مردی که از نگاه و صدایش مهربانی می بارد

نگاهی به زندگی و آثار ”خسرو حکیم رابط”

● درآمد

این مقاله، پژوهشی درباره پیشینه، اندیشه ها و آثار ادبی و هنری خسرو حکیم رابط، از نویسندگان و استادان بنام نمایشنامه نویسی ایران، است.

داده های ضروری این پژوهش با بهره گیری از روش های کتابخانه ای (فیش برداری) و میدانی (گفت و گو با وی) در چهار بخش «زندگی نوشت خسرو حکیم رابط»، «پاره ای از اندیشه ها و دیدگاه های خسرو حکیم رابط پیرامون هنر و نمایش»، «کتاب های خسرو حکیم رابط» و «این روزهای خسرو حکیم رابط» تنظیم شده است. وی ۵ آذر ۱۳۹۱ دچار حمله قلبی شد و از دام این بلا رهید. این روز را می توان سالروز تولد دوباره حکیم رابط انگاشت.

● زندگی نوشت خسرو حکیم رابط

خسرو حکیم رابط، به روایت شناسنامه، ۵ فروردین ۱۳۰۹ شمسی در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش محمود و مادرش رضوان نام داشت. سه تا پنج سالگی را در استهبان روزگار گذرانده و از آن روزها خاطره هایی به یاد دارد. خسرو هنوز کودک بود که پدرش دیده از جهان فروبست و او و خانواده به فقر و تنگدستی گرفتار شدند. حکیم رابط در وصف مادرش می گوید: «... مادر حافظِ حافظ بود. تقریبا همه حافظ را از بر بود. به هر مناسبت یک شعر می خواند... مادر بسیار مغرور بود...» (فیلم روز هفتم، ۱۳۸۵) وی پیرامون پدر و مادرش چنین می نویسد:

«کلاس پنجم ابتدایی ـ مدرسه باقری شاید ـ دیروز پدرم مُرد. سال ۱۳۲۱. رفته بود ذغال تقسیم کند بین مردم و بعد مرد. از تیفوس. زمانِ جنگ است.

به قبرستانش می بریم. در راه قبرستان همشاگردی هایم را می بینم. با شادی احمقانه و افتخارآمیزی می گویم "بابامه ها" و آن ها سر تکان می دهند، شانه بالا می اندازند و می روند. مثل اینکه بابای خودشان است!

امروز صبح به مدرسه می آیم. اسامی غایب ها را می خوانند سرِ صف. من هم غایب بوده ام ـ بابایم مرده بوده است. آقای "ش" غایب ها را محاکمه می کند. به من می رسد. می گویم "پدرم مرده بوده است، غایب شده ام" عصایش را همچون چنگکی به گردنم بند می کُنَد، مرا جلو می کشد و می کوبد بر سرم:

"مگر تو مرده شوری؟"

آقای "ش" دوست قدیمی پدرم بوده است. چند ماهی قبل از عید. اسم عده ای را می خوانند؛ "خسرو حکیم رابط" را نیز. ما را به صف می کنند و می برندمان به یک دکان. دست و پایمان را اندازه می گیرند، در دفتری می نویسند، بر می گردانندمان به مدرسه.

شب عید. سر صف.

اسم هایی را می خوانند ... "خسرو حکیم رابط" را نیز. بیرون می آیم. یک دست کت و شلوار به دستم می دهند. دست هایم می رود به زمستان. یخ می زنم. یخ می کنم. به خانه می آیم. دیگر به آن مدرسه نمی روم. یک سال عقب می مانم.

آقای "ش" دوست قدیمی پدرم بوده است!

من هنوز در شکم مادرم هم لانه نکرده ام، تاریخش را هم درست نمی دانم، جنگی است بین اراذل و اوباش استبداد و آزادی خواهان ـ آزادی خواهان شیراز.

آزادی خواهان شکست خورده اند. مادرم از سرها و دست هایی قصه می گوید که صاحبانشان را بر دهانه توپ بسته اند و تکه پاره هایشان بر پشت بام خانه های شهر افتاده است. پدر بزرگ را ـ که کور است و رهبر کمیته آزادی خواهان ـ وارونه بر خر نشانده اند و به مقر حکومت مرکزی به "کلاه فرنگی" برده اند و او مردانه ایستاده است و حالا بازگشته است.

پدرم، که عضوی از "احرار" بوده است، از دهانه توپ گریخته و به هند رفته است. مادر در خانه پدری ـ پدر شوهر ـ مانده است و به فقر گرفتار آمده است. پنج سال تمام. فقر، دیگ و بشقاب و مِس و تِس و کتاب های کتابخانه پدر را بر باد داده است.

مادر هر روز، قابلمه خالی از گوشت و پر از آب را بر منقل گذاشته است و در پاسخ به خانواده که "رضوان ناهار چه داری؟" گفته است که "آبگوشت".

این قصه را مادر برای من هم گفته است. و حالا من، از دست آقای "ش" که دوست قدیمی پدرم بوده است، یک دست کت و شلوار عیدی، به رسم خدمت به بی بضاعت ها، دریافت داشته ام. مادر چه می گوید؟

"آتش"!

"تعطیل"!

و آتش می زنیم به هدیه آقای «ش» و رها می کنیم مدرسه را تا سال دیگر.

...

یاد آن بزرگوار، آن مادر، آن مغرور به خیر که می گفت:

"مرا عار آید از آن زندگی

که بیمار باشم، کنم بندگی".

و او که در وصیتنامه اش، با همه بی سوادی ـ با همه فرهنگ اما ـ نوشت "بر سنگ من بنویسید در این جا زنی خفته است که حقیقت را دوست می داشت و بنویسید:

"ز سودای جهان رستیم و رفتیم

کتاب زندگی بستیم و رفتیم".

و من، با همت دخترِ کوچک آن مادر ـ خواهرکم ـ نوشتم و آن سنگ، بر آن سینه ـ سینه آن پهلوان پیر و مغرور ـ در آن بهشت دلتنگ ـ همچنان سنگینی می کند ... هنوز». (حکیم رابط – من با کدام ابر... روز هفتم(خاطره ها) - ، ۱۳۸۵، ۲۳-۲۶)

خسرو حکیم رابط پیرامون پدربزرگش می نویسد: « "حکیم الهی"، که بعدها با خواندن کتاب "فارس و جنگ بین الملل" نوشته "حسین رکن زاده آدمیت" و نیز برخورد با خاطرات یکی از دوستانش می فهمم که به هر حال آدمی بوده است، کسی بوده است – دو حزب مهم آن روز شیراز را ائتلاف داده است و به همین علت نام فامیل او را از "حکیم الهی" به "حکیم رابط" تغییر داده اند. عالِمِ دین است، شاگرد "سید جمال الدین اسدآبادی" بوده است و در حال حاضر، پشت "سید میرمحمد"، برادر "شاه چراغ"، در مدرسه "حکیم" حجره ای دارد و درس می دهد؛ فلسفه و اصول و بقیه چیزهایی که من نمی دانم». (حکیم رابط – من با کدام ابر... روز هفتم(خاطره ها) - ، ۱۳۸۵، ۳۳-۳۴) و از پدربزرگ مادری اش چنین یاد می کند:

« سال ۱۳۱۶

"علی اکبر لاری" به خانه می آید. پدربزرگِ مادری ام. پدرِِ مادرم. لُخت است و برهنه ـ پیراهنی و تنبانی.

"چه شده است بابابزرگ؟... دزد؟"

بابابزرگ می گوید:

"نه! زمستان بود، پیرمردی بود، لُخت بود، سرمازده بود، درمانده بود. پولی در جیب نداشتم ـ تازه اگر پول هم می داشتم، پول کاری نمی کرد ـ او را پوشاندم".

هیزمی دیگر بر آتش می نهیم... به عشق بابابزرگِ... مادری». (حکیم رابط – من با کدام ابر... روز هفتم(خاطره ها) - ، ۱۳۸۵، ۳۶)

خسرو حکیم رابط پیرامون همسرش، آهو بانو، با بغض چنین می گوید: «من مدیون کسی هستم که دست مرا گرفت و مرا از آتش و از توفان بیرون کشید. دست مهربانی که دست من را گرفت و سایه آدم مهربانی که بر سر من افتاد و برای من فراغت و آسایشی را فراهم کرد که بتوانم بایستم، به خودم فکر کنم، به گذشته ام نگاه کنم و به خودم بیایم. این نعمت و این برکت کسی نبود و چیزی نبود جز همسر مهربان و فداکار من؛ اگر دینی هست، من مدیون ایشانم». (فیلم دیدار آشنا، ۱۳۸۴)

سال هایی از سال های جوانی خسرو حکیم رابط، سال های آوارگی و در به دری است؛ دست آوردی شوم از دوران سیاست زده سال های دهه ۳۰ و ۴۰ خورشیدی. سال های کارگری؛ سال هایی که او را مجبور کرد تا از پس بسیاری از کارها بربیاید. از لوله کشی گرفته تا برق کشی و کارشناس بهداشتی گوشت در کشور ترکیه و ... این روزگار، حکیم رابط را از تحصیل و تنفس در فضای ادب و هنر دور می کند؛ گرچه زندگی پرهیاهو، خود آموزگاری پردانش برای او می شود. چنان که خود وی می گوید: « هیچ استادی برای من بهتر از زندگی نبوده است. من از زندگی و کار بیش از هر چیز دیگری آموخته ام». (حکیم رابط – گفت و گو با عرفان پهلوانی، مجله نمایش - ، ۱۳۹۱ ، ۱۸) با اینکه حکیم رابط با رنج و درد زندگی آشناست، اما شوخ طبعی یکی از ویژگی های بارزش است. برخی از منتقدان، خسرو حکیم رابط را به خاطر کم کاری هنری و ادبی اش در درازنای سال های زیستن مورد انتقاد قرار می دهند. خودش می گوید: «انسان درگیر توفان، انسانی که در خرمن آتش افتاده است، انسانی که از این کوچه به آن کوچه آسیمه سر و آشفته در حال فرار و در به دری و آوارگی است، چه می تواند بکند؟ آیا می تواند دست به قلم ببرد؟ می تواند بایستد؟ می تواند به اطرافش نگاه کند؟ آیا می تواند فکر کند؟ فکر نمی کنم از عهده چنین کارهایی بربیاید. بخش عمده زندگی من عبور از همین توفان و آتش و آوارگی بوده است و فرصت ایستادن و نگریستن طبعا برای من وجود نداشته است». (فیلم دیدار آشنا، ۱۳۸۴)

وی پیرامون سال های آوارگی می گوید: «در دوران "بازی¬های سیاسی"، فرار، هزار چهرگی، آوارگی و کارهای مختلفی را از سر گذرانده ام. ... حقیقتش این است که زمانی عینک سیاست و ایدئولوژی به چشم داشتیم و زندگی و زمانه را از پس آن عینک و آن چارچوب بسته می دیدیم. واقعیت این است که در همان آوارگی های سیاسی و کارهای مختلفی که من داشتم و از سر می گذراندم، زمانی ضمن کار گذارم به جایی افتاد که لوله کشی می کردم، شده بودم "اوستای" لوله کش. حدود سال های ۴۳-۱۳۴۲ در شرکتی کار می کردم که کارهای شهربانی را انجام می داد. یک روز در جایی تک و تنها مشغول به کار سخت لوله کشی بودم که با خودم گفتم این جا کجاست؟ دیدم پلکانی هست رو به پایین. رفتم دیدم اِ... ! این جا همان زندان موقت شهربانی است که من زمانی در آن زندانی بودم! داشتند طبقه بالایش را هم زندان می ساختند که بعدها شد کمیته ضد خراب کاری و حالا هم موزه شده است. دیدم من که یک وقت زندانی بودم، حالا زندان ساز شده ام. خیلی برایم تلخ بود. ولی خب به هرحال کار بود دیگر... خیلی تلخ شدم و بعدازظهر که آمدم ناهاری خوردم و دوباره می خواستم به سر کار بازگردم، به شعری در مجله "آشنا"، که آن زمان چاپ می شد، برخوردم. ... شعری که واقعا من را دگرگون کرد. شعر این بود که:

زندگی ناچیز است

اگر چنان از دلهره ها سرشار باشد

که ما را برای ایستادن و نگریستن مجالی به جای نماند

مجالی نباشد تا به آوای نگاه زیبایی سر بگردانیم

و بنگریم که لبخندی را که چشمانش آغاز کرده است

لبانش چگونه شکوفا می سازد

مجالی نباشد تا در جنگل درنگی کنیم

و بنگریم که راسو گردوهایش را کجا در میانه علف ها پنهان می کند

مجالی نباشد که زمانی دراز چون گاوان و گوسفندان بایستیم و به هر سوی بنگریم

زندگی ناچیز است

اگر چنان از دلهره ها سرشار باشد که ما را برای ایستادن و نگریستن مجالی به جای نماند

از همین جا من به یک باره تصمیم گرفتم که زندگی ام را عوض کنم. عینک سیاست و ایدئولوژی را از چشم بردارم و دنیا را با چشم واقعی خودم، عاشقانه و دردمندانه ببینم و بپذیرم، نه دشمن خویانه و جنگ جویانه. آن زمان دیپلم دانشسرای مقدماتی پسران را داشتم و معلم بودم. معلمی آواره که معلمی را ترک کرده بود». (حکیم رابط – گفت و گو با عرفان پهلوانی، مجله نمایش - ، ۱۳۹۱ ، ۱۷)

سال ۱۳۴۳ بود که خسرو حکیم رابط با دیدن آگهی تاسیس دانشکده هنرهای دراماتیک وارد دانشگاه و با بزرگانی همچون رکن الدین خسروی، جمشید مشایخی و علی حاتمی همکلاس می شود. او پیرامون دوران دانشگاه می گوید: «در دانشکده در سطحی بودم که بعدها فهمیدم باید به من بورس تحصیلی خارج از کشور می دادند. اما چون در جریان نبودم، این حق را به کس دیگری دادند که حالا اسمش را نمی برم و اینکه از این بورس استفاده کرده است یا نه، نمی دانم. اما این را می دانم که بعدها در لندن قالی فروشی داشته است. به هر حال وارد کار شدیم و کار کردیم و درس دادیم. به این ترتیب گرچه رفتن من به دانشکده هنرهای دراماتیک به نوعی انتخاب تصادفی بود، اما با خلق و خویم سازگاری داشت و برایم خیلی بهتر از دانشکده شیمی یا زبان یا دانشکده های دیگر بود. ولی به هر حال تصادف هم در این ماجرا بدون نقش نبود. آخر، خار دم باد بودیم دیگر، هر جا که باد ما را می برد برده بود. خوش بختانه این بار و این باد مرا به این سو آورد، اگرچه هر جای دیگری هم بود می رفتم، ولی از اینکه به جایی آمدم که تنفس گاهی هست و می توانم کار کنم، کار خودم را، خوشحالم. از معلمی پشیمان نیستم». (حکیم رابط – گفت و گو با عرفان پهلوانی، مجله نمایش - ، ۱۳۹۱ ، ۱۸)

«پیشکش به استاد ارجمند و گرانقدرم جناب آقای خسرو حکیم رابط. به پاسداشت همه محبت ها و یکدلی ها و بزرگواری کریمانه اش! به یادکرد اولین روزهایی که در کلاس سیاه مشق هایم را ارایه می کردم و او راهنمایی ام می کرد. باشد که اندکی از محبت هایش را جبران کرده باشم». (قادری، ۱۳۸۶، ۴)

این چند خط را نصرالله قادری در آغاز کتاب «آناتومی ساختار درام» می نویسد. خسرو حکیم رابط، استاد چند نسل از دانشجویان و هنرجویان نمایش و نمایشنامه نویسی این سرزمین بوده و هست. هنوز هم بسیاری از نویسندگان بنام سرزمینمان نوشته های خود را نزد حکیم رابط می برند و از نظرها و ایده های وی بهره ها می گیرند. وی پیرامون معلمی می گوید: «درس دادن هنر نیست، اما ریاضت هنرمندانه ای است». (فیلم دیدار آشنا، ۱۳۸۴) حکیم رابط بیش از ۶۰ سال پیش معلمی را از دبستان «امیر عضد» شیراز آغاز می کند و بیش از ۴۰ سال است که در دانشگاه های گوناگون همچون دانشگاه تبریز، دانشکده هنرهای دراماتیک، دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اراک و ... تدریس کرده است.

”کار هنر، به نظر من، کار تجربه است. یعنی هر چه شما گنجینه تجربیاتتان غنی تر باشد، به شرط هنرمند بودن و توانایی هنری داشتن، هنری که دارید عمیق تر، فلسفی تر و گسترده تر خواهد بود. چون میدان تجربه تان گسترده است“

● پاره ای از اندیشه ها و دیدگاه های خسرو حکیم رابط پیرامون هنر و نمایش

خسرو حکیم رابط بر این باور است که «خوشبختی هنرمندان در زمانه ما و در مشرق زمین معمولا و کمی اختصاصا در سرزمین ما از آن جا نشئت می گیرد که تنوع زیستی، تنوع حوادث اجتماعی، زیر و بم ها و فراز و فرودهایی که ما هر لحظه و هر آن و هر روز شاهدش هستیم، جاهای دیگر کم تر فراهم می آید. در سوییس یک هنرمند چه می بیند؟ چه قدر میدان تجربه برایش باز و گشاده است؟ ولی ما این جا میدان تجربه برایمان خیلی باز است. شب یکی می خوابد صبح میلیاردر است! صبح یکی میلیاردر است، می بینیم شب ورشکسته است. یا در بقیه زمینه های اجتماعی و فرهنگی اگر نگاه کنیم. خب هنرمند از کجا تغذیه می کند؟ هنرمند از زندگی و هستی خودش و پیرامونش تجربه می کند و پاسخ می دهد به این هستی پیرامون. در این هستی وقتی هر چه قدر تنوع انسانی، زیر و بم انسانی، تنوع شخصیت و تنوع حادثه بیشتر باشد، میدان تجربه هنرمند گسترده تر و وسیع تر است و هنرمندی، هنرمند بزرگ است که این حافظه تجربی اش و این گنجینه تجربه اش غنا داشته باشد. هنرمندان ما به شرط آنکه آنتن هایشان باز باشد، می توانند به یک زمینه و در نتیجه به یک غنای سرشار تجربه پیدا کنند که ماده کار بسیار عظیمی است». (فیلم دیدار آشنا، ۱۳۸۴)

وی همچنین می گوید: «کار هنر، به نظر من، کار تجربه است. یعنی هر چه شما گنجینه تجربیاتتان غنی تر باشد، به شرط هنرمند بودن و توانایی هنری داشتن، هنری که دارید عمیق تر، فلسفی تر و گسترده تر خواهد بود. چون میدان تجربه تان گسترده است. شما حساب کنید اگر آدم از آب و آتش نگذشته باشد، زیر و بالای زندگی را ندیده باشد و تجربه نکرده باشد، حرفی ندارد برای زدن. خوش به حال اویی که تجربه بر او آوار می شود. ... هنر در توفان نطفه می بندد، اما در آرامش بار می دهد. ... به نظرم آینده بشریت خیلی درخشان تر از حالا است. ...» (فیلم روز هفتم، ۱۳۸۵)

ایران و ایرانی، فرهنگ ایران زمین و شیوه ها و گونه های هنر و نمایش این دیار از دلمشغولی های خسرو حکیم رابط بوده است. وی درباره نمایش سیاه بازی می نویسد: « ... در این "هنر" بی ادعا که بخشی از فرهنگ عامه است، چه ظرایفی نهفته است و چه ویژگی و توانایی هایی باید داشته باشد، مثلا بازیگر سیاه تخت حوضی یا حاجی و دیگران. تاسف می خوریم وقتی به تماشا می نشینیم بیشتر تئاترهای مدعی روشن بینی، فرهیختگی و امروزین را با متن های بی ریشه، بی اثر، سطحی با برچسب مدرن، پست مدرن و پساپست مدرن، بغض آلود بیرون می آییم، شانه می تکانیم و به خود نهیب می زنیم که "چه؟!"، "خب... که چه؟!" و این نه تاسفی است بر پایان تخت حوضی، بلکه تاثری است از تئاتر امروز ما که آغاز و میانه ای خوش داشت و امروز ساده گیر است و سهل انگار... درگیر ناخوشی و "ناخویشی"». (حکیم رابط – مقدمه بر کتاب نظریه نمایش سیاه بازی -، ۱۳۸۹، ۸)

او همیشه دلواپس و نگران تئاتر و هنرمندان تئاتر دور از تهران (شهرستان) بوده و هست و به توان و مجال خویش به ایشان یاری ها رسانده. وی می گوید: سکوی پرش دانشجو و هنرمند شهرستانی هویت اقلیمی و انسانی اش است. باید اول متعلق به اقلیم خودت باشی تا سپس جهانی شوی. ... هنر از چیزهای خاص و جزیی شروع می شود ... » (فیلم دیدار آشنا، ۱۳۸۴)

وی بر این باور است که «زمانه، زمانه یکدستی رفتار است. چوب کبریت های داخل قوطی کبریت همه یک قد و قواره اند. حالا اگر یک چوب کبریتی کوتاه باشد، شما قوطی را که باز می کنید، او را اول می بینید. چون متفاوت با بقیه است. از معلمان یا آشنایان آدم، اویی در ذهن می ماند که با دیگران متفاوت باشد. این تفاوت از پاسخ های او به زندگی و حوادث می آید. در حقیقت اگر برخورد، تفکر و عمل انسان متفاوت با دیگران باشد، او تازه می شود». (فیلم روز هفتم، ۱۳۸۵)

خسرو حکیم رابط پیرامون نمایشنامه نویسی می نویسد: «به حضور غایب نویسنده در کار نمایشنامه نوشتن مصر و معتقدم و به پرهیز او از سوار شدن بر دوش شخصیت ها و تحمیل کلام و حرکت بر آن ها و در بهترین صورت دست اندرکار بودن ناآگاه نویسنده. با این همه و چه بسا که اغلب شخصیت ها، تکه پاره های وجود، ذهنیت و هستی خود اویند، بی آنکه بداند یا بر آن آگاه باشد... » (حکیم رابط – اتاق شماره ۶ و سه نمایشنامه دیگر -، ۱۳۸۹، ۱۰)

خسرو حکیم رابط هنرمندی است که در نوشته هایش به مردم و زندگی مردم، به خواسته ها، آرزوها و نیز به رفتارهای ناهماهنگ و ناشایست شماری از مردم نگاهی ویژه دارد.

● کتاب های خسرو حکیم رابط

خسرو حکیم رابط در دهه های ۶۰ و ۷۰ شمسی چندی از آثار خود را جداگانه به چاپ رساند. از آن جمله می توان به فیلمنامه های «ارض موعود»، «فصل خون»، «دست هزار بلوچ»، «تشنگی، آب، چرخ»، «گذر از ظلمات» و نمایشنامه های «آن جا که ماهی ها سنگ می شوند» و «سهراب شنبه» اشاره کرد. ایشان فیلمنامه چند سریال تلویزیونی را نوشته اند و این فیلمنامه ها آماده ساخت و چاپ اند. «تشنگی، آب، چرخ» فیلمنامه ای بلند و بدون کلام است. سال ۸۵ بود که نشر قطره در دوره ای سه جلدی آثاری از وی را با نام «من با کدام ابر ...» چاپ کرد.

"من با کدام ابر ..." – چند فیلمنامه

در این کتاب هفت فیلمنامه «اسماعیل در قربانگاه (۱۳۵۱)»، «تشنگی (فیلمنامه ای بدون کلام - زمستان ۱۳۵۳)»، «دست هزار بلوچ (تابستان ۱۳۵۴)»، «فصل خون (بهمن ۱۳۵۸)»، «گذر از ظلمات (تیر ۱۳۶۹»)، «طلوع در کوچه قهر و آشتی (۱۳/۶/۱۳۷۱)» و «باغ آدم» آمده است. «فصل خون» روایتی سینمایی از نمایشنامه «آنجا که ماهی ها سنگ می شوند» است. خسرو حکیم رابط پیش از آغاز فیلمنامه «دست هزار بلوچ» در این کتاب می نویسد:

« به احترام نامش

به "آدینگ"

شتربان پیر بلوچ که کم مانده بود از گزش عقرب بمیرد ...

که از او پرسیدم:

"وقتی عقرب بگزد چه می کنی؟"

گفت: "درد می کنیم آقا جان، درد"

گفتم: "می دانم درد می کنی، اما دیگر چه می کنی؟"

گفت: "تحمل آقا جان، تحمل!"

و راستی که چه تحملی» (حکیم رابط – من با کدام ابر... چند فیلمنامه - ، ۱۳۸۵، ۶۷)

"من با کدام ابر ..." – چند نمایشنامه

در این کتاب سه نمایشنامه صحنه ای به نام های «آنجا که ماهی ها سنگ می شوند (اسفند ۱۳۴۸)»، «ایوبِ دلتنگِ خسته خندان (تابستان ۱۳۵۶)» و «سهراب شنبه (تابستان ۱۳۵۴)» به همراه هفت نمایشنامه رادیویی به نام های «آهو و احمد»، «زمانه در ظرف زمان»، «عطسه»، «زیر تیغ آفتاب (۸/۸/۱۳۶۲)»، «بانگ زنگ فیل فیلن (۲۴/۳/۱۳۶۲)»، «فیل در پرونده (۱۰/۲/۱۳۶۲)» و «حراج در ساعت هشت» آمده اند.

خسرو حکیم رابط میان سال های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ بیش از ۶۰ نمایشنامه برای رادیو نوشت. بسیاری از این نمایشنامه های رادیویی، به قول خودش «برداشتی است آزاد از نویسندگانی دیگر و از دیارانی دیگر. تک و توکی نزدیک تر به متن اصلی (مثلا فیل در پرونده) و بقیه برداشتی آزادتر و بیشتر شاید با نگاهی عمیق تر، گسترده تر و چه بسا "امروزی" تر و "این جایی" تر، نسبت به اصل». (حکیم رابط – من با کدام ابر... چند نمایشنامه - ، ۱۳۸۵، ۱۶۵-۱۶۶)

"من با کدام ابر ..." – روز هفتم (خاطره ها)

در این کتاب ۴۶ خاطره از خسرو حکیم رابط به قلم خودش آمده است. این خاطره ها در شهرهایی همچون کازرون، شیراز، تهران، تبریز، زابل و دیگر کشورها همچون رومانی، روسیه، ترکیه و ... رخ داده اند.

او در بخشی از این کتاب نوشته است:

« تبریز را رها می کنم و به تهران می آیم. سابقه لَت و پارِ معلمی ام را، با شکایت و مصیبت، زنده می کنم و دوباره می شوم معلم مدرسه. معلم کلاس دوم ابتدایی، در دبستان دخترانه "پروین اعتصامی" میگون. از سال چهارم دانشگاه، به کلاس دوم ابتدایی در میگون. اما چه دنیایی پیدا می کنم، چه عشقی و چه زندگی ای!

به راستی زندگی می کنم، با بچه های دو مثقالی. در طول تمام عمر معلمی، هیچ گاه این قدر لذت نبرده ام. صفحه های "کانون پرورش فکری کودکان" را برای بچه ها می آورم، قصه می گویم، شادی و عشق را دامن می زنم، خود نیز شاد و عاشق می شوم. بچه های دو مثقالی همه، دست به قلم می شوند، قصه می نویسند؛ زیبا، صمیمی، بهتر از من و من لذت می برم و زندگی می کنم». (حکیم رابط – من با کدام ابر... روز هفتم (خاطره ها) - ، ۱۳۸۵، ۱۳۳)

● "اتاق شماره ۶ و سه نمایشنامه دیگر"

در این کتاب چهار نمایشنامه به نام های «به بهانه آزادی (۱۳۴۴)»، «و من آن ساز بی آواز دلتنگ (۱۳۵۴)»، «خرسی که می خواست خرس باقی بماند (نمایشنامه رادیویی)» و «اتاق شماره ۶» آمده اند. «اتاق شماره ۶» برداشتی آزاد از داستانی به همین نام نوشته «آنتون پاولویچ چخوف» و واپسین نمایشنامه وی تا لحظه اکنون است. «به بهانه آزادی» نخستین تجربه خسرو حکیم رابط در زمینه نمایشنامه نویسی است که بارها با نام «یاغی ها» اجرا شده است. یادداشت حکیم رابط در توضیح اینکه چه شد تا پس از سال ها این نمایشنامه را به چاپ رساند، مهم و خواندنی است. خسرو حکیم رابط این کتاب را به همسرش پیشکش می کند و در آغاز آن می نویسد:

«پیشکشی دیرهنگام

برای پاره اصلی هستیَم

"آهو"ی خوب و مهربان

تندیس باشکوه رنج، تحمل

و

ایثار»

"خجالت بکشید آقای ترحم!"

این کتاب شامل هشت نمایشنامه رادیویی به نام های «تیم دو نفره (۱۷/۱۰/۱۳۶۳)»، «مرد میدان و پیرزن مهربان»، «خجالت بکشید آقای ترحم!»، «روشنی چشمانم...»، «سهیل و هفت برارون»، «توطئه بر ضد دولت؟»، «عطسه» و «فیل در پرونده» است.

"بی نقاب"

خسرو حکیم رابط کتاب «بی نقاب» را، که گنجینه ارزشمندی از یادداشت ها، سخنرانی ها و گفت و گوهای ایشان است، به انتشارات نمایش سپرده که به زودی چاپ خواهد شد. وی در "بی نقاب آورده است:

«دوستی گله مند بود که عسل ما تلخ است:

در این هشتاد و چند زمستان طولانی استخوان سوز

و بهاران بی باران زودگذر،

در حسرت "بهار" خوش عطر نارنج نارنجستان ها،

"شهد"مان را نه حتی از "گل نابوده یخ"؛

که از گرده ناشیرین "خرزهره" برگرفته ایم

و همین است راز تلخ کامی ما و تلخی این "عسل"؛

خود اگر عسلی در کار بوده باشد».

● این روزهای خسرو حکیم رابط

خسرو حکیم رابط سال هاست که دور از هیاهو، انزوایی ادیبانه و هنرمندانه را برگزیده است. از وی پرسیدم: «این روزها بیشتر چه کار می کنید؟» پاسخ داد:

«کار بی کاری! چون کاری نمی توانم کنم. فقط رنج می برم که بی کار نشسته ام و حوصله هیچ کاری را هم ندارم. مدت ها پیش، دوست دانشجویی با من مصاحبه ای کرد که حالا در این کتاب جدیدم هم چاپش می کنم. گفت نمی جوشی، رفت و آمد نمی کنی، نمی آیی، نمی روی. راست هم می گفت. پاسخی که به او دادم می بینم حالا هم همان طورست. گفتم: "در این سرازیری عمر با این پای لنگ و دل تنگ، تحمل همراهی عصا را نیز ندارم. تلخابه ام را هم در تنهایی می نوشم". واقعا هم همین طور است. معاشرتی ندارم و خانه نشینم. روزگاری در داروخانه ای شبانه روزی در کرج کار می کردم. چند تن از آشنایانم برای دیدارم به آن جا می آمدند که در راه، قبل از پل کرج، تظاهراتی بوده، حالا خبری از آن دست که مردم جمع اند و تظاهرات، یکی از آن دو که جای من را هم بلد نبود، از دیگری که به اصطلاح بلد راه بود می پرسد فلانی را کجا می توانیم پیدا کنیم؟ و آن دیگری می گوید همین جا در میان همین جمع... واقعا هم همین طور بود. نبض من با نبض جماعت می زد، اما حالا دیگر نه. تنهایی را بیشتر دوست دارم.

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

منظور از تن ها این جا دیگران است البته. خلافش را هم دیگری گفته است:

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد

ترس تنهایی است، ورنه بیم رسواییم نیست

واقعیت من هم همین است. در تنهایی ناراحتم و در جمع نگران. جای من کجاست؟ نمی دانم ... چگونه بدانم؟... که می داند»؟ (از کتاب در دست چاپ بی نقاب)

خسرو حکیم رابط برای جوانان آرزو می کند: «جامعه یک کل بهم پیوسته است، جوانان، زنان و... دیگر نمی توان بخشی از این مجموعه را جداگانه دید. اگر آرزویی هست، برای این کلِ بهم پیوسته است و اگر نقصی در کار هست نیز به همین صورت، اما به هر حال، جوانان ما، جوانانِ هنرمند ما، آیینه زمانه ما هستند. با این تفاوت که به شرط هنرمند بودن می توانند خود را کمی بالا بکشند. هنر پالاینده است. هنرمند تصویر‌گر زشتی ها، کاستی ها، رذیلت ها و البته فضیلت هاست. هنرمند نشان می دهد، عرضه می کند، نه قضاوت. در جامعه ما، نصیحت و پند و اندرز و باید و نباید بیماری همه گیر است. به خصوص این کلمه "باید" که شبانه روز، از در و دیوار می بارد. آرزو می کنم هنرمندان جوان ما، به خصوص نمایشنامه نویسان ما به این فضیلت برسند که تئاتر را با سکوی وعظ و خطابه اشتباه نگیرند. فروتنی بیاموزند. سادگی بیاموزند. قدر این زمانه را بدانند. زمانه ای که سرشار است از خمیرمایه آماده برای خلق هنر زنده و ماندگار. زمانه تجربه های بی بدیل. این جا سوئد نیست، نروژ نیست. تمام آنات و لحظات زندگی ما درگیر فراز و فرودهای شگفت‌انگیز است. تصویر‌گر صادقِ این شگفتی ها باشیم». (از کتاب در دست چاپ بی نقاب)

حکیم رابط چند سال است که از بیماری قلبی رنج می برند و آذر سال گذشته (۱۳۹۱) دچار ایست قلبی شد. وی پیرامون مرگ می گوید: «مرگ چیز بدی است. من اصلا از مردن خوشم نمی آید. حوصله مردن هم ندارم. بدم هم می آید که یک جا بیافتم، بعد جمع بشوند دورم ... » (گفت و گویی با ناصر حسینی مهر، ۱۳۹۱)

استاد عزیزم، هر روزتان سرشار خجستگی و فرخندگی، تنتان ساز، دلتان باز، زندگیتان دراز و روزگارتان شاد باد. پدرام و پدرود و پایدار باشید ...

عرفان پهلوانی

منابع و مآخذ

کتاب ها:

حکیم رابط، خسرو، اتاق شماره ۶ و سه نمایشنامه دیگر، ۱۳۸۹، چاپ اول، تهران، نشر افراز.

حکیم رابط، خسرو، خجالت بکشید آقای ترحم!، ۱۳۹۲، چاپ اول، تهران، انتشارات نمایش.

حکیم رابط، خسرو، من با کدام ابر ... (چند فیلمنامه)، ۱۳۸۵، چاپ اول، تهران، نشر قطره.

حکیم رابط، خسرو، من با کدام ابر ... (چند نمایشنامه)، ۱۳۸۵، چاپ اول، تهران، نشر قطره.

حکیم رابط، خسرو، من با کدام ابر ... (خاطره ها)، ۱۳۸۵، چاپ اول، تهران، نشر قطره.

سراجی، محسن، نظریه نمایش سیاه بازی، ۱۳۸۹، چاپ اول، تهران، نشر قطره.

قادری، نصرالله، آناتومی ساختار درام، ۱۳۸۶، چاپ دوم، تهران، کتاب نیستان.

مجله:

پهلوانی، عرفان، بهترین استادم زندگی بوده است (گفت و گو با خسرو حکیم رابط)، مجله نمایش، شماره ۱۶۱، بهمن ۱۳۹۱، صفحه های ۱۷ تا ۱۹.

فیلم ها:

دیدار آشنا، تهیه کننده و کارگردان: قاسم علی فراست، ۱۳۸۴.

روز هفتم، تهیه کننده و کارگردان: آیدا تاتاری، ۱۳۸۵.