نقد نمایش «ما کجا اینجا کجا» ما کجا و سیاه کجا

نمایش «ما کجا اینجا کجا» نوشته فخرالدین خاک زند به کارگردانی میثم یوسفی با نگاهی متفاوت نمایشی سنتی و سیاه بازی را به صحنه کشیده است

نمایش «ما کجا اینجا کجا» نوشته فخرالدین خاک زند به کارگردانی میثم یوسفی با نگاهی متفاوت نمایشی سنتی و سیاه بازی را به صحنه کشیده است.

در این نمایش با یک گروه نمایش سیاه بازی سروکار داریم که در انتهای اجرا می فهمیم همه آنها از دنیا رفته اند و در واقع روح آنان و سرگذشتشان است که مشاهده می کنیم. باید گفت اگر چنین نبود نمایش به لحاظ متن و موضوع حرف تازه ای برای گفتن نداشت. اینکه یک گروه نمایش سنتی را ببینیم و داستان زندگی واقعی آنان و سرگذشتشان را شاهد باشیم که چگونه در حال حاضر در فقر و یا تنگدستی و بیکاری زندگی می کنند و به فراموشی سپرده شده اند و دیگر کسی سراغ آنان نمی آید و از این دست ماجراها را در سالهای اخیر بسیار شاهد بوده ایم و اکثر کارهای سنتی، کم و بیش چنین موضوعی داشته اند. نمایش «ما کجا اینجا کجا» هم از این قاعده مستثنا نیست و دارد در واقع سرگذشت گروهی سنتی کار و یا رو حوضی کار را مطرح می کند که چه زندگی ای داشته اند، چگونه زندگی می کرده اند، چه بلاهایی سرشان آمده، چگونه از هم پاشیده و جدا شده اند و در نهایت سیاه این گروه باغبان و یا خدمتکار یک خانواده پولدار شده است و سالهاست که دیگر از رفقای خود خبری ندارد و... اما حسن و نقطه قوت این نمایش این است که از آخر شروع می کند. یعنی سیاه قصه به یکباره دوستان قدیمی خودش را می بیند. آنها از او می خواهند که مثل ایام قدیم یک نمایش سیاه بازی راه بیندازند. ما بصورت بازی در بازی گاه داستان نمایش و گاه داستان زندگی بازیگران نمایش را شاهد هستیم و باز به همان مفهوم همیشگی می رسیم که با فراموشی این افراد آنها از بین رفته اند پس باید آنها را از یاد نبرد و به هنرشان بها داد و به کارشان گرفت و...

باید گفت نمایش سیاه بازی یک شیوه نمایش ایرانی است، مهر ایرانی بودن را دارد. مال خودمان است و حتی دستمایه بعضی از شیوه ها و سبک های تئاتر غربی هم قرار گرفته. اما اگر بخواهیم آن را زنده نگهداریم باید خون تازه ای به رگ های آن جاری سازیم. یعنی با حفظ سنت های نوشتاری و اجرایی این گونه نمایشی بتوانیم آنرا به روز کنیم. اگر قرار باشد همه اش از زندگی بازیگران نمایش های سنتی حرف بزنیم و زندگی خارج از صحنه آنها را دستمایه کارهایمان قرار دهیم پس از زمانی لاجرم به ورطه تکرار خواهیم افتاد.

تا جایی که وارد یک سیکل بی ثمره خواهیم شد. آنگاه همه از روی دست هم با کمی تغییر خواهیم نوشت و در نهایت با نمایش های سنتی شبیه به هم و کلیشه ای روبرو خواهیم شد. تا کی و تا چه اندازه زندگی خصوصی این بازیگران، دردهایشان، رنج هایشان و... می تواند برای تماشاکنان و مخاطبان جذاب و جالب باشد؟ نمایش سیاه بازی اصولا یک تراژدی کمدی نیست. نمی گویم که نباید از دردها و رنج ها و اصولا قصه زندگی این بازیگران چیزی نگفت اما دیگر داریم به سوی افراط می رویم. سیاه باید به روز باشد. او در واقع یک عاقل اندر سفینه است. در جاهایی می تواند دانای کل محدود هم باشد. باید حاضر جواب، بامزه، دلنشین، شوخ وشنگ، زبروزرنگ، چست وچابک و... باشد تا بتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند و به دل بنشیند. اما متأسفانه سیاه های ما دارند تقلید می کنند. بدون نوآوری و بدون اینکه چیزی از خود و خلاقیتی از خود نشان دهند. بدون آنکه از گذشتگان استفاده خلاقه کنند، هر چند که همه تلاششان را بکار می گیرند اما سیاه بودن سخت است. این مسئله با یک رنگ سیاه و یکدست، لباس قرمز و صداسازی درست نمی شود.

یک نمایش سیاه تنها با چند شوخی و چند لهجه دست و پا شکسته و کلیشه ای و یک عشق نیم بند و چند لحظه ملودراماتیک، نمایش سیاه بازی نمی شود. متن این نمایش سعی کرده است تا حدودی از این تکرارها پرهیز کند. به طوری که در آن ما با روح چند بازیگر سر و کار داریم که البته در یک تعلیق درست و در انتها متوجه می شویم که روح هستند. سعی شده است تا حد امکان از شعار و شعارزدگی به دور باشد اما باید گفت داستان کمی مطول جلوه می کند. باید به عنصر ایجاز بیشتر توجه می شد. حرف ها و حرکات تکراری محلی از اعراب ندارند. هر چند که یکی از عناصر کمدی می تواند تکرار باشد، اما بجا و درست نه اینکه بخواهیم تکرار را تکرار کنیم، اگر زمان نمایش موجزتر می بود حتماً به ریتم درونی و بیرونی مطلوب تری دست پیدا می کرد. یادمان باشد زمانی که وارد داستان زندگی بازیگران نمایش می شویم یعنی اینکه اینها از حالت تیپ بیرون آمده و به شکلی شخصیت پذیر شده اند و به یک تیپ- شخصیت بدل گردیده اند پس دیگر باید شخصیت پردازی های موضعی و موضوعی کاملا رعایت شوند. نمی شود حرفی زد و گذشت و شخصیت را به اصطلاح معطل نگه داشت. به همین دلیل هم درام نویسی کار سختی است و سخت تر از آن درام کمدی نوشتن است. در جاهایی تکرار بعضی از حرف ها برای گرفتن خنده تأثیر عکس می گذارد. نباید به هر دستاویزی از مخاطب خنده گرفت، چون خدای نکرده به ورطه لوده و لودگی و لوده بازی خواهیم افتاد.

به لحاظ بازی ها باید گفت گذشته از مواردی که گاهی به سوی تکرار بیهوده و لودگی ادا و اطوار می رفت در دیگر موارد نسبتاً خوب برگزار گردید هر چند که حتی انتخاب لهجه و یا تغییر لحن و صدا باید روی اصول خاص خود و باتوجه به روند داستان و تیپ و شخصیت باشد اگر شخصیت های مقابل سیاه خیلی ابله، احمق و دست و پا چلفتی باشند که دیگر زرنگی و زیرکی و چابکی و عاقل اندر سفیهی سیاه درنمی آید و خود را نشان نمی دهد. هر چند که سیاه این نمایش، آنچنان سیاه نبود شاید بهتر بود کارگردان خودش نقش سیاه که اتفاقاً نقش اصلی هم هست را بازی نمی کرد. اینگونه می توانست با استفاده از یک سیاه مجرب تر کیفیت کار را بالا ببرد و هم اینکه بیشتر به امور کارگردانی که وظیفه مهمی است برسد آنگاه می توانست حرکات و میزانسن ها و رفتارها و... درست تر، خلاقانه تر، و دراماتیزه تری ارائه دهد. سیدرضا علوی در نقش داماد هر چند که کمی زیاد از حد غلو می کند اما بازی دلنشین و گرمی دارد. مجید علم بیگی مسلط است اما می شد این شخصیت را به گونه ای دراماتیک تر که تکراری هم نباشد ارائه داد. بازیگر نقش زن یوسف هم بدون ادا و اطوار اضافه نقش را به نسبت خوب ایفا کرد. بازیگر نقش حاجی هم که طبق معمول همان تکرار حاجی نمایش های سیاه بازی است. در کل باید گفت گروه سعی داشته است که چه به لحاظ متن و چه اجرا نمایش متفاوتی از گونه سیاه بازی را به صحنه بکشد که البته تا حدی هم موفق عمل کرده است. صحنه آخر یکی از صحنه های ناب و دراماتیک این نمایش است. در کل شاهد اجرایی گرم و صمیمی و دلنشین بودیم. باید گفت نبود یک دراماتورژی همه جانبه در کار احساس می شود. نمایش به دراماتورژی نیاز دارد. حضور چنین نقشی می توانست نتایج پرثمری را برای نمایش و کل اجرا به همراه داشته باشد.

سیدعلی تدین صدوقی

عضو بین المللی کانون ملی منتقدان تئاتر جمهوری اسلامی ایران