براهین اثبات وجود خدا

اعتقاد به وجود یك شعور ذاتی در متن واقعیت كه خود دلیلی استعلایی است روشن ترین بیان خود را در اندیشه مسیحی حاكم بر جامعه قرن سیزدهم به دست آورد اما بعدها با ظهورتوسط ویلیام اكام متوفی به سال ۱۳۴۹ در قرن چهاردهم رو به زوال نهاد

صدرالمتألهین بر خلاف ابن سینا و فارابی، وقتی راجع به تمایز بین خدا و جهان هستی سخن می گوید و از خدا به واجب و از جهان به ممكن تعبیر می كند، منظورش از واجب، وجود صرف بسیطی است كه دارای شدّت نامتناهی وجود است و منظور از ممكن، وجود تعلّقی ظلّی است كه دارای ضعف و فقر وجود است و در وجود و كمالات وجودی، وابسته به واجب است. بخاطر این است كه در برهان صدّیقین، سخن از حقیقت وجود و تمایز بین مراتب شدید و ضعیف حقیقت وجود است; حال آنكه در برهان ابن سینا سخن از مفهوم وجود و اطلاق آن بر دو مصداق واجب و ممكن است كه ممكن زوج تركیبی از وجود و ماهیّت، و واجب منزّه و مبرّای از ماهیّت می باشد.

بطور كلی، در میان فلاسفه اسلامی برای اثبات وجود حق دو سلوك فكری وجود دارد. یكی سلوك فكری امثال بوعلی و دیگری سلوك فكری صدرالمتألهین. برهان بوعلی به این نحو بوده است كه ابتدا موجود را به حسب حكم عقلی به دو قسم واجب و ممكن تقسیم می كند و بعد در مرحله دوم اثبات می كند كه موجودیّت ممكن بدون وجود واجب به حكم امتناع تسلسل علل غیر متناهی، قابل قبول نیست. امّا سلوك فكری صدرالمتألهین از اینجا شروع می شود كه موجود; یعنی همان چیزی كه موضوع فلسفه اولی است و اقرار به واقعیّت آن، اوّلین گامی است كه راه فیلسوف واقع بین را از سوفسطایی جدا می كند یا ماهیّت است و یا وجود و از این دو قطعاً یكی اصیل است و دیگری اعتباری. اصل دیگری كه ملاّصدرا آن را در مرحله بعد، اثبات می كند، این است كه آنچه اصیل است، وجود است نه ماهیّت. در مرحله سوّم اثبات می كند كه حقیقت وجود یك حقیقت است و بس و تعدّد و كثرت هر چه هست در مراتب و مجالی و مظاهر همان حقیقت است; یعنی هر چه هست، همان حقیقت وجود و یا شؤون و تجلّیات وجود است و بهر حال ثانی برای آن نیست. در مرحله چهارم، این سخن را مطرح می كند كه حقیقت وجود كه اصیل است و واحد، واجب است نه ممكن; زیرا اگر ممكن باشد باید وابسته به غیر باشد و حال اینكه غیری ماورای حقیقت وجود نیست تا حقیقت وجود بدان وابسته باشد. پس حقیقت وجود مساوی است با وجوب ذاتی و قطع نظر از هر حیثیّتی، تعلیلی و یا تقییدی، امتناع از عدم دارد، از طرف دیگر، هنگامی كه جهان را در حال گذر و تغییر و پذیرنده عدم می یابیم، حكم می كنیم كه جهان عین حقیقت هستی نیست، جهان ظلّ هستی است، ظهور و تجلّی است، شأن و اسم است.

صدرالمتألهین در مشاعر در حالی كه محور سخن خود را حقیقت(ر.ك: ملاّصدرا، عرشیّه، پیشین، ص ۲۱۹; ضمناً رجوع شود به: ملاّصدرا، مشاعر، پیشین، ص ۴۵)

وجود قرار می دهد، نه مفهوم وجود، به سلوك فكری فوق اشاره می كند و می گوید: حق تعالی از حیث شدّت و قوّت وجود تناهی ندارد و نقص و قصور، لازمه مراحل ثانی هستی است. (ملاّصدرا، المشاعر، پیشین، خاتمهٔ، ص ۶۹)

در این سلوك فكری، پاسخ این سؤال كه چرا واجب الوجود، واجب الوجود شده است و چرا علت نخستین، علت نخستین شده است؟ بسی روشن تر است; زیرا حقیقت وجود را كه تنها حقیقت واقعی و اصیل عالم است اگر من حیث هو هو در نظر بگیریم، عین استغنا از غیر است و عین وجوب وجود است و عین اولیّت و آخریّت است و عین علیّت و مبدئیّت است. پس سؤال درباره آن چیزی كه ذاتش عین علیّت نخستین است، بیهوده و بی مورد است. بنابراین سلوك فكری، چرایی كه در مقابل ما ظاهر می گردد، این نیست كه چرا علت نخستین، علت نخستین شده است؟ بلكه این است كه چرا آن كه علت نخستین نیست و معلول و ناقص است و همچنین محدود و متأخّر و نیازمند است، چنین شده است; یعنی معلول است. پاسخ این است كه لازمه كمال و فرط فعلیّت حقیقت هستی، تجلّی و ظهور است و لازمه تجلّی و ظهور، نقصان و محدودیّت و تأخّر و نیازمندی است و همه اینها مساوی معلولیّت اند.

● موقعیت کنونی براهین خداشناسی

بخش عظیمی از تفكر جدید به ویژه آن بخش كه وامدار «فلسفه تحلیلی» است تمایل به آن دارد كه به كلی بحث های مربوط به اثبات وجود خدا را به عنوان بحث های مهمل و بی معنا كه فاقد هرگونه محتوای تحقیق پذیر هستند كنار بگذارد. در عمل نه خداگرایی و نه الحاد هیچ كدام نتوانسته اند به عنوان امری كه از نظر عقلی اثبات پذیر یا انكارپذیر باشد به شمار روند. امروز مسأله وجود خدا بیش تر امری ایمانی (ایمان دینی یا غیر آن) تلقی می شود تا مسأله عقلی و استدلال پذیر؛ اما باید دانست كه آن كسی كه یك بار خود را به عنوان موجودی كاملا معقول (فهم پذیر) آشكار ساخته است ممكن است بار دیگر نیز این كار را بكند.(همتی ، همایون ، ص ۵۳) از جنگ جهانی اول به بعد الهیات طبیعی یا عقلی دستخوش حملات شدیدی هم از سوی كارل بارت و هم از سوی فیلسوفانی كه منكر امكان دانش متافیزیك (مابعدالطبیعه)اند بوده است. از سوی دیگر بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم(خصوصا طرفداران توماس گرایی جدید مانند ژیلسون ژاك ماریتن تیلور وكاپلستون) بر آن هستند كه براهین خداشناسی را می توان به شیوه ای مقنع مطرح ساخت.(The Encyclopedia of Religion, Vo.۱, p.۸۸۴ (.

در نظام مابعدالطبیعه ملاصدرا بر حسب اصالت وجود حق چنان تصور شده است كه وجودش از نظر شدت وجودی نامتناهی ست، در حالی كه اشیاء مخلوق به عنوان اشیایی شناخته شده اند كه دارای فقر و ضعف وجودی اند و خود نمی توانند علت وجود خود باشند. وجود آنها باید وابسته به منبع دیگری; یعنی وجود مطلق شود.

تقدّم ذات حق بر زمان و بر هر نیستی و بر هر آغاز و ابتدائی یكی از لطیف ترین اندیشه های حكمت الهی است و معنی ازلیّت حق، فقط این نیست كه او همیشه بوده است. ازلیّت حق فوق همیشه بودن است، زیرا "همیشه بودن" مستلزم فرض زمان است. ذات حق، علاوه بر اینكه با همه زمانها بوده است، بر همه چیز حتی بر زمان تقدم دارد و اینست معنی "ازلیّت" او. زمانها او را همراهی نمی كنند (در مرتبه ذات او زمان وجود ندارد) و اسباب و ابزارها او را كمك نمی كنند. ذات حق كه صرف الوجود و فعلیّت محض است و هیچ مكان و زمانی او را محدود نمی كند، نسبت به حواس ما باطن است. امّا او در ذات خود، عین ظهور است و همان كمال ظهورش كه ناشی از كمال وجودش است، سبب خفای او از حواس ماست.

براین اساس، ملاصدرا كه واحد حقیقی را موجودی بی نیاز از علت و قائم به ذات و ازلی می داند هم بساطت او را اثبات می كند و هم یگانگی او را و هم منزّه بودن از هرگونه كثرت یا تركیب یا تبدل و حركت را و هم مبرّی بودن او را از هر گونه شباهت به مخلوقات . از آنجا كه موجود مستقل مطلق; یعنی موجود مكتفی به ذات و مستغنی از غیر كه از او به واجب الوجود تعبیر می شود، هیچگونه احتیاجی به غیر ندارد، غنی مطلق است، در نتیجه باید ازلی و ابدی باشد.

همانطور که گفتیم خدا را می توان به این معنا نیز ازلی و ابدی دانست، كه خداوند موجودی وراء زمان و مكان. این معنا غیر از این است كه خدا را از نظر زمان، بی آغاز و بی انجام بدانیم. او مطلقاً خارج از زمان و مكان قرار دارد، زیرا دیروز و امروز داخل در زمانند. او نه در زمان است و نه در مكان، او نه محدود به زمان است، و نه محدود به مكان. هیچ چیز احاطه بر او ندارد، بلكه او محیط بر همه چیز است و همه چیز تحت احاطه او واقع است. نمی توان گفت یك وقت نبوده، بعد بوجود آمده یا بعد از اینكه موجود شد یك وقت نابود می شود كه در صورت اول حادث است و در صورت دوم فانی.

بدین ترتیب، صفت دیگری برای واجب الوجود اثبات می شود و آن این است كه هیچ یك از موجودات یا پدیده های مادی نمی تواند خدا باشد; زیرا موجودات مادی حادث هستند و هیچ موجود مادّی خاص را نمی توانیم، نشان دهیم كه همیشه بوده و یا امكان عدم نداشته باشد.

از نظر ملاصدرا، وجود الهی مطلق الكمال است و از این جهت، مافوق قوای ادراكی ماست، پس ادراك متناهی، قادر به درك آن كمال نامتناهی نیست. خداوند، بی نهایت كامل است و كمال بی نهایت او عقل ما را حیران می كند. كسی كه متناهی و ناقص است، چگونه می تواند چیزی را كه كمال بی نهایت دارد، درك كند. بنابراین از نظر ملاصدرا خداوند از آن جهت كه وجودی كامل و فراتر از زمان و مكان است، به حیطه ادراك عقل آدمی در نمی آید. در حقیقت، عقل آدمی به سبب نقص و آمیختگی با شوائب مادّه، در برابر جمال و جلال آن موجود كامل كه متجلّی فی نفسه است و استعلاء و تنزّه از ماسوی دارد، مات و مبهوت می شود و صرفاً ظهوری ضعیف از آنرا درك می كند.

با این همه، ملاصدرا علی رغم تردید در شناختنی بودن ذات باری، تأكید دارد كه شناخت خدا، هدف هر فلسفه ای است و انسان موظّف است به اندازه توان و طاقت خویش، خدا را بشناسد و به او تشبه جوید. بدین ترتیب، ملاحظه می كنیم كه ملاصدرا در عین حال كه احاطه بر ذات حق را ناممكن می داند و بر این عقیده است كه هیچكس نمی تواند حقیقت ذات او را آنچنانكه هست، بشناسد، قائل به نوعی شناخت عقلانی از طریق تحلیلات دقیق و درك مفاهیم ظریف است.

ملاصدرا در زمینه تلاش عقلی در تبیین مسأله صفات الهی، كوشش قابل ملاحظه ای به خرج داده است. او نه مانند مشبّهه، صفات و افعال موجودات مادی را به خدای متعال نسبت می دهد و نه مانند قائلین به تعطیل، قدرت انسان را مطلقاً بر شناخت ذات و صفات خدای متعال نفی می كند. او در عین حال كه شناخت كنه و حقیقت ذات حق را ناممكن می داند، قائل به شناخت خدای متعال از طریق اسماء و صفات می باشد.

از نظر ملاصدرا خدا به همه مخلوقات علم دارد. او علم به ذات را عین ذات و علم به مخلوقات را علم حضوری عین ذات می داند. ملاصدرا بر خلاف ارسطو كه علم خدا به غیر را منكر است، خدا را عالم به كل جهان هستی می داند. او در كتابهای مختلف خود، خدا را مدبّر جمیع موجودات و پروردگاری كه علمش و ارده اش شامل همه چیز می شود، خوانده است

علم خدا به جزئیات، همانند علم ما به آنها نیست; یعنی علم او به آنها را نباید علمی ناشی از آنها و مقترن به زمان دانست وگرنه باید از آنها منفصل شود و آنها در او اثر گذارند و چنین چیزی محال است. بنابراین علم او و در نتیجه ذات او بواسطه تغییر كائنات تغییر نمی كند و علم او به آنها، عارض بر ذات او نمی شود تا او را حالت منتظره باشد و با این فرض كه او تام و ثابت است، مغایر شود. واجب و تغییر ناپذیری و انفعال ناپذیری او را اثبات كرده و از طرف دیگر، مهمترین خصیصه از خصائص دین را در نظر گرفته است كه خدا به ماوراء ذات خود و به هر كوچك و بزرگی عالم است.

از نظر ملاصدرا، خداوند فقط خالق نیست; بلكه خالقی است حكیم و صاحب جود و عدل و منشاء خیر و رحمت. معمولا" خیر و محبّت بعنوان دو صفت از صفات خداوند بكار می رود. منشاء خیر بودن خداوند، محبّت و لطف و رحمت او، همه به یك معنا بكار رفته اند; اما مهمترین آنها مفهوم عشق و محبت الهی است. او خدا را كمال و عشق و خیر مطلق می داند كه از یك سو همه خیرها از او نشأت می گیرد و از سوی دیگر لطف و محبت او شامل همه موجودات می شود. او وجود شر را در جهانی كه آفریده خداست، منافی با علم و قدرت نامتناهی و همچنین خیر نامتناهی حق نمی داند و بیانهای مشبعی در این باب عرضه می كند. از آنجا كه نظام هستی از علم و قدرت و محبت به كمال خیر نشأت گرفته است و این صفات نامتناهی و مطلق است، پس جهان همیشه به صورتی تحقق می یابد كه تامّ و اتم باشد. یعنی بیشترین كمال و خیر بر آن مترتّب گردد. در واقع اراده خدا تنها به چنین نظامی تعلق می گیرد كه تام و اتم است و با علم نامتناهی حق مطابق است.

بدین ترتیب، ملاصدرا تلاش می كند تا مبدأ اول فلسفی خود را با مفهوم دینی خدا تطبیق دهد. بدیهی است كه مطابق چنین نظری، تفسیر الهی عالم، عین تبیین علمی و فلسفی آن است. قرآن و روایات بسیاری بر خالق بودن خدای متعالی و بی حد و مرز بودن قدرت او تاكید می ورزند. در این آیات، هیچ نشانی از فلسفه نیست; مع ذلك تأمل در این آیات، تأثیر عمیقی در فكر فلسفی مسلمانان داشته است، این آیات با آن كه با اقامه دلیل برای اثبات مفاد خود همراه نیست، توافقی در غایت عمق با آن دارد.

ملاصدرا، خدا را یگانه فاعل یا علت حقیقی در جهان می داند. جهان از نظر او دارای وحدت و هماهنگی است و روابط علّی بین مراتب آن موجود است. ملاصدرا با اینكه خدا را یگانه علت حقیقی می داند، در قول به ضرورت علّی و معلولی میان كائنات، با دیگر فیلسوفان مسلمان هماهنگ است. (اکبریان ، رضا)

شیوا همتی


شما در حال مطالعه صفحه 2 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.