدن کردن خشونت و برخورد عقلا نی با آن باشد. بدون تردید برخورد خردورزانه با پدیده خشونت و شناسایی بسترهای خشونت افسار گسیخته یکی از الزامات دنیای ماست. زندگی در دنیای بدون خشونت امروزه امری بسیار دور از ذهن و دست نایافتنی می نماید. با این حال تلا ش در جهت برپایی جهانی انسانی و متمدن که در آن خشونت به پایین ترین سطح خود رسیده باشد، تلا شی نابخردانه و به دور از شرافت انسانی نخواهد بود.

نویسنده : مهدی مال میر