زمانی که همه یک اثر هنری هستیم

نقدی بر نمایش «گل» به کارگردانی یاسر خاسب

نمایش «گل» در تاریکی مطلق و سکوت آغاز می‌شود. فندک پیکرتراش نور را به صحنه می‌آورد. با نور حرکت آغاز می‌شود. موسیقی، با ریتم حرکات در هم می‌آمیزد. صحنه هیچ دکوری ندارد. هرچه هست، ابزار پیکرتراش است. داستان در حرکات پیکرتراش تعریف می‌شود.پیکرتراش با بهره‌گیری از عناصرچهارگانه ( خاک، آب، هوا و آتش) آفرینش خود را آغاز می‌کند. پیکرتراش، اثر خود را به حالت‌های مختلف در می‌آورد تا به آن زاویه دید دلخواهی که دارد، برسد. اثر در اختیار صاحب اثر است و مانند خمیری در دستان پیکرتراش است.

این تقابل اثر و پدیدآورنده اثر، روایت اصلی نمایش «گل» است. «گل» روایت به ستوه‌آمدن اثر از صاحب اثر است که به طفیان اثر منجر می‌شود. وجودمخلوق بستگی به خلاقیت خالق دارد اما خلاقیت خالق ماهیت مخلوق را به هیچ می‌انگارد. این تضاد مانند برش متوالی بر روی صحنه نشان داده می‌شود تا تک‌تک لحظات این چالش به تصویر کشیده شود.

لحظاتی که اثر حالت می‌پذیرد: حالت نشسته بر روی زانو، حالت راه رفتن با کمرخم و.... این حالت‌ها تصویر می‌شود که اثر، به اثر دلخواه پیکرتراش تبدیل شود. پس از آنکه پیکرتراش کاغذهای روزنامه را، به پیکر گلی می‌چسباند. پیکره جان می‌گیرد و حرکت می‌کند. انگار نیاز به عقلانیتی داشت تا بتوان مانند خالقش حرکت بکند. پیکره در بند پیکرتراش است و هر سو که او بخواهد، به آن سو گام برمی‌دارد. پیکرتراش برایش تکه گلی می‌اندازد. پیکره تکه گل را برمی‌دارد و آن را نگاه می‌کند. به‌مانند داستان طوطیان هند مثنوی معنوی، آن تک گل رازی بزرگ را به پیکره یاد می‌دهد. پیکره خودش را به مردن می‌زند. خالق دوباره او را به بشکه عدم بازمی‌گرداند. پیکره دستش را بالا می‌گیرد. پیکرتراش دست پیکره را می‌گیرد و به درون بشکه کشیده می‌شود.

پیکره از آن بشکه بیرون می‌آید. پیکره راز بزرگ را فهمید و آزاد ش:. پیکره دیگر نخواست اثرهنری بماند! عنصر شگفتی در این نمایش سبب شده‌است تا جذابیت روایت تا پایان نمایش حفظ شود. تماشاگر همراه با شخصیت پیکرتراش دچار شگفتی می‌شود البته سیر روایت به گونه‌ای است که این شگفتی متقاعد کننده است و چرخش داستانی خارج از روند روایت نیست. این نکته سبب شده است که این شگفتی برای مخاطب باورپذیر باشد. عصیان پیکره بر پیکرتراش بدون کلام برای تماشاگر روایت می‌شود. گرون بدن‌دیوانه با طراحی حرکات بدنی به زبانی خاص دست یافته‌است.انتقال مفهوم با بدن دشواری‌هایی داردکه نیاز به پرورش بدن بازیگر دارد و بدون اجرای روان حرکات، روایت با اخلال مواجه می‌شود.

ویژگی این روایت بر این است که بر ماجرا استوار است.. ریتم تند حرکات سبب شده است که روایت در ماجرا تعریف شود. توازن موسیقی با ریتم حرکات سبب شده‌است که انتقال روایت در غیاب کلام با خلل مواجه نشود.

استفاده از حرکات بدنی، موسیقی و اصوات طبیعی (گریه، خنده، صدای آتش و...) نشان‌دهنده این است که نمایش به ضعف زبان در انتقال مفاهیم تاکید دارد.دسته‌ای از اندیشمندان، عدم درک متقابل را ناشی از سوءتفاهم‌های زبانی می‌دانند و انتقال مفاهیم از طریق کلام را ناقص و نادرست می‌دانند. هابرماس بر این باور است که هر کنش گفتاری برای رسیدن به تفاهم است و برای رسیدن به این هدف، شرایطی باید برقرار باشد.دارد.نخست آنکه معنای جملات و کلمات باید به صورت مشخص باشد.دوم آنکه گوینده حقیقت را بگوید.شرط سوم آن که این بیان شکل و صورت مناسبی داشته باشد.

در ایده‌آل ترین حالت، در یک مکالمه تمامی این شرایط فراهم نمی‌شود و همواره نقص زبان، سبب بروز سوءتفاهم می‌شود. بر این باور، برخی ترجیح می‌دهند از شیوه‌های دیگری برای انتقال مفاهیم استفاده کنند. دردهه پنجاه و شصت میلادی، نوگرایان تئاتر توجه خود را از متن به بدن بازیگر معطوف کردند. گروتفسکی اعتقاد داشت باید با بدن بازیگر با تماشاگر سخن بگوید. کارهای گروتفسکی در تئاتر تجربی مورد توجه بسیاری از افراد نظیر پیتر بروک قرار می‌گیرد. همچنین بزرگانی مانند مارسل مارسو و داریوفو کارهای درخشانی با زبان بدن به روی صحنه بردند. دلیل استفاده از زبان بدن برای برخی، اعتقاد به نارسایی زبان نبود؛ همچنان که داریوفو نمایشنامه‌های بسیاری نوشته است که از کلام هم استفاده کرده است. آنها برای برای انتقال بهتر مفاهیم و زیبایی‌شناسی، از بدن در کنار کلام بهره می‌جستند.

صحنه نمایش، یکی از مواردی است که در این کار تجربه شده است. «گل» هیچ طراحی صحنه‌ای ندارد و خالی از دکور است. بر روی صحنه، فقط ابراز پیکرتراش است تا با آن به آفرینش بپردازد. بر طبق اسطوره‌ها آفرینش انسان با خاک بوده‌است.