باران برتار و پود فرش وای باران باران

شهر در آشوب خود غرق بود عده ای رو به سوی جنوب داشتند و گروهی هوای شمال شهر در سر می پروراندند بسیاری هم گیج بودند که به کدام سو بروند

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می‌پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی‌هاست

من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می‌بینم

و ندایی که به من می‌گوید

گرچه شب نزدیک است

دل قوی دار سحر نزدیک است.

شهر در آشوب خود غرق بود. عده‌ای رو به سوی جنوب داشتند و گروهی هوای شمال شهر در سر می‌پروراندند. بسیاری هم گیج بودند که به کدام سو بروند. شهر شلوغ دردسرهای مردمان تنگدستی را هم در خود جای داده بود که نه راه شمال شهر داشتند برای کسب روزی اندک و نه سری برای گذر به جنوب شهر برای ادامه زندگی هرچند دشوار.

عده‌ای ثروت‌اندوزی می‌کردند.گروهی هم تنگدستی را میان خود تقسیم می‌کردند. ثروت اگر سراب فقر شده بود ثروت هم برای دیگرانی بود که سر در کیش خود داشتند. راه‌های کسب روزی هر روز سخت‌تر از دیروز شده بود. زندگی‌ها بحرانی نبود ولی چندان هم جذابیت نداشت که کسی حسرت آن را بخورد. عده‌ای حسرت می‌خوردند و دسته‌ای فرصت می‌سوزاندند. وانفسای جنوب شهر برای هر کاری مهیاست. یکی پرنده می‌فروشد و دیگری انتظار می‌کشد. برخی هم حسرت می‌کشند که نه کالایی برای فروش دارند و نه دلی برای ادامه کار. شهر شلوغ حادثه بسیار می‌آفرید. شهر شلوغ نگاه‌های بسیاری را هم به سوی خود جذب می‌کرد.

● بی‌پولی و حسرت

رضا تولیدکننده فرش شده بود. لقب تولیدکننده را خریداری به او داده بود که خود عنوان تاجر را از دیگران وام گرفته بود. روزهای خوش هنگامی بود که فرش‌ها ‌بر دار قالی فروش می‌رفتند و روزهای غم ایامی بود که فرش‌ها سال‌ها ‌بر دار قالی باقی می‌ماندند و خریداری نمی‌یافتند. رضا روزگاری طرح رنج بر نقش ترنج می‌زد. او هم طراح بود و هم بافنده. روزهایی را به یاد داشت که می‌بافت و می‌فروخت. روزهای که می‌فروخت و شرمنده نمی‌شد. او بسیاری دیگر را هم به همراه خود بافنده کرده بود. عده‌ای هم در کنار او فروشنده شده بودند. از میان جمع آنان یکی فرنگی شده و رفت. یکی دانشگاهی شد اما مهاجر لقب گرفت. دیگری سر در کار دیگری داشت و دل در وادی دیگر به گردش می‌برد. کارگاه اما همچنان پابرجا بود ولی دیگر استوار نبود. همراهان بافنده می‌رفتند. آنان راه کج کرده بودند به سوی دیگر. فرش روزگاری جذاب بود. تارش نقش رنج بود و نقش خاطر روزهای دور. اما اگر دنیا کج‌روزی پیشه کند، فرصتی برای اندیشه باقی نمی‌ماند. کارگاه فرش‌بافی ورشکسته شد. دیگر فرقی هم نمی‌کرد کسی باقی مانده باشد یا همگی رفته باشند.

● تهران

روزی که ورشکستگی آمد خوشبختی دیگر رفته بود. در ایام دشواری هم دار قالی چه استوار باشد و چه افتاده فرقی نمی‌کند. آنانی که رفته بودند روایت می‌کردند شاید گردش سرمایه در وادی دیگر پاسخی بهتر داشته باشد. شاید بازهم سرنوشت غم‌انگیز شود ولی حداقل دیگر گذشته نیست. رئیس کارگاه فرش به تهران آمده بود تا کسب و کاری تازه راه اندازد. او اندک سرمایه را به سوی تولیدی تازه هدایت کرد. روزهای خوش بازهم چندان دوام نداشت. اتفاقا این‌بار موسم خوشی کوتاه‌تر از گذشته هم بود. کارگاه ریخته‌گری زمینگیر شد و آخرین سرمایه‌ها بر باد رفت. یکی می‌گفت دولت پرداخت وام‌های بانکی را متوقف کرده است. وامی هم که نباشد سرمایه‌ای در کار نیست. آن دیگری خبر می‌داد زودبازده‌ها قرار است پرداخت شوند. اما متصدی بانک قصه دیگری نقل می‌کرد. او به رئیس سابق کارگاه فرش و مدیر تازه ریخته‌گری گفته بود بانک مرکزی اجازه پرداخت وام را نمی‌دهد چراکه رئیس سازمان بازرسی کل کشور نقل کرده ۱۶ هزار میلیارد تومان وام بانکی به خزانه باز نگشته و روزنامه‌ها نقل کرده‌اند ۳۰ میلیارد تومان از وام‌ها از سوی گیرندگان بازپرداخت نشده است.

● بازهم تهران

کارگاه فرش که ورشکسته شد ریخته‌گری با سرمایه ۲۰ میلیون تومان کار خود را آغاز کرد ولی آخرین سرمایه هم بر باد رفت. این‌بار فرصتی نبود و بی‌پولی دشواری‌ها را افزون‌تر ساخته بود. اما هنوز امیدی باقی بود. محوطه‌ای بزرگ در جنوب شهر تهران بازاری تازه شده بود. فرش‌های کهنه به آنجا می‌رفتند و برای صاحبانشان پول می‌شدند. بازار تازه نوآوری هم داشت فرش‌های دستبافت اجاره داده می‌شدند. برخی هم وثیقه می‌شدند برای سرمایه‌ای اندک. انبار مملو شده بود از فرش‌های ایرانی و کهنه. متصدی صندوق می‌گفت فرش‌های کهنه خریداران بیشتری در آن سوی مرزها دارند. صاحب انبار هم تنها فرش‌های کهنه را تحویل می‌گرفت. او یا وام می‌داد با سود ۲۰ درصد یا به قیمت‌های بازار فرش را می‌خرید. می‌گفت اگر فرش را وثیقه خرید خود کنید، تنها شش ماه زمان دارید. اگر هم پول باز نگشت فرش مصادره می‌شود تا به سرعت صادر هم شود. میزان وام برابر با قیمت فرش تعیین می‌شد. بنابراین کسی زیان نمی‌کرد یا امروز می‌فروختی یا شش ماه بعد هنگامی که اصل پول به باد رفت. آخرین راه‌حل هم برای مدیر سابق کارگاه فرش‌بافی همین انبار جنوب شهر تهران بود. او آخرین فرش خود را وثیقه وام کرد. فرش آخر برای او جذابیت‌های بسیاری داشت. فرش خاطره روزهای خوش بود ولی هنگامی که کارگاه ریخته‌گری بر باد رفت فرش هم مصادره شد تا آخرین یادگاری که صادر نشده بود، سرنوشتی تازه پیدا کند.

● هنوز اولیم

قصه فرش غصه اقتصاد ایران شده است.مدیران اقتصادی دولت نهم امیدهای بسیاری در سر دارند، هنگامی که ایران را همچنان ترک‌تاز بازارهای جهانی می‌دانند. آنان شاید هم بسیار امیدوار باشند که هند و پاکستان و چین و گروهی دیگر از رقبا را فراموش کرده‌اند. فرش ایرانی اگر روزگاری نماد فخرفروشی بود اکنون تجسم شکست شده است. کارگاه‌های فرش‌بافی دارهای قالی را پایین می‌کشند. آنان نه بازاری دارند و نه امیدی، شاید هم فرصتی در اختیار ندارند تا نقش ترنج بر دار بزنند. قالی دیگر ترک‌تاز بازارهای جهانی نیست، هرچند که وزیر بازرگانی در اندیشه حضور ایران در صدر بازارهای جهانی روزهای دشوار را به پایان برساند فرش از عرش به زیر کشیده شده است. اگرچه دیگرانی روایت‌های متفاوتی دارند. وزیر بازرگانی یا رئیس مرکز ملی فرش تفاوتی ندارند. آنان هر دو تاکید می‌کنند میزان صادرات فرش ایرانی کاهش نیافته است. این دو هیچ کدام آماری از کارگاه‌های فرش‌بافی که تعطیل شده‌اند بیان نمی‌کنند. مدیرعامل سابق شرکت سهامی فرش بود که پرده از اتفاقی تازه برداشت. او خبر داده بود دولت قیمت پایه صادرات فرش را افزایش داده است. اینگونه هنگامی که ارزش دلاری صادرات اعلام می‌شود، خبری از کاهش نیست. اما شاید کارگاه‌های فرش‌بافی ورشکسته مردان دولتی را نشناسند. آنان تنها متصدی انبار فرش را می‌شناسند که آخرین خاطراتشان را مصادره کرده بود.