نظریات درباره «خوب»

«خوب» عام ترین اصطلاح ارزش گذاری مثبت است كه برای مطلوب دانستن یا بیان تأیید در طیف وسیعی از زمینه ها به كار می رود

● درست و خوب

خوب یك اصطلاح فراگیر است كه تقریباً در هر موردی به كار می رود. اما افعال، خط مشی ها و قوانین به وسیله «درست»۲۶ یا «عادلانه بودن»۲۷ نیز تحسین می شوند. افعال درست افعالی هستند كه به وسیله اخلاق ایجاب شوند یا به طور گسترده تر، افعالی هستند كه اخلاق آن ها را ممنوع نكرده باشد; یعنی «نادرست» نباشند. بنابراین، سؤالی درباره ارتباط این دو نوع از ارزش، یعنی درست و خوب، مطرح می گردد. نتیجه گرایان۲۸ فكر می كنند كه این ارتباط ساده است: افعال درست آن هایی هستند كه بتوانند نتایج خوب را به حداكثر برسانند; بر این اساس، درستی، در واقع، شكلی از خوبی ابزاری است. اما ظاهراً گاهی وقت ها ما به فكر انجام چیزهای درستی هستیم كه مستقل از ـ یا حتی برخلاف ـ نتایجی است كه از آن كار حاصل می شود. ما ممكن است تصمیم بگیریم كه حقوق شخصی را محترم بشماریم یا از قانون اطاعت كنیم یا به عهدی وفا نماییم، هر چند می دانیم كه نتایج حاصله بد خواهد بود; زیرا به نظر ما «آن اصل امور است.» نتیجه گرایان فكر می كنند كه این نگرش، یا اعتراف به این است كه به طور خاص فواید مهمی به وسیله مراعات بعضی از قوانین حاصل می شود و یا در غیر این صورت، یك انحرافی از اطاعت از قاعده می باشد. اما وظیفه گرایان۲۹ معتقدند راجع به انجام عمل درست، صرف نظر از نتایجی كه ممكن است از آن ها حاصل بشود یا نشود، چیزی هست كه با ارزش است.

از آنجا كه وظیفه گرایان خوبی را صرفاً به عنوان ارزش ابزاری نمی پذیرند، ممكن است ترغیب شویم كه بگوییم آنان خوبی را یا به عنوان خوب غایی و یا به عنوان نوع خاصی از ارزش ذاتی كه ویژگی اعمال است، تلقّی كرده اند. اما این، به طور كامل شهود وظیفه گرایانه را به دست نمی دهد. ارزش های غایی و ذاتی آن گونه كه اغلب تصور می شوند، ممكن است با دیگر ارزش ها مقایسه شوند. بنابراین، طبق این دیدگاه ممكن است ما بعضی وقت ها برای رسیدن به منفعت بزرگ تر كار نادرستی را مرتكب شویم، همان گونه كه بعضی وقت ها درد را تحمل می كنیم. اما وظیفه گرایان انكار می كنند كه ارزش هایی مثل آزادی، عدالت یا وفاداری بتوانند با دیگر ارزش ها مبادله شوند. آنان همچنین معتقدند شیوه ای كه به وسیله آن اعمال درست به این ارزش ها خدمت می كنند، از راه تولید یا سببیت این ارزش ها نیست، بلكه مستقیم و ذاتی است. برای مثال، یك وظیفه گرا ممكن است فكر كند كه وفای به عهد درست است نه بخاطر اینكه به موجب آن وفای به عهد، بهتر ایجاد می شود (زیرا ما می توانیم شرایطی را تصور كنیم كه در آن وفای به عهد از ناحیه شخصی موجب ترغیب دیگران به نقض عهد شود)، بلكه از این جهت كه یك عمل وفاداری است. و ما به حقوق دیگران احترام می گذاریم نه از این جهت كه این عمل آزادی را به همراه دارد، بلكه ازاین جهت كه آزادی است; یعنی زندگی در یك دنیایی كه حقوق انسانی در آن رعایت می شود.

از این رو، سؤال از ارتباط میان درست و خوب سؤالات عمیقی را درباره ارتباط میان اعمال و ارزش هایی كه اعمال در خدمت آن هاست ایجاد می كند. اما این سؤالات ارتباط مناسب تری با بحث در مورد درست، دارند.

● زندگی خوب

یكی از قدیمی ترین سؤالات فلسفه اخلاق این است كه بهترین زندگی برای انسان چیست؟ یك دیدگاه رایج در فلسفه یونان باستان این بود كه سه نوع زندگی وجود دارد: زندگی متفكرانه یا فیلسوفانه، زندگی با فعالیت سیاسی فضیلت محورانه و زندگی لذت گرایانه یا رفاهی. به نظر افلاطون و ارسطو زندگی متفكرانه بهترین زندگی است و زندگی سیاسی در مرتبه دوم قرار دارد. در دیدگاه آن دو تنها آن هایی كه لذت حقیقی تفكر و عمل با فضیلت را نمی دانند در پی كارهای لذت گرایانه هستند.

این دیدگاه كه چنان زندگی خاصی می تواند به عنوان بهترین زندگی باشد، ممكن است تناقض آمیز به نظر آید. اگر بهترین زندگی برای انسان وجود دارد آیا بدین معناست كه بهترین زندگی برای هر انسانی با قطع نظر از استعدادهای شخصی یا امیال طبیعی، بهترین زندگی است؟ طبق این دیدگاه، زندگی ها شبیه نگریستن هستند; ممكن است برای هر شخصی بهترین شیوه برای نگاه كردن وجود داشته باشد، اما بهترین شیوه نگاه كردن برای شما ممكن است متأسفانه بهترین شیوه نگاه كردن نباشد. بعضی از فلاسفه استدلال می كنند كه این بی معنی است; چطور ممكن است كه شیوه ای خاص از زندگی برای شما بهتر باشد اگر نتوانید به هیچ وجه در این زندگی لذت ببرید، تقدیر كنید یا علاقه مند به چنین زندگی ای باشد و هنوز خودتان باشید؟

چه نوع استدلال هایی برای اثبات اینكه نوعی از زندگی، بهترین نوع است، می توان اقامه كرد؟ افلاطون آزمون تجربه را مطرح كرد: ما باید اولویت های افرادی را كه انواع فعالیت های محوری هر سه نوع زندگی را تجربه كردند، به عنوان مرجع بپذیریم. جان استوارت میل (۱۸۶۱) پیشنهاد كرد كه این آزمون می تواند برای شناسایی لذاتی كه «كیفیت» آن ها در مقایسه با ملاحظات «كمی» خیلی بالا است به كار گرفته شود، و اینكه كدام یك متعلق به بهترین زندگی است. ارسطو به ایده كاركردگرایانه خود متوسل می شود: اگر انسان ها یك كاركردی دارند، شخصی كه كاركرد انسانی را به خوبی انجام می دهد باید بهترین زندگی را هدایت كند. اما ارسطو همچنین فكر كرده كه ما می توانیم ملاك های خاصی را كه هر زندگی خوب باید دارا باشد شناسایی كنیم و زندگی ها را به همان میزانی كه از این ملاك ها برخوردارند ارزش گذاری كنیم: تكاپوهای مربوط به زندگی خوب باید فعال، لذت بخش و خودبسنده باشند و تنها به خاطر خودشان انجام گرفته باشند. نظریه مور تبیینی ساده تر را پیشنهاد می كند: زندگی خوب مشتمل بر فعالیت ها و حالات ذاتاً ارزشمند مثل درك زیبایی، داشتن دوستان و در جستوجوی معرفت بودن، است.

شاید عام ترین راهبرد این باشد كه به روان شناسی انسانی۳۰ متوسل شویم; یعنی اینكه افراد واقعاً به چه چیزی اهمیت می دهند؟ سودگرایان كلاسیك استدلال می كنند كه انسان تنها برای دو چیز اهمیت قایل است: به دست آوردن لذت و دوری از الم. بنابراین، بهترین زندگی آن است كه بیشترین لذت و كمترین درد را داشته باشد. دیگران ادعا می كنند كه خوبی زندگی شما تابع تعداد امیال ارضا شده و قدرت آن هاست.

اما محتوای امیال شما و توان آن ها ممكن است به طرز نادرستی با محدودیت معرفت و تخیل شما معین گردد. این نكته بعضی از فیلسوفان را سوق داد كه یك تقریر آرمانی از این تبیین را اتخاذ كنند; یعنی زندگی خوب برای شما این است كه بتوانید تحت شرایط كامل معرفتی و تأملّات خلّاق دست به انتخاب بزنید.

اما باید همچنین بپرسیم كه آیا زندگی خوب و زندگی سعادتمند یكی هستند؟ تمایز نخستین فیلسوفان مدرن بین خوبی اخلاقی و خوبی طبیعی این سؤال را عمیقاً در كانون توجه قرار داده است. آن ها سعادت را به عنوان خوب طبیعی تلقّی كردند و بسیاری از آن ها معتقد بودند كه عقل طلب سعادت را ایجاب می كند، درست همان مقدار كه آشكارا عمل با فضیلت را ایجاب می كند. اما فضیلت همیشه سعادت را به دنبال ندارد. بنابراین، آیا انسان ها در معرض تقاضاهای متعارض عقل قرار دارند؟ فیلسوفان یونان باستان سؤال مشابهی را طرح كردند كه آیا با فضیلت بودن برای شخص بافضیلت چیزی خوبی است؟ راه حل های فیلسوفان مدرن و فیلسوفان باستان به نحو قابل توجهی متفاوت است. راه حل یونانیان این است كه اثبات كنیم صفاتی را كه ما معمولا به عنوان فضایل اخلاقی تلقّی می كنیم واقعاً صفاتی هستند كه ما را در انجام كاركرد انسانی مسلط می سازند; یعنی صفاتی كه بدون آن ها ما قادر بر انتخاب خوب و عمل خوب نیستیم. وقتی كه این تثبیت شد واضح است كه یك شخص با فضیلت ضرورتاً یك زندگی بهتری خواهد داشت. اما فیلسوفان مدرن به این باور كه سعادت و فضیلت مستقل از هم هستند گرایش بیشتری دارند. بنابراین، بسیاری از فیلسوفان مدرن سعی كردند چیزی را مطرح كنند كه راولز براهین «تناسب»۳۱ می نامد; براهینی كه نشان می دهد جستوجوی فضیلت سعادت را نیز به دنبال دارد، و در نتیجه، این دو نوع خوب، اگرچه مستقل اند، در عمل با هم هستند. اما دیگران نتیجه خشك تری را به دست دادند; یعنی یك زندگی كه هم اخلاقاً خوب باشد و هم سعادتمند، تنها در یك شرایط مطلوب برای ما حاصل می شود; یعنی شرایطی كه باید به وسیله تمهیدات الهی یا، به طور خوش بینانه تر، به وسیله فعالیت سیاسی تأمین شوند.

نویسند: كریستین م. كورسگارد

مترجم: رحیم بابانژاد

نظریات درباره «خوب»۱

پی‌نوشت:

۱. Rutledge Encyclopedia of philosophy vol.۴.

۲. Moral sense theorists.

۳. Emotivists.

۴. Intrinsic goods.

۵. Extrinsic goods.

۶. Subjective goods.

۷. Objective goods.

۸. Nicomachean Ethics.

۹. A Theory of justic.

۱۰. Naturally good.

۱۱. Morally good.

۱۲. Sentimentalist.

۱۳. Rationalists.

۱۴. Utilitarians.

۱۵. Naturalistic fallacy.

۱۶. Instrumental goods.

۱۷. Final goods.

۱۸. Organic unities.

۱۹. Hedonism.

۲۰. Unconditional value.

۲۱. Conditional value.

۲۲. Good will.

۲۳. Subjective values.

۲۴. Objective values.

۲۵. End-in-itself.

۲۶. Right.

۲۷. Just.

۲۸. Consequentialists.

۲۹. Deontolojists.

۳۰. Human psychology.

۳۱. Congruence.


شما در حال مطالعه صفحه 3 از یک مقاله 3 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.