شهیدی که در اسارت منفعل نشد

گفت وگو با پسر شهید محمدجواد تندگویان

زمانی که ۷ سال بیشتر نداشت پدر را به اسارت می‌برند و تا سن ۱۸ سالگی انتظار وصال پدر را کشید اما از آنجا که پدر لایق شهادت بود، تنها پیکر مطهر او را بر دوش کشید و به طواف بین‌الحرمین برد. داستان بازگشت پدر بر شانه‌های پسر قصه مفصلی است که شنیدن و خواندنش درس‌های آزادی و آزادگی می‌دهد. تا سال ۷۰ هیچ گونه خبری درباره شهادتش اثبات نشده بود و موضوع فقط موضوع آزادی از بند اسارت وی بود. محمدمهدی تندگویان، عضو شورای اسلامی شهر تهران متولد سال ۱۳۵۳، تنها فرزند پسر شهید محمدجواد تندگویان است. وی اکنون ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است.

● اما پدر نیامد

فرزند شهید تندگویان روزهای بازگشت پدر را به یاد می‌آورد و می‌گوید: سال ۱۳۷۰ بود که یک تیمی از ایران به عراق رفت. عراق قول آزادی وزیر نفت ایران را داده بود و رژیم بعث عراق که هنوز چند ماهی از قبول قطعنامه ۵۹۸ توسط صدام را پشت سر نگذاشته بود و بحث بازگشت اسرای عزیز به ایران همچنان خبر داغ رسانه شده بود، اعلام کرد به همراه آن تیم شهید تندگویان هم می‌آید. تیمی که آبان ماه سال ۷۰ به عراق رفتند، شامل پدربزرگ خودم و چند تن از دوستان پدرم بودند که دکتر محمد اعتمادی، دندانپزشک هم به همراه تیم پزشکی قانونی و امور خارجه رهسپار عراق شدند. در این میان عراق شبهه‌یی مبنی بر شهادت او ایجاد کرد. بنابراین تیمی به آنجا اعزام شد که درباره شهادتش تحقیق کنند و اگر هم زنده است روی موضوع آزادی او کار کنند. ما هیچ گونه خبر دقیق و روشنی نداشتیم. در ابتدا عراق ادعا کرده بود که او در سال ۶۱ به شهادت رسیده و پیکر او نیز دفن شده است.

● بعثی دروغگوست

بعثی‌ها گورستانی را معرفی کردند و ادعا کردند که پدر عزیزم آنجا دفن شده، تیم را به آنجا برده بودند و قبر را شکافته و جسد را درآورده بودند. تیم پزشکی قانونی ایران و صلیب سرخ که از سویس آمده بودند جسد را مورد بررسی قرار دادند و اعلام کردند: «این جسد با هیچ کدام از مشخصات فیزیکی شهید تندگویان مطابقت ندارد.» تیم ایرانی گفتند: «شما دروغ می‌گویید و تندگویان زنده است و تمام این کارها فقط یک صحنه‌سازی بیش نیست.» در نهایت تیم به ایران بازگشت؛ چرا که عراق قصد همکاری با آنها را نداشت. این اتفاق برای ما جالب و امیدوارکننده بود که پدر زنده است و این خبر نیز در ایران این‌گونه پخش شده بود که عراق دروغ می‌گوید و شهید تندگویان زنده است. اما این امید دوامی نیاورد و چند روزی از ماجرا نگذشته بود و تیم عازم ایران بود که دولت عراق اذعان کرد: ما در نشان دادن جسد مرتکب اشتباهاتی شده‌ایم و جسد در جایی دیگر مدفون است. این‌بار گروه تحقیق روانه قبرستان دیگری شدند و قبر دیگری را ‌شکافتند و پیکری سالم و مومیایی شده را از درون آن بیرون کشیدند. در نهایت تیم پزشکی قانونی به همراه آن دندانپزشک که مشخصات شهید را داشت، تحقیقات خود را روی جسد شروع کردند، در آخر مشخص شد که این جسد متعلق به شهید تندگویان است اما موضوع به‌گونه‌یی نبود که عراقی‌ها تعریف می‌کردند. به هر حال جسد مورد تایید قرار گرفت. آن را از عراق آوردند و در آذرماه ۱۳۷۰ ما شهید تندگویان را در بهشت زهرا به سینه سرد خاک سپردیم. تاریخ خاکسپاری او ۲۹ آذر ۱۳۷۰ است که هر سال آن را به عنوان سالگرد او اعلام می‌کنیم.

● تندگویان بودن یعنی دغدغه داشتن

تنها پسر شهید تندگویان روزهای انتظار و بازگشت پدر به خاک ایران و آغوش خانواده را شرایط سختی بیان می‌کند و می‌گوید: در آن شرایط هیچ گونه برنامه‌ریزی ممکن نبود. نه می‌توانستیم ناامید باشیم و نه امیدوار به بازگشت. واقعا آن ۱۱- ۱۰ سال بسیار به من سخت گذشت، تنها پسر خانواده بودم و از لحاظ سنی از بقیه بچه‌ها بزرگ‌تر بودم. ۳ تا خواهر کوچک‌تر از خودم داشتم. در زمان اسارت، شاید درک خیلی خوبی از این حادثه نداشتیم یعنی تازه من وارد کلاس اول دبستان شده بودم، آبان‌ماه سال ۱۳۵۹ پدر اسیر شد، البته او از قبل انقلاب هم همین گونه بود یعنی حتی زمانی که به دنیا آمدم او در زندان بود، توسط ساواک دستگیر شده بود و من یک سال و دو- سه ماهه بودم که برای نخستین بار من را دید.

● نوع متفاوت اسارت

زمانی که من خودم متوجه شدم اسارت یعنی چه؟ جنگ یعنی چه؟... همیشه همین طور بود. یعنی هر شب به امید اینکه فردا اتفاق تازه‌یی می‌افتد و او برمی‌گردد یا یک خبری از او به دست ما می‌رسد، گذشت. ما تا سال ۶۱ از او نامه دریافت می‌کردیم و مکاتبه انجام می‌شد. البته عراق هیچ‌وقت او را به عنوان اسیر اعلام نکرد یعنی او کد اسارت نداشت، صلیب سرخ برای بازدید او نمی‌رفت و همیشه عراق به بهانه‌های مختلف سر باز می‌زد و همیشه شهید تنها بود و هیچ‌وقت هم‌سلولی‌ای نداشت که بیاید و خاطرات شهید را برای ما بگوید. بچه‌هایی که در استخبارات و در طبقه‌یی که او با اسیر بودند یا صدای او را شنیده بودند از مقاومت و فعالیت‌هایی همچون فعالیت‌های زمان انقلاب او خبر داده‌اند.

● خیال عراقی‌ها را راحت کرد

در آخرین نامه‌یی که از او آمد، نوشته است: «من محمدجواد تندگویان، وزیر نفت ایران، اسیر جنگی عراقیان هستم و مایل به ادامه‌ مکاتبه با خانواده‌ام نیستم». عراق برای رساندن هر نامه‌یی که او می‌نوشت از او اطلاعات و همکاری می‌خواستند و شهید خیال عراقی‌ها را راحت کرده و به آنها گفت که من دیگر نمی‌خواهم نامه بنویسم. او قید نامه را هم زد و ارتباط ما هم قطع شد، تا زمان آزادی اسرا که آقای بوشهری و آقای یحیوی آزاد شدند، جای تعجب بود که چرا او باز نگشت و در حالی که تمام اخباری که ما داشتیم حکایت از وجود او بود. یعنی در سال ۶۹- ۶۸ که همه‌ آزاده‌ها بازگشتند، خاطرات مختلفی را می‌گفتند. عراق بعد از جنگ با ما بلافاصله به کویت حمله کرد و آنجا را غارت کرد که با حمله امریکا عقب‌نشینی کرد. در زمان جنگ عراق با کویت، زمانی که امریکا عراق، ساختمان استخبارات عراق در بغداد، را مورد هدف قرار داد و تمام اسرایی که در آنجا بودند از جمله شهید تندگویان را به یک اردوگاهی منتقل کردند، در آن مکان اسرای کویتی او را از فاصله‌ دور دیده بودند که ماموران کویتی هم از آنها استشهاد گرفته بودند. مادرم به کویت رفت و با آن اسرا دیدار کرد. یعنی تمام شواهد نشان‌دهنده‌ این بود که پدر تا سال ۷۰ زنده بود و بر اثر شکنجه شهید شد.

● پایداری پدر حکم شهادتش بود

شهید محمدجواد تندگویان از روحیه‌ بسیار مقاومی برخوردار بود. سال‌ها از اسارت می‌گذشت و اطلاعات نمی‌داد هرچند سال‌ها گذشته بود و اطلاعات پدر اگر هم در اختیارشان قرار می‌گرفت سوخته محسوب می‌شد؛ دیگر موضوع اطلاعات دادن نبود، موضوع اصلی بر سر سکوت او بود. یا شعار می‌داد یا مطلبی علیه صدام می‌گفت یا دعا می‌خواند. در شکنجه یا از دست شان در رفته بود یعنی آنقدر وحشیانه شکنجه می‌دادند که منجر به شهادت او شده بود یا نه، با یک برنامه‌ریزی وی را به کام شهادت کشاندند، به هر حال وزیر یک کشور در پایتخت کشور دیگری مورد شکنجه قرار گرفته بود. برای آنها واقعا یک لکه‌ ننگ بود که این آدم بازگردد و خاطراتش را بازگو کند یا شاید هم اطلاعات خاصی در آنجا پیدا کرده کرده بود که نباید برملا می‌شد. ما شایعات زیادی شنیدیم مبنی بر اینکه در خود استخبارات بنت‌الهدی صدر، امام موسی صدر و... در این مدت در آنجا دستگیر شده بودند.

● پدرم دشمن ندارد

خانواده شباهت‌هایی از رفتار و منش من را به پدر نسبت می‌دهد، مانند نحوه نشستن، راه رفتن اما بیشترین تاثیر را در خوی شاد و شوخی‌های من می‌بینند. پدرم به‌شدت فرد شوخ طبعی بود و با مسائل به نرمی برخورد می‌کرد و هیچ‌وقت کسی از او عصبانیت ندید و کسی نیست که بگوید که در فلان موقعیت از او رفتار تندی دیدیم و در واقع بعضی از افراد این‌گونه‌اند که اصالتا دشمن ندارند در اطراف خودشان. در کل تیپ این آدم، آدمی سازگار و آدم خوش مشربی بود، زمانی که در زندان قصر اسیر بود با طیف‌های چپ (کمونیست‌ها) خاطرات خوبی دارد که مدام سعی می‌کرده آنها را قانع کند و با هیچ کس دشمن نبوده است.

● قاطع و ایده‌پرداز

پدرم فرد قاطعی بود و الحق فرد سازگار و بسیار مهربانی بود؛ حتی از دشمنان او هم خاطره‌یی ندارم که بگویند فرد بدی بوده، همیشه به‌عنوان یک فرد مهربان و ایده پرداز ظاهر می‌شد. بیشتر ادعیه از جمله دعای ندبه، کمیل، زیارت عاشورا و بیشتر بخش‌های قرآن را حفظ بود. پدربزرگم می‌گوید: که تمام دیوان حافظ را حفظ کرده بود و استعداد خیلی خوبی داشته و در تمام دوران تحصیلی شاگرد ممتاز بوده و در دانشکده‌ نفت هم شاگرد ممتازی بوده به‌طوری که از پرداخت بورسیه هم او معاف شده بود؛ البته به علت فعالیت‌های سیاسی مجبور به پرداخت شهریه شد. همیشه در دوره‌ دانشجویی از رتبه‌ اول تا سوم را کسب می‌کرد. در آن زمان کنکور نبود و پس از گرفتن دیپلم در امتحان‌های دانشگاه‌های مختلف شرکت می‌کرد و او هفت تا دانشگاه را به‌طور همزمان قبول شده بود که خودش بنا به علاقه خود دانشکده‌ نفت را انتخاب کرده بود.