فلسفه ورزی به مثابه راه نجات

در دوران دانشجویی فلسفه, استاد معظم دکتر علی مرادخانی این باور خود را مدام تکرار می نمود که برای رهایی از انسداد و رسیدن به یک شرایط مطلوب چه به لحاظ فردی و چه از نظر جمعی راهی جز فلسفه نیست و فلسفه موقف اصلی برای یافتن بهترین راه حل ها و امید در جهت حل انسداد و رکود است

در دوران دانشجویی فلسفه، استاد معظم دکتر علی مرادخانی این باور خود را مدام تکرار می نمود که برای رهایی از انسداد و رسیدن به یک شرایط مطلوب چه به لحاظ فردی و چه از نظر جمعی راهی جز فلسفه نیست و فلسفه موقف اصلی برای یافتن بهترین راه حل ها و امید در جهت حل انسداد و رکود است. اینک که بیش از صد سال از ورود تئاتر به ایران و جاذبه اش نزد ادبا و روشنفکران و هنرمندان و طبقه "فرهنگی" این ملک می گذرد، همچنان تئاتر سرگشته و بی خانمان است. گروهی از مشغولین به این هنر از الزام وجودش می گویند و نمایش و تأثیرات فرهنگی آن را یادآوری می کنند، اما هیچگاه این هنر به جز مقاطعی کوتاه و کم نفس جایگاه خود را در فضای فرهنگی کشور نیافته و به آن به چشم یک امر قابل چشم پوشی و سربار دولت نگاه شده است. از تولید و ساز و کار اقتصادی این هنر، میزان مشغولیت و امیدواری هنرمندان و فارغ التحصیلان آن، تا سبک ها و جریان های جاری در تئاتر ایران و... می توان به وضوح دید که تئاتر مسئله ای حل نشده و یک دشواری فرساینده در میان مشغولین خود شده است. این مشکلات جاری بی ارتباط به ابهام و سرگشتگی مفهومی این هنر نیست. درست همینجاست که صدای دکتر مرادخانی را می‎شنوم و یاد جمله‎اش می افتم، فلسفه به مثابه یک ناجی.

فلسفه در نهایت تیغی دارد که خرافه را از عقل و اصل را از بدل جدا می سازد، نه به طور مطلق، اما دست کم اندیشه ای شفاف و راهی روشن را می تواند باز کند که خودتصحیح و بی تعصب است. تئاتر اگر نیازمند فلسفه به معنای اخص آن نباشد، بی شک نیازمند چنین تاملی هست. تأملی که جایگاهش، کارکردش و روندش را شفاف کند. این به معنای مختل کردن رهایی خلاقیت هنری نیست بلکه به معنای جدی گرفتن خلاقیت هنری و صورتبندی آن است. به معنای اخلال در کلیشه و تکرار و از نو تجربه کردن تجربه شده است. تئاتر به همین علت هاست که نیازمند پشتوانه فلسفی و تأملی مداوم است، تا از یک خلاقیت ساده هنری به یک گفتمان فرهنگی مؤثر در نفوس شهروندان بدل شود. تهیه و تدوین پرونده ای با موضوع فلسفه و تئاتر هم انگیزه ای جز این ندارد که تئاتر را به اندیشه بیاورد و از ماهیتش بپرسد.

فلسفه و تئاتر دست کم در طول تاریخ نسبت به هم بیگانه نبوده‎اند. از یونان باستان که دوران شکوه تئاتر و تأثیرات نفسانی، اخلاقی و سیاسی آن بوده است، تا دوران روشنگری و امروز تئاتر همچون آینه ای و شاید بیشتر از آینه، همچون سیستمی بازنمایانگر و گاه تحلیل‎کننده و دارای پاسخ روبروی انسان ایستاده است. تئاتر نه فقط در جستجوی بازنمایی طبیعت انسان که در کنار فلسفه در پی یافتن پاسخ‎هایی به مسائل او بوده است. دسته بزرگی از اندیشمندان در تاریخ غرب از ارسطو گرفته تا لسینگ و شیلر، از والتر بنیامین تا سارتر و کامو و دریدا و بدیو و... به تئاتر پرداختند، حتی نمایشنامه نوشتند و پروژه‎های فکری خود را به تئاتر گسترش دادند. این خط تا به امروز ادامه یافته و هیچ دانشنامه ای در باب زیباشناسی و فلسفه هنر بدون مدخلی درباب تئاتر کامل نمی شود. تئاتر در دوران مدرن به نوعی دوشادوش پروژه انسان‎گرایی بوده است. هیچ هنری تا به این اندازه محتاج جسم و جان انسان و مرکزیتش در اداره خود نبوده است و به همین اعتبار تاریخ تئاتر تاریخ تلاش انسان برای آزادی هم هست. تئاتر هم با همین انگیزه‎ها وارد ایران شد. در جهت توسعه، رشد عواطف و عقل انسانی و آزادی. اما ورود تئاتر هم مثل هر پدیده وارداتی دیگری خالی از مشکل نبوده و نیست. تجربه ثابت کرد که صرف ورود تئاتر با ریشه های اندیشه شده آن توسط انسان غربی، هیچگاه برای سامان و تاثیر یافتن در زندگی ما کافی نبود، ما نیازمند به تأملی دقیق‎تر در باب تئاتر و نسبتش با خود بودیم.

آنچه در این پرونده گردآمده است با وجود دشواری ورود به بحثی معطل مانده و راکد، کلی نیست و یا دست کم در کلیات درجا نمی زند. از سویی به فلسفه به عنوان شیوه ای از مواجهه با تئاتر نگاه شده است و از سوی دیگر به عنوان رویکردی برای نقد و بررسی نمایشنامه‎ها و اجراها محسوب می‎شود. از سویی به همنشینی تئاتر و فلسفه ملاحظه ای تاریخی شده است و از سوی دیگر تحلیل فلسفی درخصوص این همنشینی و حتی فاصله آن ها از هم و نارسایی های فلسفه در درک هنر تئاتر و تئاتر در بازنمایی اندیشه‎های فلسفی. بسیار اهمیت دارد که مخاطب علاقه مند به تئاتر در خوانش این پرونده - یا هر مکتوب و بحث دیگری که بارویکرد فلسفی به تئاتر یا دست کم بخشی از آن می پردازد- در نظر داشته باشد فلسفه ناپذیری و نارسایی تامل فلسفی در یک مقوله خود امری فلسفی است. نتیجه ای است که با فلسفیدن و تأمل حاصل می شود، بنابراین آنکه مخالف تامل فلسفی و یا نقد فلسفی تئاتر است، ناگزیر از فلسفه ورزی خواهد بود. با این یادآوری لازم است بدانیم که تحقیق و پژوهش و تأمل و حتی ترجمه در زمینه ارتباط فلسفه و تئاتر امری نو و بسیار ناپخته است. امری گشوده نشده و بنابراین آنچه در پی می آید مجموعه‎ای از پیشنهادات است برای اینکه در این باب دوباره اندیشیده شود و توجه اهالی و به خصوص دانشجویان تئاتر به تحقیق فلسفی درباب تئاتر جلب گردد و همچنین مشغولین فلسفه از پیله فلسفه محض بیرون آمده و وارد حوزه هایی چون تئاتر شوند. نزدیکی و ارتباط این دو حوزه سبب می شود وجوه ناگشوده ای آشکار گردد و تئاتر از یک فعالیت هنری محدود، به یک گفتمان فرهنگی پویا بدل شود و ارتباطی زایاتر با دیگر حوزه های روشنفکری پیدا کند. ارتباطی که در نهایت به دلیل پیوند تئاتر با انسان گرایی نتیجه ای جز تأمل دقیق‎تر در انسان و همه حوزه های زندگی او ندارد.

علیرضا نراقی