انشا در مورد بهار بهار ِ خانه کودکی

بهار می آید, آرام آرام و باوقار, با خودش شکوفه می آورد و امید, تمام سال را به امید آمدن بهار منتظریم

اواخر اسفند ماه که میشد ذوق عجیبی داشتم ، دلم بیقرار میشد، بی قرار بهار، اصلا همه چیز یک حس و حال غریبی داشت، باغچه خانه هم اصلا انگار حس و حال عجیبی پیدا می کرد ، ما سه تا درخت سیب داشتیم که یکیشان زودتر از بقیه برای بهار لباسهای نویش را میپوشید و شکوفه میداد . آن درخت سیب کوچک نشانه بهار من بود با شکوفه دادنش جدی جدی دیگر بهار آغاز میشد. خانه ما یک خانه قدیمی دو طبقه بود و یک باغچه کوچک داشت که بهار خانه ما با آن آغاز میشد. صدای قمری و یا کریم و گنجشکهای جور و واجور بود که تمام خانه را پر میکرد و بعد تازه چهارم و پنجم عید که میشد آن دو درخت سیب خواب آلود هم کم کم بیدار میشدند و شکوفه میداند، آنقدر حیاط خانه پر میشد از شکوفه بهاری که نمیدانستی باید از ذوق بهار چه بکنی!

یک دلخوشی دیگر من هم این بود که امتحانات سخت و نفس گیر اسفند ماه تمام میشد و بعد آرامش و مهربانی بهار می آمد و دو هفته تعطیلات بی چون و چرای نوروز خستگی را از دل من به در میبرد. اواخر اسفند ماه که میشد هول بودم که زود تر بهار بیاد، اصلا تمامِ ماههای سال را میشمردم تا برسم به فروردین و اواخر اسفند، تمام سال من منتظر بهار بودم تا بیاید و تمام خستگی ها را باخوش جارو کند و ببرد. اواخر اسفند ماه که میشد بعد از آب و جاروی خانه میرفتیم خرید، خرید شب عید، میرفتیم دم در خانه مان، هفت حوض که جای سوزن انداختن نبود، همه آن وسط بساط پهن کرده بودند، پر از جنس های مختلف و همه مردم هم آنقدر ذوق خرید داشتند که زیاد به قیمت ها توجه نمیکرند احتملا به خودشان میگفتند همین یکبار است، به یمن آمدن بهار بگذار هر چه دوست داریم بخریم. من نو نوار میشدم بلوز و شلوار و کفش نو، آنقدر ذوق داشتم برای کفش های بهاری جدیدم که نمیگذاشتم برای عید دیدنی، میپوشیدم راهی مدرسه میشدم و آخرین امتحان را با تیپ نو نوار بهاریم به اتمام میرساندم. یکی دو روز مانده به شروع تعطیلات مدرسه را تعطیل میکردم و مینشستیم به رنگ کردن تخم مرغ های رنگی، به چیدن سفره نوروز، خواهرم خیلی خوب بلد بود سفره را بچینید و برای رنگ کردن تخم مرغ رنگی ایده ای عجیب غریبی داشت. مثلا خاطرم هست یکسال تخم مرغش را کرده بود یک دختر قجری ، با پنبه برایش مو درست کرده بود و با پارچه های مادربزرگ یک چارقد خوشگل برایش در آورده بود، آن زمانها داشت کتاب بامداد خمار را میخواند ، در دوره قاجار داستانش گذشته بود، حال و هوایش را گرفته بود و تخم مرغش را شبیه محبوبه شخصیت داستان درست کرده بود! یکسال هم ژوزفین زن ناپلئون را درست کرد، آن زمان داشت دزیره را میخواند! خلاصه که هر سال یک ایده عجیبی به ذهنش میرسد. کار درست کردن سفره عید با او بود یکبار هم یک ماهی بزرگ سفید برای سفره هفت سین گرفته بود که چهار سال عمر کرد! وقتی ما بچه بودیم این چهار سال خودش عمری بود! چهار تا بهار را با سفره هفت سین ما بود.

چیدن سفره هفت سین هم خودش برای ما بچه ها عالمی داشت، سرکه و سنجد و سیب و سکه، همه را یکی یکی جور میکردیم، گرفتن سنبل و آوردن سیب، یادم هست من عاشق سنجد بود و تا عید تمام شود یکی یکی همه سنجدها را میخوردم.

لباس های نویمان را میپوشیدیم من حتما کفشهایم را هم میپوشیدم ! آنوقت منتظر میشدیم تا از تلوزیون اعلام کند آغاز سال یک هزار و سیصد و ...پدر لای قرآن اسکناس های نو میگذاشت و میگرفت جلوی ما تا عیدی مان را بر داریم سر هر کداممان را میبوسید و برایمان آروزی خوشبختی و سلامتی میکرد. بعد از آن اما شیرین ترین قسمت عید شروع میشد، دید و بازدید و عیدی گرفتن، بر طبق تجربه میدانستیم که کدام خانه ها عیدی میدهند و کدام خانه ها نه، خانه خاله های پدر را از همه بیشتر دوست داشتیم. لحظه آخر قرآن را جلویمان میگرفتند تا هر چه قدر خواستیم اسکناس نوی تا نشده بر داریم! ما هم نا مردی نمیکردیم هر چه بود جارو میکردیم از لای قرآن قدیمی ِ خاله ها، شوهر خاله کوچک پدرم، آقا نقی با محبت هر چه تمامتر برای من چای دور نگ میریخت و من ماتِ این معجزه ی او میشدم، هر سال منتظر میشدم تا سال بعد و چای دو رنگ شوهر خاله مهربان، یادم هست یک خانه بود که از اقوام دورِ پدر بودند. هیچ وقت عیدی نمیدادند! خواهر کوچکترم خیلی بازیگوش و شیطان بود، خیلی صبر کرد و دید مثل اینکه صاحب خانه قصد عیدی دادن ندارد! با صدای بلند گفت: عیدی چی شد؟! پدر از خجالت آب شد و مادر رفت تو دیوار! اما ما عیدی را گرفتیم. آنقدر عیدی هایمان را میشمردیم که یا کم می آمد و یا زیاد! عید برای ما همیشه شادی می آورد. با بوهای خوب عید را به یاد می آورم. حتی حالا که بهارهای زیادی را پشت سر گذاشتم باز هم بوی بهار شور زندگی را در دلم زنده میکند. و باز هم خستگی یکسال را از تنم بیرون میکند. صدای فرهاد و شعر شهریار قنبری حال و هوای عیدهای من را در خود دارد.

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگی مو درمی کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

بااینا زمستون و سر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

بااینا زمستون وسر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بااینا زمستون وسر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

بااینا زمستون و سر می کنم

بااینا خستگی مو درمی کنم