زن از دیدگاه فلسفه سیاسی غرب

محرومیت عمومی انسان از دستیابی به حقوق و نیازهای او بهیچ وجه محدود به گذشته نمی باشد. همانطورکه مشاهده کردیم ژان ژاک روسو ابتدا قسمت اعظم اصول اولیه خود را در باره آزادی و برابری حقوق بطور جامع و فراگیر مطرح نمود و سپس زنان را از آن اصول مستثنی و مجزا کرد.

محرومیت عمومی انسان از دستیابی به حقوق و نیازهای او بهیچ وجه محدود به گذشته نمی باشد. همانطورکه مشاهده کردیم ژان ژاک روسو ابتدا قسمت اعظم اصول اولیه خود را در باره آزادی و برابری حقوق بطور جامع و فراگیر مطرح نمود و سپس زنان را از آن اصول مستثنی و مجزا کرد. جان استوارت میل، علیرغم اعتقاد به اصالت فرد و تفکر آزادمنشانه خود، یکی از مهمترین فیلسوفان سیاسی لیبرال و آزاداندیش است که اصول آزادی و برابری حقوق را بصراحت در مورد زنان بیان کرده است. قبل از اینکه به بحث استوارت میل در مورد فمینیسم و تساوی خواهی حقوق سیاسی اجتماعی برای زنان بپردازیم، ضروری است که یک نگاه روشنگرانه کوتاه به بعضی از دیدگاههای فرضیه پردازان آزادیخواه در باره نیمی از جمعیت نوع انسان یعنی زنان، اندازیم. توماس هابز، جان لاک و جیمز میل مثالهای ما در این مورد هستند (گرچه امانوئل کانت و فردریک هگل نیز برای بحث ما اهداف خوبی میباشند.) ● توماس هابز فلسفه سیاسی هابز بر این پایه استوار شده است که تمام انسانها بطور طبیعی از حقوق برابر برخوردار هستند منتهی این حق برابری در حقیقت توانائی برابر هر یک از افراد بشر برای از بین بردن و کشتن دیگری است. بعبارت دقیقتر هابز در باب وضع طبیعی انسانها، در فصل سیزدهم کتاب Leviathan خود مینویسد که: "طبیعت انسانها از نظر نیروی بدنی و فکری برابر ساخته شده است، البته ممکن است کسی از نظر جسمی نیرومندتر و از حیث فکری هوشمندتر از دیگری باشد اما وقتی همه آنها را با هم در نظر میگیریم، تفاوتی میان آنها محسوس نمیباشد تا بتوان براساس آن، کسی مدعی امتیازی نسبت به دیگری شود و دیگری به همان اندازه نتواند چنین ادعائی کند. زیرا از نظر قدرت بدنی، ناتوان ترین فرد، همان اندازه نیرومند است تا تواناترین فرد را از طریق توطئه پنهانی و یا تبانی با دیگران که مانند او در معرض خطر مشابهی قرار دارند، به قتل رساند."(۱) در این رابطه هابز بر این باور است که زنان نیز دارای حقی برابر با مردان می باشند. او در انکار این نظر که در حالت طبیعی، سلطه پدر بمثابه "جنس برتر" روی کودکان خود میباشد و نیز در مورد نیروی برابر جهت بقتل رساندن دیگران، میگوید که: "... چون در امر تولید مثل خداوند یاوری برای مرد تعیین کرده است و پدر و مادر به یک اندازه در بوجود آمدن بچه سهیم هستند، بنابر این سلطه بر روی فرزند باید بطور مساوی متعلق به هر دو باشد و فرزند به یک میزان مطیع آنان گردد،(اما) این امر ممکن نیست زیرا هیچ کس نمی تواند از دو ارباب اطاعت کند. با آنکه عده ای سلطه روی فرزند را حق مرد بعنوان جنس نیرومند و برتر میدانند ولیکن در این مورد اشتباه میکنند زیرا همیشه آن مقدار تفاوت در توانائی و خردمندی مرد و زن وجود ندارد که بتوان بدانوسیله حق سلطه روی فرزند را بدون جنگ تعیین کرد."(۳) همچنین هابز این امر مسلم را تصدیق میکند که "تا زمانیکه کودک از رحم مادر خارج میشود" در حقیقت مادر "ارباب" اصلی و اولیه و طبیعی او بشمار می آید.(۴) هابز نسبت به نقش غالب پدران و سلطه آنان روی خانواده که بوسیله حکومتها توجیه میگردد را چنین بیان میدارد که: "حکومتها اختلاف در سرپرستی و قیمومیت فرزندان را که بوسیله پدر و مادر بوجود می آید، بنابر قوانین مدنی حل و فصل می نمایند و در اغلب اوقات حکم قانون به نفع پدران صادر میگردد زیرا حکومتها بوسیله پدران ایجاد میشوند و نه مادران".(۵) بدیهی است که نارسائی هائی در ادله هابز وجود دارد. برای مثال، چگونه برای هابز که برابری تمام انسانها حائز اهمیت است، نیمی از نوع انسان یعنی مردان از آن موقعیتی در جامعه برخوردار میشوند که دولت تشکیل دهند و قوانینی به تصویب رسانند که بتوانند بدان وسیله روی نیم دیگر انسانها یعنی زنان سلطه پیدا کنند؟ به سخنی دیگر اگر زنان دارای حق طبیعی و اساسی سلطه روی فرزندانشان هستند چگونه است که مردان "در حالت طبیعی" پدرسالار میشوند و قوانین به نفع آنان وضع میگردد؟ هابز در کتاب De Ceive و Leviathan بعد از مقدار زیادی وردخوانی مبنی بر اینکه مادر و پدر بطور منطقی دارای حق سلطه روی فرزندان خود میباشد، خانواده را بمثابه یک نهاد پدرسالاری شدید معرفی مینماید و مینویسد که : "در حقیقت یک خانواده شامل یک مرد و فرزندانش همراه با خدمتکاران میباشد و بدین جهت پدر اربابی است که حق سلطه دارد".(۶) ملاحظه میگردد که در این گفتار مرد در واقع پدرسالاری است که حق کنترل و سلطه برایش محفوظ است و هابز آنرا بعنوان واحد اولیه اجتماعی و سیاسی بیان کرده است. از نقطه نظر هابز مادر که حق سلطه اولیه و اصلی روی خود و کودکانش دارد بدون هیچ دلیل قانع کننده ای و حتی توضیحی، از حقوقش صرف نظر میشود و موضوع آن به ناگهان در بحثهای هابز ناپدید میگردد. فقط زمانی دوباره در مورد زن از زبان هابز مطلبی آورده میشود که او بحث بسیار کوتاهی در مورد قوانین عمومی بیان کرده است. او در آنجا اظهار کرده است که وجود خانواده پدرسالار بعنوان نهادی طبیعی که در آن "پدر خانواده بوسیله قانون طبیعت ارباب مطلق برای همسر و فرزندانش" است ضرورت دارد".(۷) هابز برای حل این معما تلاش کرده است، معمائی که از طرفی سلطه روی خانواده را که بطور نابرابر صورت میگیرد را عملی غیرطبیعی بین زن و مرد بیان کند و حل اختلاف ها در این مورد را نه بواسطه نزاع بلکه از روی رضایت حل نماید و از طرف دیگر به خانواده پدرسالاری و حق طبیعی و مطلق برتری مرد نسبت به همسر و فرزندانش عقیده داشته باشد. این تناقضات مشکلاتی در فلسفه سیاسی هابز ایجاد کرده است زیرا او آماده نبود تا موضوع برابری زن و مرد را بطور واقعی اعلام دارد. اگر پایه باورهای او بر اصالت فرد محکم و ثابت بود او میبایست حق فردی یک زن را با حقوق یک مرد برابر بداند و همانطور که مردان ضعیف با مردان نیرومند برابر هستند، زنان نیز بر فرض ضعیف بودن از حقوق برابر با مردان برخوردار شوند. بنابراین نظریه هابز در باره ضرورت سلطه مردان روی خانواده و جامعه، باعث گردید که او نتواند نتیجه منطقی و قابل قبولی از بحثهای خود بگیرد. در سیستم سیاسی هابز، گام خطرناک او در این مورد این بود که حق برابری انسانها را پذیرفت و توانست نظرها را نسبت به محرومیت زنان از حقوق سیاسی اجتماعی در جامعه جلب نماید.(۸) اما پذیرفتن حق برابری انسانها که هابز مدعی آن بود با اعتقاد داشتن به سلطه مرد در خانواده تناقض آشکار دارد. بدیهی است که برابری انسان که هابز بعنوان پایه گذار حقوق سیاسی فرد، خواسته است بطور منطقی به آن دست یابد بوسیله اعمال نظر او نسبت به طبیعی بودن خانواده پدرسالاری در جامعه، امکان پذیر نیست و مشکل اساسی فلسفه سیاسی هابز و فرضیه رادیکال او نسبت به حقوق نابرابر زنان در این امر نهفته شده است. ● جان لاک وضعیت مشابه و معماگونه ای که هابز در مورد زنان بیان کرده است را میتوان در فلسفه سیاسی جان لاک نیز مشاهده نمود. لاک در بیان مخالفت با فیلمر(Filmer) راجع به موضوع دولت پدرسالاری میگوید که "پدر و مادر با یک "عنوان برابر" حق سلطه روی فرزندان خود دارند.(۹) لاک از موضوع پدرسالاری و بیان اینکه والدین حق سلطه مساوی روی فرزندانشان دارند، آنچیزی که فیلمر فقط آن حق را به پدر اختصاص میدهد، پای را فراتر میگذارد و به انهدام پایه سلطه مطلقه پادشاهی بعنوان اصل و اساس نظریه پدرسالاری میپردازد. در حقیقت جان لاک برای انکار و نپذیرفتن شکل سیاسی سلطه پدری، واژه "عنوان برابر" مادر را بکار برده است. لاک در Two Treatises Theمیگوید که اگر پدر خانواده بمیرد، کودکان بطور طبیعی باید از مادر خودشان متابعت کنند و "آیا در این صورت کسی خواهد گفت که مادر قدرت مشروعی روی فرزندان خودش ندارد؟" حال وقتی که لاک این موضوع را به مخالفت خود راجع به سلطه مطلق حکومت پیوند میدهد در آن هنگام است که در مییابیم او خواهان حقوقی برابر برای شوهران و همسران می باشد.(۱۰) با تعمیم منطقی این گونه استدلال ممکن است بنظر آید که از طرف لاک حقوق سیاسی زنان به رسمیت شناخته شده است و نظریه خانواده پدرسالاری مردود گردیده است. اما علیرغم این موارد و برابری حقوق والدین که از طرف لاک برای مبارزه علیه سلطه و ولایت مطلقه در قلمرو سیاسی عنوان شده است، او در صفحات دیگر کتاب Two Treatises The بطور قطع به این نتیجه میرسد که "در طبیعت اصولی جهت قانونی و رسمی کردن متابعت و پیروی زنان از شوهران خود وجود دارد. گرچه حقوق طبیعی افراد، ولایت مطلقه در قلمرو سیاسی را نامشروع میگرداند اما در خانواده حکومت مطلقه کاملا عادلانه و توجیه پذیر عنوان شده است تا جائیکه جان لاک میگوید که: "ممکن است در مالکیت و منافع مشترکی که بین شوهر و همسر وجود دارد اختلافی حاصل شود در این صورت قاعده طبیعی این است که به نفع مرد بعنوان موجودی برتر و مقتدر آن اختلاف حل گردد و اگر چیزی وجود دارد مرد آنرا تصاحب کند".(۱۱) بنا براین وقتی که اعلام تساوی حقوق زنان با عقاید او ناسازگاری دارد و یا با اعتقادات زمانش متفاوت است، جان لاک همانند هابز به "طبیعت" که زیردست بودن زنان را مشروع میگرداند، متوسل میشود و نهاد خانواده پدرسالاری را که در حقیقت محرومیت زنان از حقوق سیاسی اجتماعی است جایگزین آن میکند و بطور روشن دلیل می آورد که پدر به تنهائی سرور و نماینده منافع خانواده و به طبع آن جامعه است. ● جیمز میل جیمز میل (پدر جان استوارت میل) در نوشته خود بنام "حکومت" که بر مبنای اصالت فرد تدوین شده است، همانقدر به فرد اهمیت میداد که تامس هابز و جان لاک میدادند. همگی آنان بر این اعتقاد بودند که هدف و منظور حکومت میباید در جهت تامین بیشترین سعادت و کمترین زیان برای مردم باشد. اساس ارزیابی جیمز میل از حکومت انتخابی اینست که انسانها مایل هستند با دستیابی به قدرت روی همنوعان خود که امری برطبق "قوانین طبیعی حکومتی" است اعمال نفوذ کنند. اگر هدف تامین بیشتر سعادت برای مردم است، آنان بدون عذاب وجدان از این قدرت جهت تامین و افزایش سعادت خودشان استقبال میکنند (۱۲) او در نتیجه گیری خود به این باور میرسد که در حکومت انتخابی، نمایندگان، قدرت خود را مدیون جامعه هستند بنابراین منافع آنان نمیتواند مخالف و جدا از منافع مردم و جامعه که مغایر با منافع حاکمان است، باشد.(۱۳) جیمز میل در مورد حکومت انتخابی به محدودیتها و امتیازاتی به شرح زیر اشاره میکند: "یک چیز بسیار روشن است، همه کسانیکه منافعی در افراد دارند، ممکن است در حکومت انتخابی این منافع بدون ناراحتی قطع شود. مثلا منافع کودکان در سنین معین در منافع پدرشان وارد میشود و همچنین منافع زنان که یا متعلق به پدر و یا شوهرانشان است".(۱۴) بنابر این اساس چنین نتیجه گرفته میشود که حکومت انتخابی را مردان بخاطر منافع خود خواهی شان پایه ریزی میکنند. در اینجا جیمز میل باور خودپرستانه خود را مبنی بر اینکه در حکومت انتخابی معیار بیشترین سعادت برای مردم است را فراموش میکند و "منافع زنان را بطور مصلحتی برای مردان منظور میدارد". بدیهی است که او مانند هابز و لاک و دیگر باورمندان به اصالت فرد و لیبرالیسم، بوسیله نظریه ای که بناچار وجود خانواده پدرسالاری را مشروعیت می بخشد، در فشار می باشند. ابهام اساسی که نه تنها در مورد این سه فیلسوف وجود دارد بلکه شامل بیشتر اندیشمندان لیبرال سنتی میباشد این است که آنها عوض آنکه بنا به اعتقاد خود از اصالت فرد بمثابه اجزاء یک سیستم سیاسی بحث نمایند، آنها در حقیقت در باره سروری و برتری نقش مرد در خانواده بحث میکنند. بعبارت دیگر در جائیکه منافع مردان در قلمرو سیاسی مد نظر است و این منافع اغلب در تضاد با منافع تک تک اعضاء خانواده پدرسالاری است، سخن گفتن از سروری مردان در خانواده و دفاع از سیستم پدرسالاری متناقض با اصالت فرد و لیبرالیسم است. برای مثال ممانعت و تحدید زنان در جهت دستیابی به قدرت سیاسی یکی از آن اموری است که اغلب در تضاد با منافع مردان قرارمیگیرد و بی دلیل نیست که همواره سعی میشود زنان را از صحنه سیاست حذف و یا حداقل دور نگهدارند. ● جان استوارت میل جان استوارت میل همانطور که در این فصل خواهیم دید با نظرات و "راه حل" لیبرالیسم سنتی موافق نیست. گرچه میل به اندازه افلاطون و یا هگل فیلسوفی انتزاعی نیست اما او با وسعت نظر خود که بیشتر پرداختن به موضوعات مهم و عمیق در زندگی بشر میباشد، تاثیر بسزائی در جامعه سیاسی گذاشته است. زیرا فلسفه سیاسی او بطور کلی در ارتباط با موضوعات ارزشمندی چون آزادی، حقوق فرد، عدالت و دموکراسی قرار دارد. میل بر این باور بود که یگانه هدف حکومت ایجاد بیشترین سعادت برای مردم است و این هدف بدون دست یافتن به اخلاق و برتری فکری نوع انسان میسر نخواهد شد. او برخلاف جرمی بنتام (۱۷۴۸-۱۸۳۲) و پدرش جیمز میل، نهادهای سیاسی اجتماعی را یکی از مهمترین ابزار توسعه و توانائی فکری انسان میدانست و معتقد بود که بشر بدون نهادهای سیاسی، اجتماعی قادر به دستیابی به سعادت در جامعه نیست. بنابراین یکی از مهمترین خواسته های میل که به طور روشن در نوشته هایش راجع به فمینیسم منعکس است، توسعه نهادهای سیاسی، اجتماعی است که به باور او حکام زمان سعی میکنند که از رشد و توسعه آنها در جامعه جلوگیری کنند. بررسی فمینیسم جان استوارت میل قطعا فرصت ارزشمندی است که نه تنها میتوان بوسیله آن به عمق عقاید او نسبت به آزادسازی زنان در سطح برابر با مردان و افزایش سعادتمندی آنها در جامعه پی برد بلکه قسمت بسیار مهمتر آن این است که او خواستار اصلاح دوباره نوع انسان می باشد. مخالفت میل با تعصبات و عقایدی که زنان را در تمام مراحل زندگی اجتماعی، سیاسی زیر دست قرار میدهند، از ابتدای جوانی و در نوشته های اولیه اش راجع به موضوعات اخلاقی و سیاسی مشهود بود. او در آغاز کار اوقات خود را به موضوع " زیردست بودن زن" The Subjection of Women اختصاص داد و بر این باور بود که:"زیردست قراردادن یک جنس (زن) بطور قانونی برای جنس دیگر (مرد) اشتباه محضی است که به یکی از موانع اصلاح انسان تبدیل گردیده است".(۱۶) نامه های میل و بیوگرافی اش شاهد این مدعا است که او بطور خستگی ناپذیر متوجه وضعیت و موقعیت زنان بود و معیار سنجش و ارزشمندی سیستم های فلسفی و اخلاق جمعی و رفتار مردم را که در دوره های تاریخی ثبت شده بودند، در برخورد آنها با موضوع زنان و نقش آنها در جامعه، قضاوت و ارزیابی میکرد(۱۷) اما دیدگاه جان استوارت میل نسبت به موضوع " زیردست بودن زن" به تنهائی برای شناخت افکار و عقاید او کافی نخواهد بود. او عقاید رادیکال و تند خود را در باره طلاق و کنترل تولید مثل که در حقیقت دفاع از حقوق زنان بشمار میرفت، جهت حفظ جان خود و شهرت هاریت تایلور میل (Harriet Taylor Mill) حذف نمود. با این وجود آثار به طبع رسیده و نامه های او گویای شناخت عقاید میل است. بدیهی است که در این مبحث منابع و مآخذ مطالب او ارائه خواهد شد و همچنین به عقاید قابل توجه هاریت تایلور میل که در حقیقت متاثر از افکار میل در مورد موضوع زن بود و بعضا متفاوت اشاره خواهد شد. عقاید رادیکال میل در باره زن بطور کلی بسیار بیگانه با عقاید متداول اواسط قرن ۱۹ میباشد و برای یافتن انگیزه دست یابی به عقیده محکم او در باره فمینیسم باید به چند گروه اندیشمند که میل در ارتباط با آنها بود، توجه گردد. برای مثال، نظریه Utilitarianism (اعتقاد براین عقیده که یگانه منظور از کارهای عمومی و اصلاحی تامین بیشترین رفاه و سعادت برای مردم است) که میل از آنان آموخته بود قطعا بی ارتباط با شکل گیری نظرات او نسبت به وضعیت زنان نبود. بنابر اصول Utilitarianism، زنان به همان اندازه که مردان از حق رای دادن برخوردار هستند، برخوردار می باشند.(۲۰) در صورتیکه جرمی بنتام طرح موضوع حق رای زنان را در آنموقع نابهنگام میدانست و نمی خواست با طرح این موضوع که پیامدهای وخیم و انتقاد آمیزی در باره حقوق متفاوت زن و مرد به همراه داشت، موقعیت خود را بخطر اندازد. اما میل بنا به نوشته اش در Autobiography "علیرغم بیان تعریف آزادی که چیست و یا چه خواهد بود، او نظر به آینده میکند ... توجه روزافزون به موضوع آزادی زنان که در همزیستی با مردان بوجود خواهد آمد".(۲۱) در این میان جیمز میل نیز با نوشتن "رساله ای در باره حکومت" مبنی بر اینکه زنان شایسته است که از حق رای دادن مستثنی شوند زیرا منافع آنان در انحصار منافع مردانشان و خانواده خودشان است"، اندیشمندان رادیکال از جمله جان استوارت میل را آزرده ساخت. "رساله ای در باره حکومت" جیمز میل اختلافات و جدالهائی در دایره پیروان Utilitarianism بوجود آورد تا جائیکه میل جوان از قول خود و همکارانش که شامل جرمی بنتام نیز میشد گفت:"مسلما ما مخالفیم".(۲۲) بدیهی است چنین نتیجه گیری از جانب میل و کاربرد عبارت او، بی تاثیر در محکوم نمودن نظر جیمز میل نبود، زیرا این نتیجه گیری تاثیر مستقیم روی Macaulay گذاشت تا به "رساله در باره حکومت" حمله نماید و اظهار دارد که: " همانطور که منافع رعایا با منافع پادشاهان یکسان نیست منافع زنان با منافع شوهرانشان برابر نمیباشد ".(۲۳) تمام این موارد و جنگ و جدال روشنفکرانه و نیز نشریه Westminster Review ارگان پیروان نظریه Utilitarianism که خود را بمثابه قهرمانانی که از حقوق زنان دفاع میکنند، نظر جان استوارت میل را به فمینیسم جلب کرده بودند. در آغاز سال ۱۸۲۴ میل مقاله ای به چاپ رساند که در آن مقاله حمله شدیدی به امتیازات رسمی و اخلاقی و منشهای فردی تبعیض آمیز و برتری طلبی یک جنس (مرد) به جنس دیگر (زن) کرد.(۲۴) فمینیسم میل از سوسیالیست های اولیه فرانسوی و انگلیسی ملهم شده بود. برای مثال، او از ملاقاتهای خود با William Thompson و Owenite که مطالب بسیار زیادی در سالهای ۱۸۲۰ در مورد فمینیسم نوشته بودند، ذکر میکند و در این رابطه میگوید که " به مطالب ارزشمند Owenite و دیگر سوسیالیستها که خواهان حقوق مساوی در تمام امور برای زنان بود، توجه میکردم".(۲۵) همچنین نامه های میل نشان میدهد که او مشتاقانه عقاید Enfantin و میسیونرهای پیرو سن سیمون (Saint Simon) را که در اوائل سالهای ۱۸۳۰ به لندن آمده بودند، مطالعه میکرد.(۲۶) میل در کتاب Autobiography خود می نویسد که :"بطور کلی پیروان سن سیمون و Owen و Fourier، یک نظم کاملا نوین در باره برابری بین مردان و زنان و چگونگی ارتباط آنها با یکدیگر را اعلام کردند تا نامشان به یادگار برای نسل آینده باقی بماند."(۲۷) دیگر دلیلی که میل به عقیده راسخ خود نسبت به فمینیسم گرایش پیدا میکند، ارتباط او با W.J. Fox و نشریه موحدین (Unitarians) بنام Monthly Repository بود. این ماهنامه در ابتدای سال ۱۸۲۳ مقالات Harriet Martineau را که در باره حق برابری آموزش و تحصیل برای زنان بود را چاپ میکرد، بویژه در سالهای ۱۸۲۰ که W.J. Fox سردبیر آن بود، مقالات متعددی در موضوعهای حق رای زنان، رفتارهای معقول در مقابل طلاق و اصلاح رفتارهای ناعادلانه و بیهوده در قبال زنان منتشر میشد. Francis Mineka در این مورد میگوید که:" ما همه برای نوشتن مقالات در مورد آزادسازی زنان بطور آشکار که عملی افتخارآمیز بود، تلاش میکردیم. زیرا افکار عمومی در مورد موضوع آزادی زنان و حق رای آنها بسیار بی اطلاع و ناآشنا بود و هیچ نشریه ای وجود نداشت تا از این روش روشنگرانه و روشنفکرانه در مورد زنان طرفداری نماید"(۲۸) میل در سالهای دهه ۱۸۳۰ برای این نشریه قلم میزد و در مکاتباتی که با Fox داشت نشان میداد که آنها برای اشاعه نظرات فمنیسم او مشوق و محرک خوبی بودند. (۲۹) سرانجام، بهیچوجه نمیتوان نقش زنان روشنفکری که با میل ارتباط داشتند و تاثیر مستقیم روی افکار او در مورد فمینیسم گذاشتند را فراموش کرد. زنان روشنفکر و هوشمند و دانش پژوهی مانند Harriet Martineau- Sarah Austin- Harriet Grote- Jane Carlyle- Sarah Flower- Eliza Flower و بیشتر و موثرتر از همه Harriet Taylor (همسر جان استوارت میل- م) زنانی بودند که تاثیر فراوانی روی میل نسبت به آزادی زنان گذاشتند. انتشار نظرات خانم Harriet Taylor تاثیر بسزائی روی میل داشت(۳۰) زیرا میل از قوه نبوغ او از طرفی، نه تنها بطور وجدآمیزی ستایش میکند بلکه اذعان میکند که عقاید مهم خودش نسبت به موضوع زن، در حقیقت بر پایه عقاید Taylor کسیکه به جرمی بنتام یاری نمود تا کتاب Dumont خویش را تدوین کند، استوار است.(۳۱) و از طرف دیگر، که در جهت خلاف اظهارات یاد شده است، Taylor تاثیر نامطلوب مستقیمی روی معاصران خود داشت که بشدت از کیفیت نوشته هایش کاسته شد. در اینجا بهتر است با نظر H.O.Pappe کسیکه از تجربیات خود در این مورد شاهد می آورد، موافقت کنیم که میگوید: "آن تاثیر به خاطر آن بود که میل در توانائی Taylor مبالغه کرده بود و او را دارای هر نوع نبوغی جلوه داده بود. بهرحال به دو دلیل لزومی نداشت که عقاید فمینیستی میل به این مباحثه کشیده شود." اول: میل با بیان بسیار روشن اذعان نموده است که همسر او، Taylor تاثیر بسزائی روی عقاید فمینیسم او داشته است. اما منشاء باور او نسبت به تساوی حقوق زن و مرد که در نامه هایش و مهمترین کتابهایش وجود دارد ربطی به همسرش نداشت، زیرا او قبل از اینکه با Taylor آشنا شود، به دفاع از حقوق زنان عقیده داشت، اما او، Taylor باعث گردید که جذابیت بیشتری نسبت به موضوع زن از خود نشان دهد و با عقیده ای محکمتر و راسخ تر از گذشته به دفاع از حقوق آنها بپردازد. میل اضافه میکند که در ارتباط طولانی که با Taylor داشت و این ارتباط منجر به ازدواج آندو شد، تایلور روی عقاید مستقل او نسبت به زن تاثیر گذاشت و موضوع زن که تا آن هنگام برایش " موضوعی مجرد و انتزاعی" بشمار میرفت را تبدیل به موضوعی واقعی و عملی نمود. زیرا میل توسط همسرش روز بروز به تاثیرات کمبود حقوق زنان و فرصتهای نابرابری که آنها در جامعه داشتند بطور محسوس پی میبرد. او در این رابطه در Autobiography مینویسد که همسرش همچنین او را از "وضعیت زیردست بودن زنان و مشکلات پیچیده آنها که نتیجه روشهای نادرست و نامطلوب در جامعه است و باعث بوجود آمدن مشکلاتی برای اصلاح نوع انسان میگردد" متوجه ساخت.(۳۲) بنابر این در این شکی نیست که میل بعنوان یک فمینیست مستقل از عقاید Harriet Taylor بود و فقط همسرش باعث شد که میل با عزمی راسخ تر و عقیده ای محکمتر به اصلاح این عقیده که زن فطرتا موجودی ناتوان و زیردست است بپردازد و از حقوق برابر آنها در مقابل مردان دفاع نماید. دوم: ناممکن است بگوئیم که موضوع زن ابتدا در ذهن کدامیک از آنها خطور کرده است. استثنائی که در این مورد وجود دارد این است که آن دو در ارتباط و آشنائی اولیه خود، با یکدیگر دو مقاله کوتاه یکی در مورد ازدواج و طلاق و دیگری در مورد حق رای زنان (The Enfranchisement of Women) نوشتند. اما باید توجه داشت که کتاب "زیردست بودن زنان" (The Subjection of Women) کتابی است که میل آنرا به تنهائی و بعد از مرگ Harriet Taylor نوشته است. این مقالات نشان میدهد که عقاید Taylor بسیار رادیکال تر و تندتر از عقاید میل بود. برای مثال، او بر این باور بود زمانی که زنان از تمام حقوق مدنی و سیاسی برخوردار شوند میباید تمام قوانین ازدواج را بدون اینکه برای زنان نتایج زیان باری داشته باشد، ملغی نمایند. در حالیکه میل خواهان اصلاحات ملایم در مورد قوانین طلاق بود و هرگز عقیده نداشت که باید قوانین و قراردادهای ازدواج از بین برود. بهرحال باورهای سیاسی اجتماعی میل و تایلور Taylor)) بیشتر روی این موضوع ، یعنی آزاد سازی زنان که برای آنها بسیار مهم بود تمرکز داشت. بحثهای آنان که شامل موارد کتاب The Subjection of Women (زیردست بودن زنان) نیز است، اول بار در نوشتار The Enfranchisement of Women (حق رای زنان) پدیدار گشت ولی این دلیل به تنهائی کافی نیست که نشان دهد آندو در باورهای اولیه خود هم عقیده بودند. Taylor همانطور که گفته شد، عقاید رادیکالی نسبت به تساوی حقوق زنان داشت و در نتیجه بیشتر شرکتهای انتشاراتی آثار او را به طبع نمی رساندند بنابراین این احتمال وجود دارد که آثار او تحت نام میل انتشار یافته است. اما این امر مسلم است که آنها در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر بودند و در مورد باورهای خود بحث میکردند و همانطور که میل میگوید "ما برای یافتن عقیده ای مشترک، مباحثات و گفتگوهای بیشماری که قسمت بزرگ آن هنوز در ذهنیت ما بجای مانده است، داشتیم".(۳۳) بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که باور راسخ فمینیستی جان استوارت میل بدان خاطر بود که او با گروههای متفکر دیگری از جمله ,Utilitariansسوسیالیستهای پیشگام، پیروان Saint-Simon و پیروان Fourieris و بالاخره Utilitarian Radicals در تماس بود. همچنین او با چندین زن روشنفکر که همواره نسبت به وضعیت زنان عصر خود اعتراض میکردند، بویژه Harriet Taylor که بطور مستقیم از اثرات ناگوار و تبعیض آمیز جنس زن نسبت به قوانین ازدواج و عدم دستیابی آنها به آموزش رنج میبرد، در ارتباط بود. بنابراین جای هیچ تعجبی نخواهد بود که میل تصمیم بگیرد که مهمترین اصول و پایه باورهای سیاسی و اجتماعی خود را اختصاص به آزادسازی زنان کند. جان استوارت میل در کتاب "در باره آزادی" On Liberty)) از استناد کردن به کلمه "حق" بطور انتزاعی و مستقل از سودمندی آن خودداری کرده است و در کتاب "زیردست بودن زنان" خود را متعهد میداند به کسانیکه ممکن است او را متهم کنند که میخواهد یک انقلاب اجتماعی بنام "حق مجرد" راه بیندازد(۳۴) پاسخ دهد. بعبارت ساده تر منظور میل این میباشد که نمی توان به واژه "حق" بطور انتزاعی و جدا از منفعت و سودمندی آن باور داشت. همچنین سودمندی از دیدگاه سیاسی، اجتماعی او همان منافع حقیقی و ثابت انسان است که در جهت پیشرفت و ترقی و تعالی او ضرورت دارد. میل در آن هنگام و علیرغم این اظهارات جدی، با فرضیه پردازان حقوق طبیعی همصدا بود تا با پیروان نظریه Utilitarism .