شب رستگاری و رهایی

نگاهی به نمایش «خانه برنارد آلبا»

«خانه برنارد آلبا»، درباره استبداد و دیکتاتوری است. مادری که دخترانش را وامی‌دارد در سوگ پدرشان بنشینند و هشت سال تمام هیچ ارتباطی با مردان نداشته باشند. این فضای بسته دختران را عاصی و معترض می‌کند و در نهایت، رستگاری با فرو پاشیدن یک دیوار بلند، به خانه می‌آید. ما آدم‌ها به دلیل خودخواهی، حس تفرعن‌و‌تکبر در محیط خانه گاهی همین دیکتاتوری را در لباس فاعل یا مفعول تجربه می‌کنیم. بنابراین حس دیکتاتوری فراگیر و جهان شمول است و این نمونه از نمایش‌ها می‌تواند در مهار هر یک از ما کارآمد باشد. اینکه بدانیم دیگر اعضای خانواده زیر بار زور نخواهند رفت و این زورگویی را سرانجام پس خواهند زد، حس بازدارنده و نیکی است که ما را در مهار حس دیکتاتوری نیرومند می‌کند. هدف تئاتر هم درمان و پیشگیری است و انسان هم همواره خطاکار است و باید مدام از خوراک روحی و روانی این چنینی برخوردار باشد تا خود را از چنین گناهانی تزکیه کند. هدف از کاتارسیس هم همین حس شفایافتگی از امراض ریز‌و‌درشت درونی است.

«خانه برناردا آلبا» متنی جاودانه و جهانی است که در بستر خانواده به مسئله استبداد می‌پردازد و حسی فراگیر را تداعی می‌کند. اینکه هیچ مادر و پدر یا فرزندی نباشد که به دیگر اعضای خانواده اش زورگویی کند، حرف بزرگ و کارآمدی است و برای همین با گذر از زمان و جغرافیا طراوت این متن احساس می‌شود و حس زیبایی در ما تراوش می‌کند.

گروه آلمانی هم به فرم و هم معانی موجود در «خانه برناردا آلبا» توجه نشان داده، چون غفلت هر یک از این دو به معنای ویران شدن بخشی از اندیشه‌های لورکاست. لورکا دیدگاهی تغزلی به یک وضعیت تراژیک دارد. اگر زن به معنای خالق، اشراف بر زندگی داشته باشد، بکر ماندنش نوعی تهدید برای توقف و ویرانی زندگی است. در واقع طراوت زن در همسری و زایش است که به فرجامی‌بنیادین می‌انجامد. حالا هر نیرویی بخواهد از این زایش پیش‌گیری کند، بازدارنده دیکتاتوری محض است. زندگی در جهان و هر جامعه‌ای با همین زایش و خلاقیت است که شکل و رنگ و بوی درست خواهد گرفت.

فرم در «خانه برنارد آلبا» کاملا استیلیزه است و حداقل‌ها را به خدمت گرفته و حتی بدن هم در مهار یک احساس درونی است. اینکه بازیگران بر آن اند پس از هر تقلای بدنی مکث کنند و در سکوت به رفتارهای ریزتر بپردازند و آنگاه دردهایشان را واگویه کنند، خود دلیلی موجه است برای مهار حرکات زائد، اما طغیان درونی در بیان کلامی‌و گرم اینان موج می‌زند. بازیگران ضمن برخورداری از تن خلاق به بیانی گرم و گیرا مسلط اند؛ چیزی که اگر تئاتر ما بر آن اشراف داشته باشد، در جهانی شدنش کوشیده است؛ یعنی گروه‌های ما هم بتوانند با عبور از مرزها، فرهنگ ایرانی را به دیگران بشناسانند. این قیاس و سنجیدن باید یکی از اهداف جشنواره تئاتر فجر باشد تا این هزینه کردن‌ها منجر به اتفاق بادوامی‌شود، چنانچه امروز تئاتر ما پس از ۱۴، ۱۵ دوره بین‌المللی شدن به لحاظ تکنیکی از رشد چشمگیری برخوردار بوده است. بنابراین فرم‌های سطح بالا نگاه ما را وسیع‌تر خواهد کرد.

در اینجا فرم خلاصه شده است به یک فضای خالی و سپیدرنگ. زنانی که با لباس‌های سیاه در این چهاردیواری سپید پنهان و اسیر شده‌اند (البته به دلخواه برناردا آلبا) و زنی که دوست دارد با پرهیزگاری و دوری جستن از نیمه وجودی‌اش، خودی نشان دهد. این نشدنی و خلاف میل باطنی طبیعت است که بتوان میان زن و مرد جدایی، خط و مرز و دیوار حائل، قائل شد. اگر چنین بود از همان آغاز خلقت آدم و حوا این جدایی هم اصل و مبنای این ارتباط بود و دیگر وصل عاشقانه عامل بنیادین در این رابطه نمی‌شد. چیدمان صحنه مختصر است. در یک نما تعدادی صندلی از بالا آویز شده و صحنه سوگواری را ایجاد می‌کند. بعد شام آخر برگزار می‌شود و دخترها با خوردن هندوانه، برای گام نهادن در یک رستگاری آماده می‌شوند، با آنکه آدلا با خودکشی اش برای تحقق چنین خواسته‌ای واقعا یک قربانی است. او خود را می‌کشد تا مادر سنگدلش را متوجه آرزوهای بر بادرفته و تن‌های ویران و پیر شده خواهرانش بگرداند. مطمئنا چنین چیزی شدنی است، چون دخترها حتما آزاد خواهند شد و می‌توانند پس از این مرگ خودخواسته آدلا به مردان مورد علاقه شان بپیوندند. زندگی هم همین است و خوشبختی و سپیدجامگی در بخت و اقبال هم، چنین رویکردی را در نظر دارد. نقطه اوج نمایش، فروکش کردن دیوار بلند است و گره گشایی و پایان، سپید جامه شدن زن‌هاست. لورکا مسیر درستی را طی طریق می‌کند تا حرفی را به کرسی بنشاند که معضلی اساسی در مورد انسان را گوشزد می‌کند. بنابراین فرم در همین انتخاب مختصر گزینه‌های بصری اتفاق افتاده است. نگاه کارگردان آلمانی به مسئله روز و شب متناقض نماست. زن‌ها در روز سیاه و در شب سپید شده‌اند، البته این منطق درستی هم دارد، چون در روز سوگوار پدرند و در شب باید بخوابند و لباس سفید خواب بر تن کنند؛ اما این عامل منطقی، به جریان معنادار بدل شده است. در روز نفس زندگی به بیراهه رفته و انسان احساس قدرت می‌کند و باید هر کسی موجودیت خود را بر اسارت دیگران معنا کند، اما در شب به خواب می‌رود و رویاپردازی می‌کند و در اینجا نداشته‌ها و نیازها و خواستن‌هایش آشکار می‌شود. بنابراین هر زن یا مردی در این خواب به نیمه وجودی‌اش و در صورت نداشتن به کمبودش فکر خواهد کرد. این خود راه رهایی را پیش رویش قرار می‌دهد. بنابراین شب رهایی و رستگاری را به دنبال دارد. در هم تنیدگی فرم و محتواست که ارزش کار را به استانداردهای مطلوب نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند. «خانه برناردا آلبا» هم در این کش و قوس به سرانجامی‌درخور تامل می‌رسد. اینکه بتوان با ساده کردن به عمق دید رسید، یک راه حل اساسی برای جذب مخاطبان است. چیزی که در تئاتر ایران به اشتباه با پیچیده نمایی باعث گنگ و مجهول شدن فضای تئاتر شده است، در حالی که هدف تئاتر به دلیل کاتارسیس و ارتباطی معنادار با هر اثر نمایشی، همواره تفهیم مسائل و مصائب است. کاتارسیس انسان را از مدار بطالت‌ها، جهل‌ها و تنگناها می‌رهاند و احساسی شفاگر است تا انسان خود را به رستگاری آرمانی و مطلوب نزدیک‌تر کند.

«خانه برناردا آلبا» مبتنی بر زیبایی شناسی است تا چیزی به ذوق و شوق مخاطب خدشه وارد نکند. شاید می‌شد طور دیگری هم این شرایط را بازی کرد که این با توجه به کارگردانی دیگران شکل خواهد گرفت. به اقتضای همین داشته‌های موجود می‌شود امیدوارانه «خانه برناردا آلبا» را پذیرفت، چون ذهن و روان را از همان تصویر اولیه خودکشی آدلا درگیر خود می‌کند. همین تصویر رفته رفته برجسته می‌شود و ما آگاه می‌شویم که همیشه آزادی عمل را از دیگران دریغ نکنیم. متاسفانه ما در ایران به دنبال کشف این نقاط طلایی از متون زیبا نیستیم و در اجرایشان عاجز می‌مانیم.

نویسنده : رضا آشفته