بیرون زدن از پیله های تئاتر گذشته

نگاهی به نمایش ”پروانگی” نوشته ”سیاوش پاکراه” و کارگردانی ”عامر مسافرآستانه ”

"پروانگی" نمایشی است درباره نقش گذشته بر زندگی کنونی انسان مدرن بی هویت در زمان به صفر رسیده.

نمایشنامه این اثر از نظر مضمون و تشابهاتی در داستان، برگرفته از شاهکار سینمایی «یکی از روی آشیانه فاخته پرید»، که در فارسی به نام «دیوانه از قفس پرید» ترجمه شده‌ آشیانه فاخته در زبان انگلیسی کنایه‌ای است از بیمارستان روانپزشکی. همچنین این نام بخشی از یک از شعر کودکانه است و تا حدودی «سلاخ خانه شماره ۵» کورت ونه گات جونیور است. فیلم «دیوانه از قفس پرید» یک شاهکار سینمایی امریکایی به کارگردانی میلوش فورمن است که در سال ۱۹۷۵ میلادی بر اساس رمان «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» نوشته کن کیسی ساخته شد و داستان آن درباره «رندل پاتریک مک مورفی» (جک نیکلسون) مردی است که به جرم تجاوز دستگیر می‌ شود و به حکم دادگاه برای بررسی وضعیت روانی‌اش به تیمارستان ایالتی فرستاده می شود. مک مورفی، با مقررات سخت و غیرانسانی تیمارستان، که از سوی زن سرپرستار اعمال می شود، مخالفت می‌کند و این مخالفت ها باعث دشمنی پرستار با او می شود و پس از جدالی بین این دو، مک مورفی به بخشی فرستاده می شود و به او شوک الکتریکی می دهند. اما با وارد کردن شوک الکتریکی به سر او، به رفتارش ادامه می دهد، بنابراین او را با لوبوتومی (برداشتن تکه‌ای از مغز) به موجودی تبدیل می‌کنند که دیگر خودش نیست و زندگی نباتی پیدا می کند.

داستان «پروانگی» سیاوش پاکراه هم با نگاهی ابزورد در همین فضا شکل می گیرد. داستان در ظاهر شرح حال انسان های روان پریش، (شیزوفرنی و اسکیزوفرنی) است که در پیله تنهایی گذشته خود جا مانده و در یک بیمارستان روانی بستری اند و از سوی یک روانپزشک، که خودش هم با اختلالات شخصیتی و روانی زیادی ناشی از اتفاقات گذشته زندگی اش دست در گریبان است، در حال درمان اند. در میان این بیماران، مردی با عنوان «بیمار یک» در ظاهر اختلال های رفتاری شیزوفرنی دارد و نویسنده ای است که هرگز نتوانسته یکی از داستان هایش را منتشر کند و به دلیل مرگ ناگهانی همسر و فرزندش و نقش ناخواسته و غیر عمدی اش در این مرگ، دچار اختلال روحی و روانی شده و هیچ درمانی نتوانسته او را از خاطرات و توهماتش جدا کند و از سوی دکتر به شوک الکترونیکی (راهکار آخر) و در نهایت مرگ درونی و محکوم به زندگی نباتی هدایت می شود. او، که نماد یک انسان رویاپرداز و تخیل گراست، بیشترین وجوه رفتار انسانی را در ارتباط با دوستانش (بیماران دیگر بیمارستان، پرستار و دکتر ) دارد و به نوعی نقش موثرتری در هدایت آن ها برای بیرون آمدن از پیله تنهایشان و رسیدن به رهایی دارد. این شخصیت، که در واقع نمونه شخصیت «رندل پاتریک مک مورفی» در «دیوانه از قفس پرید» است، به عنوان شخصیت محوری نمایشنامه، نقش کلیدی و هدایتگری در این اثر ایفا می کند و در پایان نمایش هم به همین خاطر، به بهانه زدودن گذشته از ذهن و خاطرش از سوی دکتر شوک الکتریکی داده می شود و به سرنوشتی، که در انتظار همه بیماران این بیمارستان است، یعنی زندگی نباتی روی صندلی چرخ دار دچار می شود.

در این میان شخصیت دیگری به نام «دیگری» است که ظاهرا بیماری خاص روانی ندارد و فقط فردی افسرده با جهان بینی و دیدگاه های خاص فلسفی خود است و به نظر می آید شخصیت این نقش نمایشنامه هم از شخصیت اصلی «سلاخ خانه شماره ۵» ونه گات گرفته شده است. دیگری که همه واقعیت های اطرافش را آگاهانه می بیند و قدرت درک و تحلیل مسایل را بیش از دیگر افراد بیمارستان روانی دارد، همواره در حاشیه اتفاقات نقش مشاهده گر و منفعلی دارد، که صرفا شاهد فجایع این بیمارستان یا سلاخ خانه روانی است. بنابراین تنها دیالوگ های کوتاه عاقلانه ای در موقعیت های مختلف از او شنیده می شود و به نظر می رسد نویسنده به عمد او را در دل رخداد قرار نمی دهد تا نمونه ای از یک انسان آگاه و متفکر امروز در یک جامعه متناقض و درهم ریخته مدرن توصیفش کند؛ انسانی که تنها می تواند مشاهده گر مسایل پیچیده این جهان باشد و به رنجی بی پایان، منفعل و مسکوت، تا زمانی که نوبت به خود او برسد، ادامه دهد.

پرستار، که خود یک بیمار روان پریش است و در دوران جنگ هنگام قتل عام مردم شهر( اشاره به موقعیت داستانی سلاخ خانه شماره ۵) سربازی بیش نبوده، برای نجات جان خود و یک دختر بچه وحشت زده، برای جلوگیری از فریاد زدن او دستش را بر دهان دختر می گذارد و به طور ناخواسته و غیرعمد باعث خفه شدن او می شود؛ پس از آن زمان تا امروز با سرزنش خود و وحشت و نگرانی از این اتفاق، روزگار سپری می کند و با وسواسی بیمارگونه مرتب در حال شستن دستان آلوده به قتل خود است.

دکتر نیز، که به طور ناخواسته در گذشته منجر به مرگ همسر و اختلال روانی دخترش شده، خودش نیز در اثر عذاب وجدانی هولناک برای غفلت گذشته، روزگار حال را در رنج و تنهایی سپری می کند و در تلاشی عبث گونه برای برقراری ارتباط با دختر بیمارش، که قبل از همه بیماران در اثر شوک الکترونیکی برای زدودن گذشته (مرگ مادر) به موجودی بی روح و نشسته بر صندلی چرخ دار تبدیل شده، دست و پا می زند و با وسواس های سخت گیرانه و منضبطانه اش سعی در سیطره جویی بر همه افراد حاضر در بیمارستان دارد. او، که نماینده علم و دانش این جهان کوچک روان پریش است، هر روز تنها و تنها تر می شود و با تلاش بیمارگونه ای سعی در پاک کردن گذشته همه بیماران از طریق شوک الکترونیکی دارد، حتی اگر این عمل او منجر به مرگ درونی انسان ها و شکل گیری یک حیات نباتی برای آن ها شود. او با سیستمی قدرت محور و با استفاده از تکنولوژی روز و نظارت بر ذهن و فکر بیماران خود، همه امور و افراد بیمارستان را تحت کنترل خود درآورده و به نوعی نمایانگر نهاد قدرت در یک جامعه آشفته تکنولوژی محور مدرن است و می توان آن را نمونه ای از شخصیت پرستار در فیلم «دیوانه از قفس پرید» معرفی کرد.

”علاوه بر نگاه جهان شمول نویسنده به موضوع اثر، تفکر و دغدغه اصلی او بشر امروز است که توسط رسانه، علم و تکنولوژی آن قدر ایزوله شده که دیگر تخیل و سادگی های انسانی اش مجال پروانگی و بیرون آمدن از پیله های ظاهری را ندارد“

آنچه از نوشتار متن نمایشنامه بر می آید، این بیمارستان روانی تمثیلی از یک جامعه مدرن انسان ستیز است و همانند فیلم «فورمن» (دیوانه از قفس پرید) نقدی است بر مدرنیته افراطی جامعه امروز که با اعمال قدرت و فشار دانش محدود بشری، انسان را در تنگناهای ضد بشری و خشونت قرار می دهد. در واقع نقدی است بر درمانگری خشونت از طریق خشونت و در نتیجه شیوع خشونت و روانپریشی که در یک جامعه مدرن و قدرت محور شکل می گیرد، جامعه ای که نویسنده نمایش «پروانگی » به خوبی تمثیل پیله ابریشم را برای آن در نظر گرفته؛ پیله ای که در اجرا و ایده طراحی صحنه، همه عوامل و افراد نمایش را به شکل عینی در خود قرار داده است؛ پیله ای که نویسنده نیز در اولین دستور صحنه خود به شکل تصویر پروجکشنی از پیله های ابریشم بر دیوار مقابل تماشاگر، پیشنهاد می دهد، اما در ایده کارگردانی نمود بهتری می یابد؛ فضای بیمارستانی که در دل یک پیله ابریشم طراحی شده است، سقف و دیواری مدور از چیزی شبیه پیله ابریشم، چیزی که بارها و بارها در متن و دیالوگ های بازیگران به آن اشاره می شود و از نظر معنایی کاملا در ارتباط با اسم نمایش «پروانگی» است؛ عنوانی که در رسم الخط نوشتاری این اسم در بروشور کاملا خلاقانه به صورت ترکیبی مجزا از هم، پارادوکسی از دو کلمه روانی و پروانگی یا پریدن را همان ابتدای کار به ذهن مخاطب پرتاب می کند که در مفهوم نهایی، این تضاد معنایی یک مفهوم را القا می کند.

آنچه در این متن قابل توجه است و موجب شده تا رابطه بینامتنی این اثر با داستان «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» کن کیسی، فیلم «فورمن » و داستان «سلاخ خانه شماره ۵» به درستی شکل بگیرد و از اقتباس و روایت وفادار داستانی فراتر برود، دیدگاه نویسنده (سیاوش پاکراه) است؛ به طوری که آنچه از داستان و وجوه تشابهش با دو اثر دیگر روایت شد، لایه ظاهری برای بیان مفهوم و معناهای درونی برآمده از نگاه نویسنده است. علاوه بر نگاه جهان شمول نویسنده به موضوع اثر، تفکر و دغدغه اصلی او بشر امروز است که توسط رسانه، علم و تکنولوژی آن قدر ایزوله شده که دیگر تخیل و سادگی های انسانی اش مجال پروانگی و بیرون آمدن از پیله های ظاهری را ندارد و مانند همه شخصیت های این نمایش، ناخواسته در جنایت و مرگ تدریجی وجوه انسانی دیگران و خود دست دارد و ناگزیر و ناخواسته بدون آنکه محکوم و مقصر باشد، فاجعه تراژیک تنهایی را برای خود و دیگران رقم می زند. بنابراین در این نمایشنامه چند شخصیت تازه و متفاوت دیگر را با عنوان زن بیمار، همسرمرده بیمار یک، دختر بیمار دکتر و لی لی پیت، که دختر بچه ای خیالی و به نوعی وجه مشترک (کودکی و گذشته ) همه شخصیت هاست، خلق می کند.

شخصیت هایی که همه قربانیان عصری اند که اعمال نفوذ قدرت مطلقه ای، که خود قربانی همین عصر تنهایی بشری است، آرزوها، آزادی های طبیعی و انسانی، فانتزی ها و خاطراتشان را می گیرد و آنان را هر روز از گذشته شان تهی تر می کند تا مثل کرم های ابریشم در پیله مانده ای که هرگز پروانه نمی شوند، به پروانگی نرسند. قدرت مطلقه ای که خود (اشاره به دیالوگ متن) در دیالوگ شاعرانه و قابل توجه آغازین نمایش می گوید: «جمع می شم و پیله می تَنم از گذشته که وصله تَنم می شه و ریشه هاش تا عمق وجودم رخنه می کنه. مویرگ ها ریشه های گذشته است، پهن شده بر پیکره وجود، خون می مِکه آروم و سوزناک از چشمه پرمخاطره خاطره، دو دوتا چهارتا از گذشته باید گذشت و دو تا پنج تا اگه گذشته بیاد سراغِ تو چی ؟»

اما برخوردی که در اجرا با مفاهیم و معناهای این نمایشنامه صورت می گیرد، از جنس دیگری و در همین راستاست.

ایده های خوب کارگردانی عامر مسافر آستانه در این نمایش، که نخستین تجربه کارگردانی را برای او در کارنامه هنری اش ثبت کرد، چه در طراحی، چه در میزانسن و چه در انتخاب جنس خاص بازیگری و یکدستی همه بازی ها، هرچند قابل تحسین است، اما نگاه و شکل کارگردانی او در همه صحنه ها نمی تواند قابلیت های متن را نشان دهد و به نظر می رسد این مسئله به تفاوت نگاه کارگردان با نگاه نویسنده در تحلیل مفاهیم درونی اثر با فرم اجرایی انتخاب شده از سوی کارگردان باز می گردد. کارگردان بیشتر تمرکز خود را در اجرا بر ایده پردازی های بیرونی، خلاقیت در اشکال طراحی و استتیک صحنه و نوع بازیگری می گذارد؛ بنابراین از زاویه دید خود جهانی از یک نمایش فرمال و تمیز در صحنه می سازد و همین جهان ابزورد و فلسفی، نمایشنامه را به طنز گروتسک تبدیل می کند که تماشای آن نیز خالی از لذت نیست، اما مخاطب را در مواجه با عمق معنایی اثر کمی دچار سردرگمی و گنگی می کند. بی شک اجرای گروه "پروانگی"، راه تازه ای به گروه های جوان تئاتری برای بیرون زدن از پیله های گذشته را پیشنهاد می دهد.

فروغ سجادی