اثر منتشرنشده ای از استاد شهید مرتضی مطهری ره شک گذرگاه خوبی است نه منزلگاه

من درست یادم هست که از سن سیزده سالگی یکمرتبه برایم سؤال پیدا شد یک مرحله از عمر انسان مرحله کودکی است که هر چیزی را به صورت تلقین قبول کرده و احتمال خلاف نمی دهد و بعد برایش سؤال پیدا می شود از سن سیزده سالگی برای من شک پیدا شد

متن زیر سحنان شهید آیت الله مرتضی مطهری(ره) است که در یک گفت وگوی خصوصی با شخصی که دچار شک در اعتقادات بوده است ایراد شده و روی نوار ضبط شده بود که برای اولین بار در فصلنامه مطهر به چاپ رسیده است.مطالب راباهم ازنظرمی گذرانیم.

شهید مطهری(ره): من درست یادم هست که از سن سیزده سالگی یکمرتبه برایم سؤال پیدا شد یک مرحله از عمر انسان مرحله کودکی است که هر چیزی را به صورت تلقین قبول کرده و احتمال خلاف نمی دهد و بعد برایش سؤال پیدا می شود از سن سیزده سالگی برای من شک پیدا شد. آنهم یک مسائل خیلی عادی. مثلا در فریمان که بودیم پیش خودم فکر می کردم چطور می شود اسب ما که می زاید بچه اش شبیه خودش است. بچه اسب همسایه ما شبیه خودش است؟ می گفتم اگر خدا اینها را خلق کرده، چرا یک چنین چیزی در کار باشد؟چرا کره اسب سمند- که طلایی رنگ است- سمند است و کره اسب کهر، کهر است. از اینجا شک من شروع شد و این مسائل مرا خیلی اذیت نمی کرد. چون خودم یک جوابی به آنها می دادم. تا اینکه دو سه سالی ترک تحصیل داشتم ۱و بعد در سن هفده سالگی به قم رفتم. درآنجا بیشتر در اثر آشنایی با هیئت جدید یک شکی سراپای وجود من را گرفت که واقعا به همان شبه غزالی شبیه بود. غزالی می گوید «چنان شک مرا فراگرفته بود که اصلا خواب و خوراک را از من گرفته بود و دربستر افتاده بودم. آب دهانم خشک و دهانم تلخ شده بود وکسانی که می آمدند مرا معالجه کنند نمی فهمیدند درد من چیست.» من هم نمی گفتم درد من چیست. از افراد گریزان بودم. روزها اغلب عبایم را به سر می کشیدم.۲ تنها می رفتم امامزاده حمزه در پایین شهر قم که خلوت بود و آنجا می نشستم. نمی دانید یک مدتی چه بر من گذشت! ولی همان دوران شک یک روح تلاشگر محققی در من ایجاد کرد، درست مثل آدمی که خیلی تشنه باشد هم شک می کردم، هم زیاد شک می کردم. درهمه چیز شک می کردم ولی در عین حال واقعا می خواستم بفهمم که قضیه چیست؟ بعد فهمیدم این برای من منزل خوبی بوده و اگر شک نمی کردم بسیاری از سؤالات ممکن بود در سن سی چهل سالگی بخواهد برای من مطرح شود ولی همین سؤالات در سن هفده سالگی همه برای من مطرح شد. چون سؤالها زود برایم مطرح شد راه حل و جوابها (هم زود برایم معلوم شد) این بود که اصلا یک حالتی در من پیدا شده که شاید از زندگی و نوشته های من خیلی پیدا باشد که همیشه به استقبال مسائل شکی می روم، خوشم می آید چون یک حالت اطمینانی به خود پیدا کرده ام که وقتی به هرکدام از اینها وارد بشویم راه حل دارد. خودم را همیشه در معرکه همین مسائل می اندازم. این برای آن است که آن منازل را عبور کرده ام. در نوشته هایم مکرر نوشته ام که شک گرچه منزلگاه خوب و توقفگاه مناسبی نیست ولی معبر خوب و لازمی است. در مقدمه عدل الهی این مطلب را نوشته ام. در نظام حقوق زن دراسلام هم به عبارت دیگری نوشته ام که شک اگرچه توقفگاه بدی برای انسان است ولی معبر بسیار لازم و مفیدی است. اگر انسان بخواهد همان جا بایستد و بنشیند، جای خیلی بدی است. بعضی ها وقتی به این مرحله شک می رسند می گویند پس دیگر ولش کن. آنوقت دنبال مسائلی می روند که دیگر فکر نکنند. بسیاری از اشخاص به اعتیادها وارد می شوند برای اینکه اساسا فکرشان دنبال این مسائل نرود، این خطر است. درجامعه هم همین طور است. اگر این تشکیلات وارد جامعه نشود خطر است. اگر وارد نشود کم کم مردم آن حالت دینی شان رو به تحجر که رو به عفونت می رود. درست مثل آب کاملا صافی که آن را در حوض قرار می دهیم و اگر مدتی بماند می گندد. اگر در مردم یک حالت آرامشی باشد وبر معتقدات دینی و مذهبی (هرگونه معتقدات دینی و مذهبی خودمان) تازیانه شک نخورد، در آن صورت عوام پیشتاز آن معتقدات می شوند. وقتی عوام پیشتاز بشوند، دائم از خودشان چیزی می سازند و مرتب کم و زیاد می کنند. بعد یک شله قلمکاری از آب در می آید که واویلاست! ولی وقتی یک عده ای پیدا می شوند وبیرحمانه شروع می کنند به حمله کردن و به ریشه حمله می کنند

(این باعث تقویت معتقدات می شود.) درست مثل هر جانداری که وقتی مورد حمله قرار بگیرد به مبارزه برمی خیزد و در نتیجه نیروی داخلی اش بیشتر می شود. چرا بازوهای ما قوت ندارد؟ چون هیچ وقت روی آنها فشار نیامده است. ولی اگر یک مدتی ورزش می کردیم یا اگر شلاق به پشتمان زده بودند و ما را در کارهای سنگین می بردند، بازوهایمان مثل بازوهای پهلوان قم بود. الان دست من از کم نیروترین دستهای دنیاست به طوری که یک بچه هم می تواند مشتم را باز کند، چون این دست کار نکرده و ضعیف شده است. فکر فرد و فکر جامعه هم عینا همین طور است. به خدا همین کسروی به این مملکت خدمت کرد. او می خواست خیانت کند ولی خدمت شد. او به تشیع خدمت کرد، یعنی همین جور بی پروا به تشیع حمله کرد، از قمه زدن شروع کرد تا خود حضرت علی علیه السلام و خود حضرت صاحب علیه السلام. اگر کسروی پیدا نشده بود و این حرفها را نمی زد، همان حرفهای درست کتاب کشف الاسرار آقای خمینی و دیگران هم (در میان نمی آمد.) حرفهایی که کسروی و امثال او زدند سبب شد تا عده ای در مقام (جواب) برآیند. آنهایی که در مقام (جواب) بر می آیند قهرا تزکیه می کنند، یعنی حرفهای نامربوط را دور می ریزند و حرفهای درست را می آورند. آیا اگر توده ای ها نیامده بودند و مسائل ماتریالیسم و دیالکتیک و... را نیاورده بودند، آقای طباطبایی پیدا می شد؟ اصول فلسفه و روش رئالیسم و دهها و صدها کتاب دیگر پیدا می شد؟ پیدا نمی شد. آیا ما و شما هیچ وقت تا حال در عمرمان فکر کرده بودیم که اصلا اسلام چه فلسفه ای در باب حقوق زن دارد؟ ولی وقتی کسانی آمدند و صد تا ایراد گرفتند، آن وقت تازه رفتیم و دیدیم عجب خوب شد! راجع به اقتصاد اسلامی و هر چیز دیگری هم همین طور. این کتاب بیست و سه سال که علی دشتی نوشته۳ جایش خالی بود. راجع به امت و توحید و بسیاری از مسائل اجتماعی چون مورد حمله بودیم به اندازه لازم کتاب نوشته اند. اما تا حالا کسی به خود پیغمبر حمله نکرده بود و جای این کتاب خالی بود. حالا که این کتاب نوشته شده، بعدها افراد می آیند تاریخ پیغمبر را دقیق مطالعه می کنند، حرفهای صحیح را از ناصحیح تشخیص می دهند و یک تاریخ حسابی می نویسند، تازه آن وقت شخصیت پیغمبر خوب نمایان می شود.

اگر واقعا چیزی حقیقت باشد از ضربه نباید بترسد، اگر باطل باشد حق دارد بترسد. چون وقتی چیزی اساس ندارد با یک هجوم مختصر از ریشه کنده می شود و می افتد، ولی اگر چیزی اساس داشته باشد و ریشه اش به جایی بند باشد نباید بترسد. یک درخت زنده نباید بترسد.

۱) (همان طور که استاد شهید بعدا متذکر شده اند این ترک تحصیل به واسطه کشتار مردم در مسجد گوهرشاد بوده است که در پی این حادثه حوزه علمیه مشهد موقتا تعطیل شد.)

۲) در آن وقت من مقدمات را می خواندم. البته قبلا کمی مقدمات تا سیوطی و حاشیه ملاعبدالله را در مشهد خوانده بودم. بعد آن قضایای کشتار مشهد رخ داد و دو سه سال ترک تحصیل کردم. در سن هفده سالگی که می خواستم به قم بروم، تازه حاشیه ملاعبدالله را می خواندم که آنها را هم فراموش کرده بودم و در قم از نو مطالعه می کردم.

۳) (در این کتاب نویسنده، ۲۳ سال زندگانی پیامبر علیه السلام بعد از بعثت را تحلیل مغرضانه کرده است.)