هدایایی بزرگ برای بشریت

از میلیاردها انسانی که بر روی کره خاکی زندگی کرده اند تنها عده معدودی توانسته اند نگاه بشر را نسبت به جهان و پدیده های آن تغییر دهند اما این نوابغ ورای شخصیت علمی خود چگونه افرادی بوده اند

از میلیاردها انسانی که بر روی کره خاکی زندگی کرده اند تنها عده معدودی توانسته اند نگاه بشر را نسبت به جهان و پدیده های آن تغییر دهند. اما این نوابغ ورای شخصیت علمی خود چگونه افرادی بوده اند؟ آیا مطابق آنچه اغلب تصور می شود، افرادی فروتن با خصلت های نیک به شمار می آمدند یا هم چون همه ما دارای خصایص منفی هم بوده اند؟ یا حتی عجیب تر از آن، خصلت های منفی و کنترل ناپذیرشان آن ها را به سمت اختراعات سوق داده است؟!

● از خرد، خدا نسازیم

«جوانا فانتوا»، همسر و شریک زندگی «آلبرت اینشتین» در خاطرات خود از دل مشغولی های این نابغه قرن در سال های پایانی عمرش می نویسد، از جمله: «قایقرانی که ورزش محبوب او بود و جوک گفتن برای طوطی اش.» البته باور کنیم که آلبرت; هدیه بزرگی از خداوند به بشریت بود.

پرفسور «ابوالقاسم غفاری»، شخصیت علمی ممتاز ایرانی است که با «اینشتین» در سال های ۱۹۵۱و۱۹۵۲ در دانشگاه «پرینستون» در گروه «آلبرت اینشتین» تحقیق علمی می کرده است، می گوید: «رابرت اپنهایمر و آلبرت اینشتین خیلی ناراحت بودند از بمب هیدروژنی که در آن زمان صحبتش بود که آمریکا در تلاش تولید آن است.

هم اوپنهایمر مخالف بود که متاسفانه برکنار شد و اینشتین هر دو مخالف بودند. آنها از انفجار بمب در هیروشیما به شدت ناراحت بودند و نگران بودند که اگر بمب هیدروژنی ساخته شود، اساسش به مراتب بدتر از بمب اتمی ست.

البته من در مورد آن صحبت نمی کردند، اما با هم که صحبت می کردند، معلوم بود بسیار ناراحت هستند.» او از آشنایی خود با اینشتین می گوید: «البته وقتی من اینشتین را شناختم، سنش بالا بود. من در سال ۵۲-۱۹۵۱ در پرینستون افتخار شاگردی اینشتین را پیدا کردم.

البته از سال ۱۹۳۶ مکاتباتی با او داشتم، چون تز پاریس من به «براونیان موشن» مربوط بود. در سال ۱۹۰۵ اینشتین یک مطلبی در مورد «براونیان موشن» نوشته بود. اولین جلسه ملاقات من با اینشتین در یک روز سه شنبه در ماه سپتامبر ۱۹۵۲ در پرینستون صورت گرفت. اینشتین روزها در حدود ساعت ۱۰ به سر کار می آمد و در حدود ساعت یک بعدازظهر هم می رفت.

ملاقات من با ایشان معمولا روزهای سه شنبه بعد از ساعت۱۰ بود. گفتگوهای ما تنها مربوط می شد به .Theory Fielb Unifieb البته کار اینشتین بیشتر Relativity بود نه در فیزیک کوانتوم، اما خوب به هر حال به همدیگر مربوط می شوند.» وی می افزاید: «بعد از این ملاقات ها و همفکری و همکاری به ایران برگشتم، اما با یکی از همکارانم (آبراهام پایس) که بعدا در نیویورک، در دانشگاه «راکفلر» استاد فیزیک شد، قرار گذاشتم که اگر موضوع مورد علاقه من مطرح شود، با من در تهران تماس بگیرد. در ماه آوریل ۱۹۵۵، یک روز تلفن کرد که اینشتین در بیمارستان درگذشت.

من فردای آن روز جریان این تلفن را برای دکتر اقبال تعریف کردم. در دانشکده علوم دانشگاه تهران جلسه ای برای یادبود اینشتین ترتیب دادند. مرحوم دکتر اقبال رئیس دانشگاه، ریاست این جلسه را داشت. از دیگر سخنرانان دکتر هشترودی و دکترحسابی بودند و بنده هم چند کلمه صحبت کردم. البته من خودم در زمینه های غیرعلمی با اینشتین صحبتی نداشتم، اما بسیاری از فلاسفه اروپایی با او دیدار و گفتگو می کردند.

صحبت ما فقط بر سر کارهای علمی بود که در روزهای سه شنبه که یکدیگر را می دیدیم مطرح می شد. خیلی به ایران علاقه مند بود. اولا از من می پرسید ایران و پرشیا چه فرقی با هم دارند و چطور پرشیا به ایران تغییر پیدا کرده است؟ البته من آن موقع درست فرق این ها را نمی دانستم. چیزهایی گفتم ولی خاطرجمع نیستم که صحیح بوده باشد. خیلی علاقه مند به تاریخ ایران بود.

چون انیشتین دیگر خیلی سالخورده بود من نمی توانستم از او دعوت کنم به ایران بیاید ولی ایشان به خیلی علاقه مند بودند و دوست داشتند از ایشان دعوت کنند، ولی من خاطرجمع نبودم، آسان هم نبود.» «آلبرت اینشتین»، در هجدهم آوریل سال ۱۹۵۵، در «پرینستون» در ایالت نیوجرسی، دیده از جهان فروبست و حدودا ۵۳ سال از درگذشت این نابغه بزرگ قرن بیستم می گذرد.

«اینشتین» خالق تئوری نسبیت، به جز علم، در زمینه های دیگر هم سرآمد بود. نام آلبرت برای افراد بسیاری، همواره با پیچیده ترین تئوری های فیزیک یا با بمب اتمی تداعی می کند، اما کارآیی وجه های شخصیت او، به پای توانایی های علمی اش می رسد.

«جوانا فانتوا»، شریک زندگی اینشتین در یادداشت های خود که هم اکنون در اختیار کتابخانه پرینستون قرار دارد می نویسد; «وجه انسانی اینشتین، از وجه علمی او فراتر می رود.» تئوری نسبیت او مفهومی بیگانه برای عامه مردم دارد و درک کشف ها و نظریه های او، برای یک ذهن متوسط بسیار دشواراست. خود او هم از این دشواری برای عموم آگاه بود.

او می گوید: «یکی از نتیجه های تئوری نسبیت این بود که نشان داد ماده و انرژی، دو نمود متفاوت از یک پدیده واحد هستند، مفهومی که برای اذهان عموم، کمابیش بیگانه بود.» آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ هنگامی که کارمند پست بود، نظریه نسبیت خود را نوشت. در صدسالگی این تئوری، سازمان ملل متحد، سال ۲۰۰۵ را سال فیزیک اعلام کرد.

«اینشتین» مخالف سرسخت و خواستار عدم ساخت این نوع بمب اتمی بود، چون واهمه داشت، دستیابی آلمان نازی به آن خطرناک خواهد بود. اما او نمی دانست که کشور آمریکا این کار را خواهد کرد و مهلت و فرصت را از آلمان نازی خواهد گرفت، اما واقعیت این است; بمب اتمی را اینشتین نساخت، این بمب بر پایه نظریه علمی او ساخته شد.

«کریستوفر لنر»، دانشمند موسسه «ماکس پلانک» برلین می گوید: «بمب اتمی فقط یکی از چیزهایی بود که ریشه در ایده های اینشتین داشت، منظورم این است که بمب اتمی، همانقدر به فرمول نسبیت مرتبط است که به فرضیه خورشید و یا تئوری بمب های شیمیایی.

اما به نوعی در واقع نمایش این واقعیت است که می توان ماده را به انرژی تبدیل کرد و اینکه ماده و انرژی در واقع یک پدیده هستند.» همسر وی در خاطرات خود، بر مخالفت شدید اینشتین با مسابقه تسلیحاتی تاکید می کند. اینشتین تا هنگام مرگ از این مخالفت دست نکشید.

«اینشتین» در یکی از سخنرانی های خود گفت:« ...امروز فیزیکدان هایی که شاهد بوجود آمدن خطرناک ترین و مهیب ترین سلاح ها هستند، نمی توانند از هشدار دادن های مکرر خودداری کنند. ما نمی توانیم و نباید در تلاش برای آگاه کردن همه ملت های جهان به ویژه دولت های آنها، از فاجعه غیرقابل بیانی که می تواند به وقوع بپیوندد، مسامحه کنیم.

این فاجعه بوقوع خواهد پیوست مگر آنکه نگرش و برخورد خود را به یکدیگر و به آینده تغییر دهیم. ما به ساخته شدن این سلاح جدید کمک کردیم تا مانع از آن شویم که دشمن بشریت پیش از ما به آن دست یابد. با توجه به دیدگاه و نگرش نازی ها، دستیابی آنها به این سلاح، به معنای نابودی ورای تصور و به بردگی درآوردن بقیه جهان می بود...» مخالفت اینشتین با مسابقه تسلیحاتی و به ویژه برنامه بمب هیدروژنی به این علت بود که می دانست ابعاد فاجعه انسانی این بمب می تواند فراتر از جنایت هیروشیما و ناکازاکی باشد.

«اینشتین» در یکی از سخنرانی های خود گفت: «...عصر ما به پیشرفت هایی که در زمینه تکامل روشنفکری انسان به عمل آمده، مباهات می کند. جستجو و تکاپو برای حقیقت و دانش، یکی از بزرگ ترین هنرهای انسانی است. اما گاه از سوی آنها که کم ترین مایه را دارند، بیشترین نخوت ها بروز می کند. باید به هوش باشیم و از خرد، خدا نسازیم. بطور قطع خرد قدرت بسیار دارد، اما از شخصیت تهی است. از این رو خرد تنها باید خدمت کند، نه رهبری. خرد، چشم تیزبینی برای بکارگیری شیوه و وسیله دارد، اما در مقابل ارزش ها و هدف ها نابینا است. از این رو جای تعجبی ندارد که این نابینایی مرگ آور از پیر به جوان می رسد و نسلی را درگیر خود می کند...»

● من کودکی بازیگوش در ساحل دریا هستم

«اسحق نیوتون» را صاحب زیباترین ذهن بشری نامیده اند. کسی که سهمش در گسترده کردن دامنه های فهم بشری با هیچ دانشمند دیگری قابل مقایسه نیست. در حقیقت قرن ها پیش از آنکه پا به سطح ماه بگذاریم یا حتی به فکر آن بیفتیم، ریاضیات نیوتونی راه را برای تحقق چنین اقدامی گشود. او به بشر نشان داد که اجرام سماوی بر اساس نیروی جاذبه در مدارهای خود قرار گرفته اند. ما درک خود را از مفهوم انرژی، حساب دیفرانسیل و انتگرال، علم اپتیک، مکانیک و آنالیز عددی به نیوتون مدیون هستیم. تعداد یکان ها و مفاهیم علمی و ریاضی که به نام این دانشمند انگلیسی نامگذاری شده از هر مکتشف دیگری بیشتر است.

اما یک انسان، آن هم کسی که هیچ نشانه ای از نبوغ در هیچ یک از اجداد یا اقوامش وجود نداشته، چطور توانسته به چنین موقعیتی برسد؟ «نیوتون» دستاوردهای خود را بسیار اندک برآورد می کرد: «به نظر می رسد من کودکی بازیگوش در ساحل دریا هستم که گاهگاهی خودم را به یافتن صدف یا سنگ ریزه ای زیباتر از نمونه های معمولی مشغول می کنم، در حالیکه اقیانوس بزرگ به تمامی کشف نشده در برابر من گسترده است» البته قطعا فقط در قبال اقیانوس نادانسته های انسانی بوده نه در مقابل همنوعان. چون هم عصران او، وی را شخصیتی پریشان و عمیقا کینه توز توصیف کرده اند! «اسحق نیوتون» در روز میلاد مسیح در سال ۱۶۴۲ در عمارتی اربابی در «لینکلن شاتر» به دنیا آمد.

پدرش که وی نیز «اسحق» نام داشت، خرده مالک موفق و بی سوادی بود که سه ماه پیش از به دنیا آمدن فرزندش مرده بود. وی چندین هفته زود به دنیا آمد و کسی نسبت به زنده ماندنش امید نداشت ولی او ۸۴ سال زیست. هجده ماهه بود که مادرش «هانا نیوتون» با کشیش روستای مجاور ازدواج کرد و او را به مادربزرگش سپرد. «نیوتن» این رویداد تلخ و وحشتناک را هرگز فراموش نکرد.

دوران نوجوانی و بزرگسالی او پر از فوران های مهارناپذیر خشم، کینه توزی و بدبینی بود. یک بار مادرش و ناپدری اش را تهدید کرد که آنها را به آتش می کشد. مرگ ناپدری مادر را به خانه برگرداند. او به «اسحق» ده ساله مسئولیت های متعددی می داد و انتظار داشت به عنوان یک مرد جوان از خواهر و برادرهای ناتنی اش حمایت کند.

این تصمیم مادر، اعتماد به نفسی را در او ایجاد کرد که پشتیبان فعالیت های علمی او در تمام عمر شد. «نیوتون» را در دوازده سالگی به دبیرستان فرستادند. پسرک روستایی ساکت و حساس توجه کسی را جلب نکرد تا اینکه روزی شاگردی گردن کلفت مدرسه به شکم او لگدی زد. «اسحق» مانند رقیبش خوش بنیه نبود ولی اراده اش حریف را از میدان به در کرد.

این واقعه باعث شد تا خشم لجام گسیخته درون نیوتون سرریز شود و او دیگر نتواند خویشتنداری کند. علاوه بر این وی تصمیم گرفت رقیبش را از حیث اندیشه شکست بدهد و دیری نگذشت که برتری فکری خود را با ساختن مدل های پیچیده آسیاب های بادی، ساعت های آبی و... به نمایش گذاشت. به هفده سالگی که رسید، مادرش او را برای سرپرستی کارهای مزرعه به خانه فراخواند ولی امید بستن به وی، در حالیکه همیشه مشغول مطالعه بود، خسارت زیادی را به بار آورد.

اصرار معلم مدرسه اش باعث شد تا او را به «کمبریج» بفرستند. «نیوتون» در هنگام ورود به معتبرترین دانشگاه زمان، دو سال بزرگ تر از سایرین بود و تنها با اخذ کمک هزینه تحصیلی و خدمت کردن به یکی از استادان می توانست درس بخواند. خوشبختانه استاد مذبور فقط پنج هفته در سال به «کمبریج» می آمد و او می توانست بقیه اوقات در سال را به پژوهش های خود بپردازد.

او به سرفصل های درسی توجهی نداشت و به گفته استاد ممتحن دوره لیسانس، او حتی اصول اقلیدس را هم نمی دانست. در واقع «نیوتون» از «دکارت» جلوتر رفته بود; «دکارت» کسی بود که قبلا اقلیدس را پشت سر گذاشته بود. شیوع طاعون در لندن، دانشگاه را به تعطیلی کشاند و مرد جوان به خانه برگشت تا سال معجزه آسای علم را خلق کند.

او در سال ۱۶۶۵حسابان را تدوین و تکوین کرد و برای مسایل جبری، راه حل های هندسی یافت. کشف نیروی جاذبه هم در همان سال اتفاق افتاد. «نیوتن» بعدها در مورد راه موفقیت خود گفت: «مسایل را پیوسته در برابر خود می گذاشتم و با صبوری به آن می اندیشیدم تا اینکه نخستین پرتوهای سپیده دم به نور کامل طلوع می انجامید» در واقع او با ترکیب قوانین «کپلر» و یافته های «گالیله» توانست مفهوم جاذبه را درک کند و آن را به سیارات تعمیم دهد.

با این حال بیش از بیست سال بعد، وی یافته های خود را منتشر کرد چراکه در این مدت فرمول فرمول حاکم بر این نظریه را کشف نکرده بود و از آنجاکه قدرت تحمل انتقاد را نداشت تا زمان تکمیل تئوری خود را به اطلاع عموم نرساند. این فاجعه مدتی بعد در مورد نظریه «اپتیک» او در انجمن سلطنتی رخ داد. نقد غیرمنصفانه «هوک»، یکی از فیزیکدانان، نیوتن را چنان خشمگین کرد که به حمله عصبی دچار شد و سوگند یاد کرد اثر علمی دیگری را منتشر نکند.

البته دوازده سال بعد از آن حمایت های «هالی»، مکتشف ثروتمند ستاره دنباله دار باعث شد تا مخزن عظیم مقالات خود را انتشار دهد. انتصاب نیوتون به ریاست ضرابخانه، پاداشی برای بزرگ ترین متفکر انگلیسی بود. ولی او این شغل را بسیار جدی گرفت و به مبارزه با سازندگان سکه های تقلبی پرداخت و بیش از صدنفر را زندانی و اعدام کرد.

وقتی در سال ۱۷۰۳ سرانجام «هوک» درگذشت، صاحب نظریه «گرانش» مقام ریاست انجمن سلطنتی انگلیس را پذیرفت و پیش از هر کاری دستور داد نقاشی چهره او را بسوزانند. سپس با ترتیب دادن همایش های هفتگی علمی به نوسازی انجمن اقدام کرد.

از آن به بعد دانشمندان برجسته عضو انجمن، قربانیان پرخاشگری و عصبیت او بودند. هم عصران نیوتون او را مردی خسیس معرفی کرده اند. با این همه وقتی نیوتون درگذشت مراسم باشکوهی برایش در کلیسای «وست مینستر» برگزار کردند. «ولتر» که در آن هنگام در لندن به سر می برد با حیرت گفته است: «انگلستان به گونه ای به ریاضیدانی ادای احترام می کند که شهروندان سایر ملت ها به شاهی که به آنها خدمت کرده است احترام می گذارند.»