تحیر و تعقل

پیوند میان علم و دین بسی پیچیده تر از آن است که با سخنان کم ژرف و ناسنجیده بتواند ادا شود

در کتاب «علم، عقل و دین»، دِرِک استینزبی آورده است: این که به انسان بدوی از خمیدگی چوب فرو رفته در آب احساس تحیر دست داد، ... یا هیجان ادینگتون ازخمیدگی نور در اثر گرانش، همه حاکی از آن هستند که علم واقعیت‎‎های نهان شده در فراسوی ظواهر جهان را انکشاف می‎کند. به همین منوال، گل‎های سوسن باغچه- که به چشم ما زیبا و دل نشین هستند- اگر با میکروسکوپ علم معاینه و وارسی شوند، ساختاری از آن‎ها عیان می‎شود که زیبایی و پیچیدگی آن‎ها خیره کننده است.»

نخست این که، برخلاف این نویسنده، تحیر در برابر تعقل است. تحیر واژه‎ای‎ست معنوی از آنِ دین یا هنر. تعقل یا خردورزی بخشی از معرفت انسانی‎ست که از کشف هستی سخن می‎گوید. چوب فرو رفته در آب که خمیده دیده می‎شود، دلایل این خطا در حوزه‎ی خردورزی سنجیده می‎شود و نتیجه این می‎شود که ای انسان فریب این خمیدگی را نخور و «واقعیت» این است که چوب هرگز خمیده نمی‎شود و این خطای نگاه است. خرد ما خطاهای ما را آشکار می‎کند و حواس ما را با گزاره‎های منطقی خود اصلاح می‎کند.

تحیر از درون انسان می‎جوشد و سرچشمه‎ی خطا انگاری ندارد. از این رو، تحیر کاربردی هنری دارد. هنر نیز بر همه‎ی حواس ما استوار است. پس تحیر از بابت خمیدگی چوب هنر است و خطای ما را هی گوشزد نمی‎کند. بررسی این که چرا ما می‎گرییم، اشک ما را می‎خشکاند و چرا می‎خندیم، شکوفه‎های لبخندمان را تباه می‎کند. پس، خردورزی که تلاش پیاپی انسان برای سازماندهی حواس ماست کم‎کم به پسماند حواس می‎انجامد.

دیگر این که، انسان‎های بدوی هرگز نمی‎توانسته‎اند از خمیدگی چوب متحیر شوند. تحیر از آگاهی انسان برمی‎خیزد که هنر زمینه‎اش است. هنگامی که انسان متحیر می‎شود زبان‎اش باز می‎شود. و در برابر گزاره‎های خردورزانی که «خطایی در کار است»، بی‎تفاوت است. انسان‎های بدوی اگر از حرارت و شعله‎ی آتش متحیر می‎شدند، ولی خمیدگی چوب در آب نشانه‎ای امروزین است. اسطوره‎ی آتش و نور موضوعات پدران ما بودند و خمیدگی چوب اسطوره‎ای از آن عکاسان ما.

خمیدگی چوب برای دانشمندان قرون پیش موضوع بحث بود و خمیدگی نور در پرتو نظریه‎ی نسبیت دغدغه‎ی نظریه پردازان امروزین است. تفاوت ماهوی این دو خمیدگی نشان‎گر این است که حواس ما در علم رو به تعطیلی‎ست. از خمیدگی این چوب می‎توان کادر عکاسی بست ولی از خمیدگی نور ستاره چه گونه می‎توان؟

و باز این که، گل‎های سوسن باغچه در پرتو خرد ما خیره کننده نخواهد بود. آیا ما خواهیم توانست «گل سوسن» را از چشمیِ میکروسکوپ ببینیم؟ این دیگر سوسن نخواهد بود بل که پرزهایی خواهد بود که نه بویی دارد و نه رنگی. گوته می‎گوید خردورزی ما چه گونه رنگ‎های سنجاقک را از بین می‎برد:

سنجاقکی به رنگ‎های رنگین کمان

بر فراز چشمه‎ای پرپر می‎زند.

و ساعتی‎ست که چشمان من بر او خیره مانده است؛

گاه تیره و گاه روشن.

مانند بوقلمون؛

گاه سرخ و گاه کبود.

گاه کبود و گاه سبز:

چه رنگ‎ها که در او پدیدار می‎شد

اگر گامی فراتر می‎رفتم!

می‎پرد و می‎چرخد و دمی آرام ندارد-

خاموش، که حال بر شاخ بیدی می‎نشیند؛

من او را در میان انگشتان‎ام گرفته‎ام

و رنگ‎های راستین‎اش را می‎نگرم:

و چیزی جز کبودی دیگر نمی‎‎بینم-

این است نصیب تو، ای کالبد شکاف لذت‎ها!

نتیجه این که، هنر می‎بیند و به نگاه‎اش اعتنا می‎کند و خرد می‎بیند و به نگاه‎اش توجهی نمی‎کند بل که خطایش را می‎شمارد. هنرمند نگاه می‎کند و لذت می‎‎برد و دانشمند نگاه می‎کند و کشف می‎کند. زیبایی و پیچیدگی یکی نیستند. گل‎های سوسن زیبایند در نگاه انسانی و پیچیده‎اند در عدسی‎های دیجیتالی. حوصله‎ی هنر در پیچیدگی‎ها بخار می‎شود و تحیر چنین کنکاشی را هرگز در خود ندارد. دانش هر چه بیش‎تر بکاود و تجزیه‎اش کند خبر از کشف هستی می‎دهد. آدمی هنگامی که می‎بیند یا می‎شنود حیرت می‎کند پس حیرت از آنِ حواس است و نه خرد. خمیدگی نور حاصل تلاش‎های شبانه روزی با فرمول‎های پیچیده‎ی ریاضی از آنِ آینشتاین بود روی صفحه‎ی کاغذ و ادینگتون خمیدگی نور را که «دید»، دیگر چیزی از روی‎داد نمانده بود که بر حیرت آینشتاین بیفزاید. یعنی این که، او این روی‎داد را کم‎کم بر روی کاغذ استوار ساخته بود ولی کسی دیگر آن را دید. اگر قرار باشد جای پای حیرتی را باز کنیم از آن ادینگتون خواهد بود که بر ذهن کنجکاو آینشتاین نقش بسته بود.

حیرت او می‎توانست هم چون شطرنج باز ماهری باشد که از حرکت مهره‎هایش لذت می‎‎برد: ساختار و فرم مهره‎ها. اگر آینشتاین در گفت و گویش با شاعر می‎گوید من در پدیده‎های آسمان بالای سرمان در شگفت‎ام، این شگفتی قابل مقایسه با گل سوسن یا سنجاقک نیست. او چه تصوری از شگفتی‎های بالای سرمان می‎توانست داشته باشد، در حالی که تنها یک بار در عمرش توانست از تلسکوپ به آسمان بنگرد؟ تصور او ساختاری از گزاره‎های ریاضی و فیزیکی داشت. هایزنبرگ هنگامی که ماتریس‎های ریاضی احتمالات کوانتومی را صورت بندی کرد، از ویلایی که بر دامنه‎ی کوه‎های بلند قرار داشت از ذوق چنین توانایی سر به کوه‎ها نهاد. ذوق و شوق هایزنبرگ را چه گونه می‎توان تعریف کرد؟ پیچیدگی این گزاره‎های صورت بندی شده به پیچیدگی همان پرزهای گل سوسن است با این تفاوت که یکی بر حواس استوار است و دیگری بر ذهن پیچیده‎ی مجرد. هایزنبرگ نه بر نظریه‎ی عدم قطعیت که بر نظم معادلات حل شده‎ی ماتریسی بود.

پس با این حساب، انسان بدوی برخلاف نویسنده «علم، عقل و دین»، نمی‎توانسته بر چوب خم شده چندان خیره شود چرا که برای او امری عادی و همیشگی بود. و شاید ابدا چنین پرسشی برای او ایجاد نشده باشد که اصلا چوب خم شده یا نه. با اثبات این امر که خم شدن چوب بنا به ماهیت آب است که موجب شکسته شدن‎اش می‎شود، آدمی متوجه یک خطا در حواس خود می‎شود. خطای حواس امری بود که انسان چند قرن پیش را می‎توانست شگفت زده کند.

و این جمله که، « گل‎های سوسن باغچه- که به چشم ما زیبا و دل نشین هستند- اگر با میکروسکوپ علم معاینه و وارسی شوند، ساختاری از آن‎ها عیان می‎شود که زیبایی و پیچیدگی آن‎ها خیره کننده است.» سخنی عوامانه و به غایت ساده لوحانه است. این گونه سخن گفتن بیش‎تر عوام را تحریک می‎کند تا اندیشمندان را.

خلیل غلامی