آخرین نوشته انوشه انصاری از فضا

سلام به دنیا من در حال نوشتن آخرین پست خود از مدار زمین هستم و این موضوع احساسی تلخ و شیرین برایم به همراه دارد

سلام به دنیا

من در حال نوشتن آخرین پست خود از مدار زمین هستم و این موضوع احساسی تلخ و شیرین برایم به همراه دارد.

من به تازگی آخرین شام را در مدار صرف کردم. ما برای شام مقداری گوجه فرنگی تازه داشتیم که به همراه من و خدمه چهاردهم به ایستگاه فضایی بین‌المللی (ISS) آورده شده بود و آنها را برای مراسم ویژه‌ای مانند امشب ذخیره کرده بودیم. ماهی دودی و برخی اغذیه مرسوم فضایی نیز سر میز شام سرو می‌شد. جف ویلیامز همسفر من در بازگشت به زمین ضمن خوش‌آمد‌گویی به خدمه اردوی چهاردهم، برای آنها ماموریت موفقی آرزو کرد.

سپس میشا (نام دوستانه میخائیل) تیورین سخنرانی بسیار زیبایی ارائه نمود... من فکر می‌کنم که او وبلاگ من را خوانده بود چون که احساسات و عواطفی که بیانشان می‌کرد تکرار دوباره نوشته‌های من در وبلاگم بود. او عنوان کرد که ما هر چند انسانهایی از کشورهای مختلف با پیشینه‌های متفاوتی هستیم و فرهنگی مخصوص به خود داریم، اما حالا که اینجا در فضا، گرد هم آمده‌ایم و با هم کار می‌کنیم، رابطه و دوستی ویژه‌ای را پایه‌ریزی کرده‌ایم.او سپس افزود: " این ایستگاه روزی پیر و فرسوده و ناکارآمد خواهد شد. در چنین زمانی مسئولان ایستگاه را از مدار خارج خواهند کرد و آن را به سمت زمین خواهند فرستاد. ISS به سبب این موضوع در اتمسفر زمین خواهد سوخت و از بین خواهد رفت اما خاطرات و روابط دوستانه ما از این سفر برای همیشه در ذهنها باقی خواهد ماند."

موسیقی سوزناکی در پس زمینه پخش می‌شد و می‌خواند "چه شکننده هستیم ما ...". بعد از آن میشا به من گفت که چیزی برای غافلگیر کردن من دارد... او سپس نشان مخصوص خود را به من داد. نشان مخصوص کیهان‌نوردان، برچسب نام وی و خرس عروسکی کوچکی که در تمام زمان پرتاب در جلوی ما، داخل کپسول فضایی سویوز TMA-۹ آویزان بود. حتماً شما آن را در فیلمهای پرتاب دیده‌اید. او به من گفته بود که این عروسک که میشا نامیده می‌شود سنسور بی‌وزنی ما در طول سفر خواهد بود.

سخنرانی و هدیه مخصوص میشا احساسات من را به شدت تحریک کرد، به گونه‌ای که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. تمام روز سعی کرده بودم احساساتم را برای خودم و در درونم نگه دارم. سعی داشتم نشان دهم که همه چیز عالی و خوب و بر وفق مراد است اما به راستی احساس می‌کردم در حال از دست دادن چیز مخصوصی هستم. واقعیت این است که شما دوستی مخصوصی را آن بالا پایه‌گذاری می‌کنید که شکستن آن بسیار سخت است. در ۱۰ روز گذشته من با اطمینان به میشا و مایکل زندگی خود را به آنها که بسیار خوب و مهربان هستند، سپرده بودم و آنها مانند خواهر خودشان مراقب من بودند... آنها این سفر را به طریقی بسیار عالی برای من خاطره‌انگیز ساخته بودند و من اطمینان دارم که هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.

امشب نوشتن برایم بسیار مشکل است. من بسیار حساس شده‌ام و میلیونها فکر در هر لحظه ذهن مرا در می‌نوردند. هر چند دقیقه یک بار اشکهایی که به زحمت آنها را نگه داشته‌ام جاری می‌شوند و بغض گلویم را می‌فشارد. سپس من همه آنها را فرو می‌دهم و تلاش می‌کنم قطار بی پایان افکارم را کنترل کنم... من در زمان پرتاب اصلاً چنین احساساتی نشده بودم. فکر می‌کنم که من شروع کننده خوبی هستم اما پایان دهنده مناسبی نیستم.

در این لحظات آخر سعی دارم به گوشه و کنار ایستگاه سرک بکشم و تلاش خواهم کرد همه چیزهایی را که می‌بینم و احساس می‌کنم در حافظه‌ام ذخیره کنم. چندین بار به خود اجازه دادم در هوا شناور شوم و به اطراف جست و خیز کنم تا دقیقاً ببینم که کجا را ترک خواهم کرد.

مدت زمان زیادی از پنجره ایستگاه به بیرون نگاه کردم و از خود پرسیدم دوباره من چه وقتی این منظره را خواهم دید؟ تلاش زیادی کردم تا چند ترانه مورد علاقه‌ام را زمزمه کنم. امروز صبح زمان صبحانه ترانه "تنها اگر تو بخواهی"، اثر انیا را زمزمه می‌کردم که خیلی به من انرژی داد و تمام روز "جایی بر فراز رنگین کمان" و "چیزهای مورد علاقه ام" را با سوت زدن می‌خواندم.

من سعی کردم بر روی موضوعات مثبت تمرکز کنم.... فردا من همسرم را بعد از زمانی طولانی دوباره خواهم دید. شش ماه گذشته برای هر دوی ما بسیار سخت بوده است. او همان کسی است که من همیشه به دنبالش بودم. ما تا زمان انجام این سفر هیچگاه از هم جدا نشده بودیم... او در زمان سفر من سعی می‌کرد قوی و استوار باشد تا تکیه‌گاهی امن برای من فراهم آورد... اما من به خوبی می‌دانم که از داخل می‌جوشید و می‌خروشید. تنها وقتی بشنود که ما را به سلامت از کپسول بیرون کشیده‌اند، نفسی آسوده خواهد کشید.

من به تازگی با خواهرم صحبت کرده‌ام و به وضوح نگرانی و دلواپسی را از صدایش شنیدم. او به شدت می‌ترسد که مرا از دست دهد... من به او قول دادم که در چند روز آینده سالم و زنده او را ملاقات خواهم کرد... من با اطمینان می‌توانم بگویم که او گریه می‌کرد اما با زحمت فراوان سعی داشت صدایش عادی جلوه کند.

فرود معمولاً حدود ۴ ساعت طول خواهد کشید و مسافرت بسیار خشنی است که با برخوردی سخت به زمین، پایان خواهد پذیرفت. هنگامیکه سویوز وارد جو‌شود به گوی کوچک آتشینی تبدیل می‌شود. سپس چترهای کپسول باز خواهند شد که منجر به ایجاد ضربه‌هایی سخت و ناگهانی به سیستم می‌شوند. در آن شرایط ما به هر طرفی پرت خواهیم شد و تکانهای شدیدی در انتظار ما خواهد بود. بعد از آن و در نزدیکی زمین موتورهای کوچکی روشن می‌شوند تا از برخورد ما به زمین مانند آنچه برای شهاب‌سنگها روی می‌دهد جلوگیری کنند. من زیاد نگران اتفاقاتی که در طی فرود روی خواهند داد نیستم... من موضوعات دیگری برای نگران شدن دارم. من به این فکر می‌کنم که چه زمانی دوباره می‌توانم این شادمانی و آزادی را تجربه کنم.

سفر من می‌رود که پایان گیرد، اما رویاهای من تازه شروع شده‌اند.

شما در پیامهایتان برایم گفته‌اید که از من الهام گرفته‌اید. باید اعتراف کنم که من نیز از شما الهام گرفته‌ام. هر بار که فکر عزیمت از ایستگاه بین‌المللی مرا آزار می‌دهد، یکی از پیامهای شما را به یاد می‌آورم و به آینده نگاه می‌کنم و با خود می‌اندیشم که ما به کمک هم قادر به انجام چه کارهایی هستیم.

سفر ناگهانی من به مسکو و تغییر لیست فضانوردان در آخرین دقیقه، همه اینها می‌توانند مفهوم خاصی را در بر داشته باشند. شاید من باید صدای ساعتی زنگ دار باشم که رویاهای کوچکی را در درون شما بیدار کنم تا همگی شما با ایجاد تغییری در زندگی خود، دنیای بهتری را برای همه ما رقم بزنید... شاید من باید الهام بخش دانشمندان جوانی باشم که در آینده با آسانسور به فضا سفر خواهند کرد. شاید من باید به خودم و همه مردم نشان می‌دادم که توانمندیهای بی حد و حصری داریم. ..شاید... شاید... شاید.

افکار زیادی از مغزم گذر می‌کند و مطمئن نیستم که بدانم چه باید می‌بودم و یا چه باید می‌کردم. من هرگز برای آینده خیلی دور برنامه‌ای نداشته‌ام و هدفی را تعقیب نکرده‌ام. من همیشه هدفی واضح داشته‌ام و به صدای درونیم اجازه داده‌ام من را برای رسیدن به آن هدف یاری کند.

من همیشه می‌دانستم که روزی به فضا خواهم رفت و راستش را بخواهید هیچگاه نمی‌دانستم چگونه... اما من همیشه به همه می‌گفتم که عاشق فضا هستم و می‌خواهم به آنجا سفر کنم و سرانجام راهش را یافتم.

فردا مقصد من زمین است. اما زمینی که فردا به آن خواهم رفت با زمینی که آن را ترک کردم متفاوت است. حالا اوضاع کمی بهتر است چون عشق بیشتری در آنجا یافته‌ام. من محبت و عشق شما را در لابلای کلماتی که برایم فرستاده‌اید می‌بینم و امیدوارم که قادر به حفظ این موج مثبتی باشم که ایجاد شده و آرزو می‌کنم بتوانیم انسانهای بیشتری را شریک این شادمانی کنیم.

از قدیم گفته‌اند بخند تا دنیا به تو بخندد. من با تجربه ای که دارم می‌گویم که این حرف درست است... من بارها گفته‌ام که لبخند من مسری است... امیدوارم شما نیز آلوده خنده من شده باشید، چون وقتی می‌خندید دیگران به سختی می‌توانند به شما بگویند نه... یا از شما متنفر باشند و یا به شما آسیب برسانند.

خوب امشب که به رختخواب می‌روید لبخند بزرگی به پهنای صورتتان بزنید و اثر معجزه وار آن را فردا ببینید. صبح زمانی که از خواب برخواستید فراموش نکنید که لبخند زیبای خود را برای همه روز روی صورتتان حفظ کنید...تا زمانی که بشنوید من فرود آمده‌ام.

انوشه انصاری