نگاهی به نمایشنامه «سوء قصدهایی به زندگی آن زن» مارتین کریمپ چهره های مخدوش جهان مدرن

«سوء قصدهایی به زندگی آن زن», هفده تصویر از له شدگی انسان مدرن و تکه پاره شدن زندگی در زیر چرخ نظام سرمایه داری است «سوء قصدهایی », نمایشنامه ای است که از قضا تقریبا هیچ شباهتی به متن نمایشی ندارد و معلوم نیست از کجا شروع می شود و در کجا پایان می گیرد متنی تکه پاره و پخش و پلا که نه دستور صحنه ای برای اجرا دارد و نه حتی نام های شخصیت هایش معلوم است

«سوء‌قصدهایی به زندگی آن زن»، هفده تصویر از له شدگی انسان مدرن و تکه‌پاره شدن زندگی در زیر چرخ نظام سرمایه‌داری است. «سوء‌قصدهایی...»، نمایشنامه‌ای است که از قضا تقریبا هیچ شباهتی به متن نمایشی ندارد و معلوم نیست از کجا شروع می‌شود و در کجا پایان می‌گیرد؛ متنی تکه‌پاره و پخش‌و‌پلا که نه دستور صحنه‌ای برای اجرا دارد و نه حتی نام‌های شخصیت‌هایش معلوم است. در‌هم‌ریختگی و نامعلوم بودن شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها، انسجام متن را به طور عامدانه‌ای از بین برده‌ و این در‌هم‌ریختگی فرمیِ متن، دقیقا در پیوند با وضعیتی است که قرار است تصویری از آن در هفده اپیزود مختلف به دست داده شود. تصویری از فروپاشی و درهم‌ریختگی جهان مدرن و اضطراب و جنون آدم های این عصر: «و این گونه است گیجی عاطفی او، این گونه است میل او، این گونه است ناتوانی او در تشخیص میان درست و غلط در این شور و احساس کشنده در این آپارتمان سقف بلند با تخت خواب محکم چوب گردویی...».

متن نمایشنامه در جاهایی به راهی بی در رو وارد می‌شود و در برخی دیالوگها یقینی درباره این‌که سخن را چگونه باید ادامه داد وجود ندارد. دیالوگ‌های نیمه‌کاره و جمله‌های ناقص ادا شده‌ که در جاهایی از متن جا خوش کرده‌اند، فرمی است که به درستی با تصور نامتعینی که کلیت متن به دنبال ارایه آن است پیوند خورده است. نقل قولی از بودلر در ابتدای نمایشنامه، بخشی از استراتژی به کار گرفته شده در نمایشنامه را فاش میکند: «هیچ کس به گونه ای مستقیم علت واقعی چنین رخدادهایی را تجربه نخواهد کرد، ولی همه کس تصوری از آن خواهد داشت». «تصوری» که «سوء قصدهایی...» به خواننده یا بیننده اش به دست می دهد، فاقد روایتی سرراست است و تصوری است با مرزهایی نامعلوم و گاه متناقض. روایت متن در جاهایی میل به سکوت دارد یا به طرز متناقض‌نمایی به روایت کردن در سکوت گرایش دارد. در «سوء قصدهایی...»، خط روایی مشخص و داستانی واحد برای گفتن وجود ندارد اما متن با همین در‌هم‌ریختگی‌ها و نامتعین بودن هایش در هفده اپیزود مختلف ادامه می یابد و به پرسشها و مساله های وضعیت جهان معاصر می پردازد، از تروریسم و جنگ و سلطه رسانه گرفته تا ایدز و سرکوب و لیبرالیسم و بازنمایی در هنر و تئاتر.

«سوء قصدهایی...»، از ۱۷ سناریو تشکیل شده و هر سناریو تصویری متفاوت از یک زن، با نام «آن» (Anne) به دست می دهد. البته این نام در برخی اپیزودهای نمایشنامه به صورت های دیگری هم ظاهر می شود و ابهام شخصیت و نمایشنامه را مضاعف میکند. «آنی»، «آنیا»، «آنوشکا» نامهای دیگری از «او»(آن زن) است که در طول نمایشنامه دیده میشوند. نامهای مختلف زن و نیز تصویرهای مختلفی که از او به دست داده میشود، به گونه ای است که انگار هر اپیزود درباره پرسوناژی متفاوت است. با این حال هر هفده سناریوی نمایشنامه در یک نقطه با هم پیوند میخورند و آن پرداختن به زندگی «آن زن» است. اما انگار این زن، تکه تکه شده و تکه هایش در اپیزودهای مختلف متن پخش شده؛ یا به عبارت بهتر هر تکه‌اش به یک اپیزود پرتاب شده است. «سوء قصدهایی...»، نه فقط با فقدان شخصیت‌های نمایشی در گونه مرسوم آن روبرو است، بلکه حتی ویژگی های شخصیت اصلی نمایشنامه هم نامعلوم و متناقض است و حضوری غایب در متن دارد. «آن زن» در هر اپیزود چهره متفاوتی دارد یا به عبارتی زن بی چهره ای است که در هر اپیزود تبیین متفاوتی از او به دست داده می شود. در یک اپیزود معشوق مردی سیاست مدار است، در جایی دیگر زنی است که فرزندانش در جنگ کشته شده اند، در اپیزودی دیگر تروریست است، در یکجا هنرمندی جوان است و غیره: «اون می گه یه شخصیت واقعی نیست، نه یه شخصیت واقعی شبیه چیزی که توی کتاب یا تلویزیون باهاش برخورد می کنید، بلکه اسمش رو می گذاره نبود شخصیت، فقدان شخصیت، این طور نیست؟».

مارتین کریمپ در «سوء قصدهایی...»، با حذف نام آدم های نمایش، تنها به واسطه علامت خط فاصله (-)، تغییر گوینده دیالوگها را نشان داده است و البته در دیالوگ ها زبان ها و لحن های متفاوتی را می توان تشخیص داد که این لحن های مختلف نشان دهنده تغییر آدم های نمایش است. حتی تعداد شخصیتهای نمایش مشخص نشده و در اجراهای مختلف تعداد بازیگران متغیر بوده اند. بنا به توضیح خود متن، اپیزود اول نمایشنامه را می توان در اجرا کنار گذشت. اپیزودی که همچون دروازه‌ای است برای داخل شدن به مسیرهای مختلفی که اپیزودهای بعدیِ نمایشنامه طی میکنند. در این اپیزود با عنوان «همه‌ی پیام‌ها پاک شد»، پیغام‌های تلفنی «آن» پشت هم و به ترتیب پخش می‌شوند و انگار شنونده اصلی این پیغام‌ها خواننده متن یا ببینده تئاتر است، اما در آخر معلوم می‌شود که یک کسی، که احتمالا همان زن باشد، پیغام‌های تلفنش را گوش داده و بعد در آخر همه پیام‌ها را پاک کرده است. همه پیام ها پاک می شوند بی‌آنکه به هیچ کدام پاسخی داده شود و زن در متن حضوری داشته باشد. غیاب زن، از همان اپیزود اول شروع می‌شود و در ادامه معلوم میشود که «سوءقصدهایی...»، نمایشنامه ای است درباره زندگی های زنی که خود در آن حضور ندارد. در اپیزود اول تقریبا هیچ ربط منطقی ای نمی‌توان میان پیغام های تلفنی این زن برقرار کرد و به نظر میرسد که هر پیغام‌ برای آدمی متفاوت است. اما همه پیامها برای یک زن یا به عبارت بهتر زندگی های مختلف یک زن هستند که در اپیزودهای بعدی سویه های مختلف آن همراه با ابهام و تیرگی به تصویر درآمده اند. «سوء قصدهایی...»، در اپیزودهای گوناگونش فاقد طرح داستانی مشخصی است و متن در فرایندی آگاهانه به ضد متن یا به بیان بهتر به ضد متن نمایشی بدل شده است: «برای دنیایی که درونش خود تآتر مرده. به جای قراردادهای منسوخ دیالوگ‌ و به اصطلاح شخصیت‌هایی که به سمت گره‌گشایی‌های آزاردهنده تآتر حرکت می‌کنند، آن به ما دیالوگ محض اشیا رو پیشنهاد می‌کنه: از چرم و شیشه، وازلین و فولاد، خون، بزاق و شکلات. اون به ما نمایشی از وجود خودش رو پیشنهاد می‌کنه، پورنوگرافی رادیکال- اگه بتونیم از این واژه نخ‌نما شده استفاده کنم- بدنِ- تقریبا مسیح‌وار- شکسته و سوء‌استفاده شده خودش».

نمایشنامه حتی بازنماییِ تئاتری در جهان مدرن و مصرف شدن در جهان تحت سلطه مصرف گرایی و ادغام هر کنش رادیکال در درون وضعیت جهان کنونی را هم مورد تامل قرار می دهد: «...در زمینه دنیای مابعد رادیکال، مابعد انسانی ندیدیمش جایی که ژستهای رادیکالیسم در جامعه ای که توش ژست رادیکال صرفا چیزی به جز شکلی از سرگرمی نیست معنای جدیدی به خودشون می‌گیرند، به عبارت دیگه محصول دیگه‌ای که –در این مورد اثر هنری- باید مصرف بشه».

آنچه این نمایشنامه از جهان مدرن به تصویر می‌کشد، دنیایی منزوی و تکه‌تکه شده است که در آن هارمونی نسل‌ها نابود شده، به زن‌ها تجاوز شده، مردها یکدیگر را قطعه‌قطعه کرده‌اند، سگ‌ها میان جسدها جولان می‌دهند و آدم‌های زنده سوزانده شده‌اند و سربازان در کنار آدم‌های در حال سوختن ایستاده و می‌خندند. تصویری که اگرچه به جنگ بوسنی، که همزمان با نگارش متن نمایش در جریان بوده، اشاره دارد؛ اما میتواند تصویر عام تمام جنگ های معاصر هم باشد. جهان «سوء قصدهایی»، جهان نامتعین‌ها و نامشخص‌ها و ناتوانی‌ها است. ناتوانی از بیان کردن و نارسایی در کلمات، همراه با دهانی که می‌لرزد اما کلمه‌ای بیرون نمی‌آید. اگرچه در این جهان نیازی به بیان نیست چرا که چهره‌های ترس‌خورده گویای همه چیز است: «کل گذشته در چهره زن پیداست. شبیه تاریخ نوشته شده. تاریخ خانواده‌اش. تاریخ خود سرزمین –این سرزمینی که خانواده‌ش نسل‌ها در اون زندگی کردن». اگرچه از نشانه‌های پراکنده‌ای که در برخی اپیزودهای نمایشنامه وجود دارد می‌توان سیمای جنگ بوسنی را دید، اما جغرافیای متن جغرافیایی مختص به مکانی خاص نیست و می‌توان به کل جهان امروز بسط‌اش داد. چنانچه در یکی از دیالوگ‌های پایانی اپیزود سوم با نام «ایمان به خود» که درباره جنگ بوسنی است به همین مساله اشاره میشود: «- این به وضوح یه قضیه جهانی‌یه. – یه قضیه جهانی‌یه که ما در اون خودمون رو می‌شناسیم، شدیدا خودمون رو می‌شناسیم. جهان خودمون. درد خودمون. – خشم خودمون». در اپیزود دوازدهم با نام «به طرزی عجیب»که آن هم به جنگ مربوط است، زنی که گرد مرگ بر چهره اش نشسته در ایست بازرسی متوقف می‌شود تا درباره هویت و مقصدش سوال و جواب شود. زن، به جای گفتن اسم و مشخصاتش، فریاد می‌زند و فحش می‌دهد و هذیان‌گونه درباره ویرانی حاصل از جنگ صحبت می‌کند.

صداهایی که از اپیزودهای مختلف «سوء قصدهایی» شنیده می‌شود صداهایی نامعلوم و مبهم و بی نام است، نه جنسیت‌ صاحبان صداها معلوم است نه سن‌و‌سال و ظاهرشان و نه حتی معلوم است که این صداها متعلق به چند نفرند. صداهایی در متن نمایش وجود دارد که شاید حتی خودشان هم امیدی به شنیده شدن نداشته باشند اما با این حال در فضایی نامعلوم پخش شده اند که احتمالا شنیده شوند، در هفده اپیزودی که می تواند تا بی نهایت ادامه یابد. صداهایی که پیش نمی روند، گامی به پس دارند و گامی به پیش و تنها در وضعیت های مختلف پخش میشوند، وضعیت هایی در تناقض با وضعیت قبلی؛ وضعیتی یادآور پایان «نام ناپذیر» بکت: «باید ادامه بدهی، نمی توانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد».

پیام حیدرقزوینی