”کارناوال مرگ”

نگاهی به نمایش ”ریچارد دوم” نوشته ”ویلیام شکسپیر” و کارگردانی ”مهدی کوشکی”

آدم هایی که روی «چوب پا» راه می روند؛ گریم غلیظ و عجیب؛ بالا و پایین پریدن؛ جشن عمومی (یا جنگ عمومی!) و هیاهو: «کاونتری»؛ قرن ۱۳ (یا شاید ۲۱ !): اینجا «کارناوال» برپاست؛ صحنه: دربار بریتانیا و شاهش «ریچارد دوم».

در متن شکسپیر چه نشانه هایی وجود دارد که می تواند فرم اجرایی «ریچارد دوم» را به کارناوال تبدیل کند؟ کارناوال نمایش «ریچارد دوم» چگونه اجرا می شود؟

«ریچارد دوم» ترکیبی است از دوگانه «شاه - دلقک» و «شاه تراژیک»۱؛ پس می تواند به جای جنگ، کارناوال راه بیندازد. در نمایشنامه، بارها از مردم و نقششان صحبت می شود. مانند جایی که بالینبروک خود را از آنان می داند و مردم برایش هورا می کشند. هرچند روی صحنه مردم به شکل توده ظاهر نمی شوند، اما حضورشان حس می شود؛ پس قالب اجرایی کارناوال شکل مناسبی است برای اعلام حضور آنان.

شاه و درباریان روی «چوب پا» ایستاده اند. از یک سو «چوب پا» یکی از چیزهایی است که در کارناوال ها زیاد استفاده می شود. از سوی دیگر این وسیله تفاوت سطح زندگی بین درباریان و مردم (که نمادش ما تماشاگرانیم که در پایین نشسته ایم) را بیان می کند. بازی روی چوب پا می تواند محدودیت در بالا رفتن از پلکان قدرت از یک سو و سقوط بر خاک شکست را از سوی دیگر نشان دهد. در قدرت می توان تا حدی بالا رفت، بیشتر از آن یا سرت به سقف می خورد یا سقوط میکنی و می میری (صحنه مرگ ریچارد)!

در این نمایش «تاج» مهم است؛ به قول «یان کات»: «از دید شکسپیر، تاج تصویری از قدرت است.»۲ بالینبروک آگاهانه یا ناآگاهانه می داند یا حس می کند که برداشتن تاج از سر شاه قانونی و تدهین شده۳، نوعی خیانت و دزدی است؛ رفتارش اینگونه نشان می دهد: موقعی که تاج را در دست می گیرد، مانند دزدی که چیزی گرانبها را دزدیده، آن را زیر شنلش قایم می کند. بالینبروک خوب می داند که «اگر پادشاه پیشین خائن نباشد، پس پادشاه جدید غاصب به شمار می رود.»۴ پس باید از ریچارد مشروعیت زدایی کرده و حکومت خود را قانونی جلوه دهد. او می خواهد ریاکارانه خود را محبوب مردم کند. نمونه اش جایی است که «یورک» می گوید بالینبروک به مردم گفت «هم میهنان!»

«یان کات» می گوید:

«هرکدام از تراژدی های بزرگ تاریخی، با جنگ برای تصاحب تاج و تخت یا تلاش برای استحکام آن آغاز می شود... حاکم مشروع زنجیره ای طولانی از جنایات را به دنبال خویش می کشد... شاهزاده ای جوان... از تبعید باز می گردد تا از حقوق نقض گشته خویش دفاع کند. لردهای طرد شده دورش را می گیرند و او مظهر امید به نظم جدید و عدالت می شود. اما هر گامی که به سوی قدرت برداشته می شود، ردی از قتل، خشونت و خیانت برجای می گذارد...» ۵

در متن شکسپیر هم این «هنری بالینبروک» پسرعموی ریچارد دوم است که از تبعید بازمی گردد. بارها تکرار می شود که بالینبروک فقط در پی اموال و موقعیت اجتماعی اش است. در پرده سوم، صحنه سوم از متن اصلی، «نورثامبرلند»۶ از طرف بالینبروک خطاب به ریچارد می گوید:

- ... از آمدنش به اینجا هیچ قصدی ندارد، جز اینکه با دیدن شما بی درنگ زانو زند و حقوق دودمانیش و آزادیش را استدعا کند...

در مقابل بالینبروک، ریچارد قرار دارد. او چگونه شاهی است؟ «شاه اشک در چشم»: زود به گریه می افتد و آه و ناله می کند! از آلودگی فضای اطرافش و بلند بودن صدای افراد بدش می آید؛ شاعر است و در همه چیز استعاره و تمثیل می بیند.

ریچارد یا گریه می کند یا درباره «اشک» حرف می زند؛ در جایی که می گوید: «بیا مسابقه اشک ریختن بدیم.» همچنین در جایی که ریچارد از «ملکه ایزابل» برای رفتن به دژ «پمفرت» خداحافظی می کند:

- ریچارد: برو، و گام هایت را با آه بشمار، من نیز گام هایم را با ناله خواهم شمرد. ۷

ایرلند شورش کرده، ولی شاه به فکر برگزاری کارناوال است! ریچارد لباس سفید بسیار تمیزی به تن دارد، اما با جلو رفتن نمایش، چهره آدم های دیگر مدام رنگی تر (آلوده تر) می شود. گویی سیاهی و نکبتی که جهان ریچارد را کم کم احاطه می کند، خودش را با گریم چهره اطرافیانش نشان می دهد.

اما مهم ترین «هامارتیا»ی «ریچارد» چیست؟ پاسخ از زبان «فالستاف» بیان می شود:

- ریچارد ترسیده، چون نمی خواد موجود ترسناکی باشه.

ریچارد کم کم به شکست و نابودی خود آگاه می شود. اولش با خواب هایش شروع می شود. جایی که می گوید:

- خواب دیدم قدم بلند شده. سقف هم کوتاه شده. سقف و کف هم داشت به هم می رسید!

و سرانجام عصای شاهانه، تبدیل به چوب زیربغل می شود و ریچارد لنگان لنگان به سوی سرنوشتش پیش می رود.

ریچارد آنقدر دستش را در بازی سیاست بد بازی می کند، که پایانش تراژیک می شود. او تنها کسی است که از روی «چوب پا» بر زمین می افتد؛ فالستاف بالای سر او می گوید:

- بازیگر خوبی نبودی ریچارد...

شروع بحران نمایش، هنگامی است که «گانت» کشته می شود. «جان گانت»، عموی شاه ریچارد و پدر بالینبروک، ریچارد را در قتل برادرش۸ مقصر می داند و اعتقاد دارد او شاهی نالایق است، اما او یقین دارد که شاه نماینده خدا بر زمین است و هیچ انسانی حق ندارد او را از مقامش خلع کند. «دوشس گلاستر»، همسر برادر گانت، او را محکوم به بی عملی در برابر ریچارد می کند:

- دوشس: پس من شکایت خود را کجا توانم برد؟

- گانت: نزد خدا...۹

ولی گانت پیر، همیشه سکوت نمی کند؛ هنگامی که ریچارد حکم تبعید بالینبروک را می دهد، گانت با خشم به او می نگرد:

- ریچارد: عمو جان داره من رو مثه خائنا نگاه می کنه!

- گانت: نگاهم مثه دهانم نیست که ببندمش!

در «ریچارد دوم» یا فرد خود خائن است (فالستاف) یا خائن می شود(ماوبری). «ماوبری» جای سه شخصیت در متن اصلی، بازی می کند (هرچند در هر سه نقش نامش ماوبری است): ابتدا او «تامس ماوبری» است، سپس «دوک آومرل» و در پایان نمایش «سر پیرس اگزتون» جلاد دربار! ۱۰

ماوبری در ابتدا به حکم ریچارد تبعید می شود. اما وقتی گانت کشته می شود، نیاز است که گناه این قتل به گردن کسی انداخته شود. او از تبعید بازگردانده می شود و هوادار ریچارد می شود. تا جایی که تصمیم می گیرد بالینبروک را ترور کند. اما لو می رود. ولی بالینبروک که می بیند او خائنی ترسو است، وی را می بخشد؛ در نتیجه او از توطئه گری ترسو، به قاتلی بیرحم تبدیل می شود و از فردی وفادار به ریچارد، به سرسپرده بالینبروک تغییر هویت می دهد. او از بالینبروک می شنود که می گوید: «آیا کسی هست که من رو از دست یک ترسوی زنده رها کنه؟» و ماوبری حس می کند این اوست که باید این کار را انجام دهد. کاری که «اگزتون» در متن اصلی انجام می دهد.

«سر جان فالستاف» مهم ترین شخصیت نمایشنامه «هنری چهارم»۱۱ است. مهدی کوشکی در جریان دراماتورژی، این شخصیت را از آن نمایش، وارد نمایش خود کرده است. او در «ریچارد دوم» نماد دو چیز است: نگاه طنز (و حتی می توان گفت هزل) به پادشاهی و دوم «پراگماتیسم»۱۲ مسخره، منفعت طلبانه و عافیت جویانه! یعنی هرکاری که انجام می دهد، هم باید برایش سود داشته باشد، هم اینکه کمترین خطر را برایش ایجاد کند. او اصول خود را در قالب طنزی گروتسک، در همه جا به کار می برد، حتی اگر مستلزم فرار از جنگ، ریاکاری، خیانت و دروغ باشد؛ او کاریکاتوری است از «نورثامبرلند» در متن اصلی.

«زنان» در نمایش «ریچارد دوم» چه کسانی هستند؟ ملکه ایزابل و سه زن به عنوان سه ساحره با گریم های گروتسک: دندان ها و لباس های سیاه، صورت هایی چون مردگان و شیاطین و چشمانی خون گرفته!

«ملکه ایزابل» کم سن و سال، عاشق ریچارد است، اما توانایی جلوگیری از بروز فاجعه را ندارد. او یک بچه است که به بازی و سرگرم شدن در کارناوال فکر می کند. او موقعی بزرگ می شود و از معصومیت کودکی پا به دنیای زشت بزرگسالان می گذارد، که شاهد زندانی شدن و سپس قتل همسرش است. نگاه او به ریچارد، به عنوان یک همبازی است، نه پادشاه یا شوهر.

ندیمه های ملکه، ساحره اند؛ آنان راهنمایان فالستاف در دنیای سیاست اند؛ دلقک اند، فالگیرند و موقع مرگ افراد، فرشته مرگ اند؛ این سه زن می توانند نقش آدم های دیگر نمایشنامه را بازی می کنند (دوشس یورک، بوشی، گرین).

محرم راز فالستاف، این سه زن هستند. آنان به عنوان فالگیر، کف دست فالستاف را می بینند و آینده پادشاهی را پیش بینی می کنند. صحنه محاکمه «بوشی» و «گرین» ما را به یاد صحنه ای در «مکبث» می اندازد که مکبث با روح کسانی که به قتل رسانده، مواجه می شود. بالینبروک هم دچار توهم «جنون جنایت» شده است. این صحنه نمونه تغییر نقش این زنان است.

ایرلند شورش کرده است، «بالینبروک» و «ماوبری» تبعید شده اند و از این حکم ناراضی اند، «گانت» کشته می شود، ریچارد از جنگ و خون می ترسد، فالستاف مست و ریاکار همه کاره مملکت شده، ساحره ها تقدیر پادشاهی را پیش بینی می کنند: این حکومت به مضحکه و هرج و مرج کشیده شده است. ریچارد کارناوالی برپا کرده تا مردم را راضی و آرام کند، اما خود این کارناوال زمینه مرگش و جایی برای قتلش را فراهم می کند.

محمد امین عندلیبی

پی نوشت:

۱- این دو اصطلاح از این منبع برداشت شده اند: نقدها و نوشته ها درباره تئاتر، رولان بارت، مازیار مهیمنی، نشر قطره، چاپ اول، ۱۳۹۰، مقاله «پایان ریچارد دوم»، صفحه ۱۱۱

۲- شکسپیر معاصر ما، یان کات، رضا سرور، نشر بیدگل، چاپ اول، ۱۳۹۰، صفحه ۴۲

۳- تدهین شده: چرب شده. منظور تقدیس کردن پادشاه با روغن مقدس توسط کلیسا است که موجب می شود او نماینده خدا بر زمین گردد و خلع کردن او گناه به شمار رود.

۴- همان، صفحه ۴۸

۵- همان، صفحه ۳۹ و ۴۰

۶- در اجرای «ریچارد دوم» فالستاف مانند همین دیالوگ را خطاب به ریچارد می گوید: «اون فقط اموالشو می خواد.»

۷- ریچارد دوم: پرده پنجم، صحنه اول

۸- «توماس ووداستاک» دوک «گلاستر»

۹- ریچارد دوم: پرده اول، صحنه دوم

۱۰- در متن اصلی، قبل از اگزتون، مهتر اصطبل ریچارد وارد می شود و بعد اگزتون می آید؛ ولی در اجرا، ماوبری- اگزتون خود را به عنوان مهتر اسب ریچارد، معرفی می کند، هرچند ریچارد او را می شناسد و برعکس متن شکسپیر که با او درگیر می شود، در اجرا، خود را به دست تقدیر می سپارد و پشتش را به قاتل و رویش را به ملکه می کند و می گوید: دوستت دارم (خطاب به ملکه)، کارت رو بکن! (خطاب به جلاد).

۱۱- هنری چهارم، همان هنری بالینبروک در «ریچارد دوم» است. «هنری چهارم» درباره دوران پادشاهی اوست.

۱۲- پراگماتیسم: عملگرایی؛ مکتبی فلسفی که ارزش افکار و اعمال را از روی فواید و نتایج عملی آن ها داوری می کند. «ویلیام جیمز» و «جان دیویی» از بزرگان این مکتب هستند.