با مجردها بخندید

چارلی چاپلین, نابغه سینمای جهان سال ها پیش در یکی از شاهکارهایش «عصر جدید», به دنیای صنعتی و مدرن و ماشینیسمی که آرام آرام داشت خودش را به دنیا تحمیل می کرد, تاخته بود

چارلی چاپلین، نابغه سینمای جهان سال‌ها پیش در یکی از شاهکارهایش «عصر جدید»، به دنیای صنعتی و مدرن و ماشینیسمی که آرام آرام داشت خودش را به دنیا تحمیل می‌کرد، تاخته بود.

سکانسی که ولگرد در چرخدنده های دستگاهی عظیم گرفتار می شود، نوعی دهن کجی همراه با بدبینی بود به تغییر و تحولاتی که به مثابه پوست اندازی جهان محسوب می شد.

اما جهان سنتی یارای مقاومت در برابر انقلاب صنعتی را نداشت و موج های سرکش فناوری یکی پس از دیگری به ساحل دنیای قدیم رسید. مهم ترین دستاورد مدرنیته و صنعتی شدن جوامع راحتی و آرامشی بود که زندگی ها را سهل تر می کرد و به نیازهای جدید به وجود آمده پاسخ مناسبی می داد، به طوری که الان گاهی فکر می کنیم پیش از اختراع مثلا تلفن همراه یا اصلا تلفن ثابت، اتومبیل، اینترنت و هزاران ابزار پیشرفته امروزی زندگی آدم ها چگونه می گذشت؛ یعنی الان به قدری غرق این اشیا شده ایم که تصور زندگی بدون آنها برایمان دشوار و دور از ذهن است و بی آنها خودمان را عاجز و ناتوان می یابیم. ولی یادمان می رود به این فکر کنیم، پیش از ما آن همه انسان چگونه بی هیچ کدام از آنها زیسته اند و خوب هم زندگی شان را به پایان رسانده اند، اما بی آن که بخواهیم پیشرفت های علمی و صنعتی بشر را ـ که همگی آنها پر از اقسام فایده و مزیت هستند ـ نادیده بگیریم و یکسونگرانه و با نگاهی متعصبانه و سنتی از آنها چشمپوشی و نکوهششان کنیم. منصفانه باید پذیرفت تکنولوژی و دنیای صنعتی ضررهای جبران ناپذیری به زندگی بشر وارد و آدم ها را از یکدیگر دورتر و دورتر و دورتر کرد.

چندی پیش عکس جالب و عجیبی در فضای مجازی انتشار یافت که در یک نظرسنجی به عنوان بهترین عکس سال ۲۰۱۳ انتخاب شده بود. تصویر، عروس و دامادی را در شب عروسی و در جامه های بخت نشان می داد، اما به جای این که در نخستین لحظه زندگی مشترکشان حواسشان و روح و جسمشان تماما معطوف هم باشد، بی اعتنا به هم غرق در تلفن های همراه خود بودند. نمایش مجردها نوشته دیوید فوئنکینو، ترجمه ساناز فلاح فرد و کارگردانی پوران مرادی یکی از میلیون ها نمونه بحران روحی و روانی و صدمات جبران ناپذیری است که جهان نو بر سر بشریت آورده، منتهی نویسنده نگاه بدبینانه اش به دوران صنعتی و ماشینیسم را در بستری کمیک روایت می کند و به جای نمایش عریان این حقیقت تلخ، قالبی شیرین و طنازانه برای آن برمی گزیند.

مجردها داستان مرد و زنی به نام میشل و سیلوی است که هرکدام به دلایلی همچون طلاق و مرگ، همسرانشان را سال ها پیش از دست داده اند و حالا مدت هاست که در انزوا و تنهایی در یک بنگاه همسریابی مشغول کار هستند. آنها به یکدیگر علاقه دارند، اما شکست هایشان در زندگی قبلی و نداشتن اعتماد به نفس اجازه و مجال اظهار عشقی دوباره را نمی دهد. از سوی دیگر پیشرفت هر روزه تکنولوژی باعث ایجاد خطر بالقوه و مدام تعدیل نیرو می شود و آنها هر لحظه در بیم و استرس اخراج از محل کارشان هستند، همان بلایی که بر سر سایر همکارانشان نیز آمده و میشل و سیلوی تنها بازماندگان بنگاه همسریابی هستند که روزی باشکوه و پررونق بوده است.

کنایه نویسنده در کسادی و بی رونقی بازار ازدواج بجا و درست است که زهر و تلخی اش حتی با استتار شدن در لایه ای بیرونی و شیرین، رفع و رجوع نمی شود. مجردها با ایده ای درخشان تعارضی را به وجود می آورد و دو کاراکترش را دقیقا بر مبنای آن مستقر و هدایت می کند. آشنایی و اشتیاق میشل و سیلوی در بنگاه همسریابی، تعدیل نیرو و جدایی موقت آنها و سپس به هم رسیدنشان در محل کار جدیدشان یعنی بنگاه طلاق ـ که این روزها پررونق تر از هر بنگاه ازدواجی است ـ نقطه گذاری های هوشمندانه ای است که در اجرا نیز بخوبی پی گرفته می شود.

طراحی صحنه نمایش با عناصری ساده همچون میز و صندلی هایی رها شده که با پارچه های سفیدی پوشانده شده ، دو قلب سرخ شکسته و پیوندزده و کاغذهای مچاله شده بخوبی فضایی تکراری، خموده و رو به ویرانی را تداعی می کند.

افکت های صوتی همچون بوق ممتد و صدای دستگاه ها نیز به عنوان نشانه های هدیدگر و هشداردهنده جهان صنعتی حضوری مهیب دارند که البته تلخی شان با استفاده از شوخی های کلامی و رفتاری میشل و سیلوی گرفته می شود.

میشل و سیلوی در این نمایش از فرط تنهایی و فشار اقتصادی و اجتماعی و شغلی حالت و رفتاری احمق گونه دارند، یعنی در حقیقت این شرایط جامعه است که این دو آدم را به آدم هایی منفعل و دلقک تبدیل می کند. البته آنها مثل هر احمق دیگری کوچک ترین ظن و گمانی بر حماقتشان ندارند و شاید دست بالا خود را آدم هایی بدشانس و بدبخت تلقی کنند که در صحت این مساله شک نیست، اما ادامه این فلاکت به همان رفتارهای دیوانه وار می انجامد که از بیرون و منظر مردم و تماشاگران خنده دار به نظر می رسد.

میشل و سیلوی اما از جایی به بعد تصمیم می گیرند به این خمودگی و حماقت و تنهایی پایان دهند و سطح خنده ما را از تمسخر به رضایتمندی و تائید و همراهی تغییر و ارتقا دهند یعنی با توسل به نیروی عشق و بها دادن به ظرفیت های فعلی، گذشته سیاهشان را ـ شاید در آن پرده ۱۰ دقیقه ای که در تاریکی مطلق می گذرد ـ پاک و فراموش کنند و قلب های شکسته شان را پیوند بزنند.

علی رستگار