شگفت انگیزترین پرواز

اتفاقاتی كه شاید در طول قرن یك بار رخ میدهد, مثل كسی كه برای اولین بار بدون كپسول اكسیژن به ارتفاع هشت هزار پایی قله اورست برسد و یا مانند كسی كه توانست با چشمان نابینا رانندگی كند

گاهی در این دنیا اتفاقاتی می‌افتد كه باور كردنی نیست و جزو اتفاقات نادر است....

اتفاقاتی كه شاید در طول قرن یك بار رخ میدهد، مثل كسی كه برای اولین بار بدون كپسول اكسیژن به ارتفاع هشت هزار پایی قله اورست برسد و یا مانند كسی كه توانست با چشمان نابینا رانندگی كند....

یا انسان یك ساله‌ای كه بتواند مطالعه كند و تیز هوشی كه در سن ۶ سالگی بتواند در رابطه با مباحث پزشكی برای دانشجویان و اساتید دانشگاه سخنرانی كند.این‌ها همه جزو انسان‌های نوابغی هستند كه كارهای خارق‌العاده‌ای انجام می‌دهند....به جز این رخداد‌ها، چندی پیش اتفاقی افتاد كه باید آن را هم جزو نوادر به حساب آورد ... اتفاقی افتاد كه یك فرد نابینا آن را به انجام رسانده است .... شاید نابینایی در این دنیا پیدا شود كه بتواند روی زمین رانندگی كند.... بدون اكسیژن، قله اورست را فتح كند، نابغه‌ای كه در شش سالگی تحصیلات دانشگاهی را ادامه دهد، اما ...

اگر روزی سوار بر هواپیمایی شوید كه خلبانش نابینا باشد، چه احساسی پیدا می‌كنید؟ آیا می‌توانید به یك خلبان نابینا اعتماد كنید و جان خود را به دست او بسپارید و سفری مطمئن داشته باشید؟ شاید تصور كنید نابینا‌ها ، نمی‌توانند خلبانی كنند، اما به تازگی یك مرد نابینا خط بطلانی بر همه این تصورات كشیده است ...

<گاردین> می‌ نویسد: این مرد از اهالی بلژیك است، ۴۱ سال سن دارد و نامش <لوك‌كاستر‌مانز> است، او اگر تا دو سال پیش یك تاجر موفق در بلژیك بود، اما حالا افتخار می‌‌كند كه نامش در كتاب‌ ‌‌ركوردهای گینس به ثبت رسیده است .... و‌‌ی دو سال پیش بر اثر تصادف شدید در یك بزرگراه، بینایی خود را از دست داد، اما به زندگی ناامید نشد.... او می‌گوید: ۳۹< سالم بود در یك شب بارانی در زمان بازگشت از یك مهمانی كاری، اتومبیلم سر خورد و من به درخت كنار خیابان برخورد كردم...‌چند روزی بی‌هوش بودم اما زمانی كه به هوش آمدم، دیگر چیزی را نمی‌دیدم.... تمامی كارمندانم به عیا‌دتم آمدند، اما هیچ كدامشان را ندیدم... از آن تاریخ به بعد همسرم كارهای شركت تجاری مرا بر عهده گرفت، اعداد و ارقام را نمی‌دیدم، اما فكرم همچنان كار می‌كرد و به همسرم می‌گفتم كه چه كار‌هایی انجام دهد و چه كارهایی انجام ندهد...شاید باورتان نشود، اما اوضاع تجاری من نسبت به دو سال پیش بهتر شده است ...شاید چشمم از كار افتاده اما احسا س می‌كنم، مغزم بیشتر كار می‌كند...>

وی در ادامه می‌گوید: از همان روزهای ابتدایی كه از بیمارستان مرخص شدم. به فكر شكست ركوردی افتادم. از كودكی عاشق پرواز بودم، این شد كه پس از دیپلم، توانستم مدرك پرواز با هواپیماهای دو ملخه و آموزشی را بگیرم.... یك شب كه باران شدیدی می‌بارید، در اتاق خوابم بودم كه به یكباره فكری به ذهنم رسید، فكری مثل برق در آن شب بارانی، مانند همان شب لعنتی كه چشمانم را از دست دادم... پرواز با هواپیما ... شبانه دوستم <جین آندریا> را با خبر كردم.... او به منزل ما آمد و من طرحم را به او گفتم، همین امر باعث شد كه سه ماه بعد به همراه <جین و ارنست رو> سفر ۱۳ ساعته خود را بر آسمان بلژیك و فرانسه آغاز كردیم...

لوك كاستر مانز از شهرهای دیجون در شرق‌، چولت در غرب و آرامس در شمال بلژیك عبور كرد و سفری به دور فرانسه داشت....و‌ این سفر ۱۳ ساعته ۱۹۰۰ كیلومتری با موفقیت به پایان رسید. <من پشت فرمان هواپیما نشستم و دوستانم كه باید اقرار كنم دل و جراتشان چند برابر من بود كنارم نشستند، چرا كه ریسك بزرگی بود... و جا دارد از آنان تشكر ویژه‌ای به عمل آوردم كه جان خودشان را به من سپرده بودند....

كنترل هواپیما كاملا دست من بود، آنها تنها مرا راهنمایی می‌كردند كه در چه ارتفاعاتی پرواز می‌كنم و وضعیت رادار به چه شكل است ... البته اگر اشتباهی می‌كردم به من گوشزد می‌كردند كه فكر نكنم، دو بار بیشتر بود، آن هم ‌اشتباهات جزیی....

<كاستر مانز> هدف از این كار خود را مبارزه با ناامیدی معلولان جسمی می‌داند.