تبدیل یک وضعیت ذهنی به درام

نگاهی به نمایش ”عروسک های سکوت” نوشته ”فرزانه سهیلی” و کارگردانی ”سمانه زندی نژاد”

جهان ذهنی، درام را از حالت خطی بیرون می آورد؛ بنابراین جریان خطی رویدادها و روابط علت و معلولی در آن از بین می رود. "عروسک های سکوت"، درباره تعصبات کورکورانه و نادانی حاکم بر روابط افراد است و هدف از ارائه آن مواجهه مخاطب از منظری درونی با اشکالات عمده آدم هاست. به تعبیری در این درام نوعی تراژدی اتفاق می افتد که مبنایش فقر فرهنگی است.

مسعود با نگاه تیره و بدبین، نابودی یک خانوده را موجب شده است. شیما (افسانه ماهیان) و شبنم (فرزانه سهیلی) دو خواهرند که روابطی را آغاز کرده اند و این شروعی برای بددلی های یک پدر است. همین آزار و اذیت هایی را به دنبال می آورد. مسعود (داریوش موفق) شیما و شبنم را به قتل می رساند و پری، مادرشان (فریبا کامران) نیز خود را می سوزاند.

سمانه زندی نژاد از آن دست کارگردان هایی است که دغدغه فرم دارد. یعنی بیش از هر چیزی برایش نمایان کردن ساختاری قابل تامل اهمیت دارد. او برایش مهم است که فرم پیچیده ای بر پیکره درام چیره شود. البته بستر اجتماعی هم برایش مهم است. تبدیل یک وضعیت ذهنی به درام و عینیت بخشیدن به درون، کاری است بسیار سخت. برخی دوست دارند و توانمندی چنین ساختاری را هم دارند تا اینکه بخواهند یا بتوانند صرفا مبتنی بر واقعیت و مسیر خطی، درامی را سر و سامان دهند.

در ابتدا یک در و مسعود را در کنار آن می بینیم و موسیقی و افکت هم دلالت بر فضای غریبی می کند و نورپردازی هم خبر از فضایی ذهنی و اکسپرسیونیستی خواهد کرد. پس انتظاری نیست که همه چیز با صراحت و شفاف باشد. قرار است که با المان ها بازی شود. یعنی در را دقایقی بعد طور دیگری ببینیم که بشود تصور کرد، حرکتی صورت گرفته که مسعود به خانه پا گذاشته است. این خانه جهان نمایش است و در آن وقایعی روی داده که نتایجش غیرقابل اجتناب است، زیرا مسیر بر خطاهای بزرگی گردانده می شود و آنچه رخ می دهد بسیار اندوه بار و تراژیک است. مردی به اشتباه دختران و همسرش را به مرگ واداشته و زندگی در این خانه متوقف شده است. نیروی بازدارنده و ویرانگر، جهل و نادانی است. مرد در واکاوی خویشتن پا به این خانه آتش گرفته و ویران شده می گذارد. فضا اتکایی بر مواد و عناصر واقعی ندارد. دو دختر بر تختی همچون چرخ خوابیده اند و به شوخی و یادآوری خوابی می پردازند که نتیجه اش و تعبیرش همین ماجراهای قتل و خودسوزی است.

این تخت به دو نیم می شود و بازیگران می توانند در این شرایط فرم های غیرمعمول را به نمایش بگذارند. درها، شیشه و حرکاتی مستقر بر کف و دو دریچه در طرفین اتاق، امکاناتی است تا میزانسن های متنوعی را ایجاد کند و چیدمان متغیری برانگیزاننده پرسپکتیو و ترکیب های تصویری باشد. البته این ها هم به طور هزارتویی در هم تنیده شده است و در اینجا کشف موقعیت و القاگری مفاهیم، اصل و مبنای ارتباط است. شاید همین جاست که کمی پیچیدگی موجود را زیر سوال می برد، چون خود مسئله آنقدر ژرف و قابل اعتناست که واقعا نیازی به پیچیده شدن نیست. فقط اشارات به این روابط، ذهن را به قدر کافی درگیر ماجراها خواهد کرد. توانِ کارگردان همانا در تصویرسازی و ایجاد ژرف ساخت است و همین خود کفایت می کرد که این روابط و دردی که در آن موج می زند، القا شود. متاسفانه گاهی فرم بیش از حد بر محتوا غالب می شود و این خود روند القاگری را با انحرافات و توقفاتی مواجه می کند.

به عبارت بهتر در اینجا نبرد شکل و محتوا اتفاق افتاده است؛ در حالی که هنر تعریف بهینه خود را در هماهنگی و همسویی این دو پیش خواهد برد. هنر در شکل درست و محتوای نادرست، یا در شکل نادرست و محتوای درست سرانجامی نخواهد یافت. هنر در همترازی و هماهنگی شکل و محتوا به وضعیتی روشن، که موجبات یک ارتباط بایسته را فراهم می کند، سمت و سو می گیرد. اینجا محتوا و شکل اتفاقا قابل قبول اند، اما در هماهنگی دچار اشکال هستند. یعنی نیاز است که در بازنگری متن و القاگری های اجرا روند پیچیده کمی سر راست تر شود، چون واقعا نیازی به پیچ و تاب بیش از حد نیست. این دیگر تحت واژه فرم زدگی قابل نقد است. باید ترازها را پیدا کرد تا هماهنگی ها و ضرباهنگ ها هم به وقوع بپیوندد. وگرنه به ظاهر "عروسک های سکوت" نمایشی پذیرنده است، اما زمان بررسی اصل و مبنای کار این سوال مطرح می شود که چه چیزی مانع از انتقال حداکثری محتوا و القاگری مفاهیم شده است؟ پاسخ ذهن را معطوف به افراط در فرم گرایی خواهد کرد.

هنوز در تئاتر ایران نسبت دقیقی بین فرم و محتوا پیدا نکرده ایم و این مسئله مهمی است که ما از خلق آثار کامل باز می دارد و این عاملی است که مانع از جهانشمول شدن آثارمان می شود؛ در حالی که لازمه عبور از مرزها، ایجاد و ارائه آثار نسبتا کامل است، حالا فرقی هم نمی کند در چه سبک و سیاق و یا مکتب و دبستانی! "عروسک های سکوت" به لحاظ اجرا پیشروی های قابل درک و لمسی دارد و بازی ها و میزانسن ها هم چشم نواز است، اما در پس این رفتارهای درهم تنیده، مکث های لازم برای انتقال و القا تعبیه نشده است. آنچه باید باشد هست، اما نحوه انتقال، مانع از تبلور عینی آن شده است.

اگر اکسپرسیونیستی بودن "عروسک های سکوت" را قبول کنیم، می توانیم مثال های شاخصی را مطرح کنیم که در آن ها نیز آن قدر هماهنگی به اعتبار در هم تنیده شدن فرم و محتوا شده، که القاگری در غایت خود به وقوع می پیوندد. در "گوریل پشمالو"ی یوجین اونیل، "مرگ فروشنده" آرتور میلر و "تیغ و استخوان" دیوید ریب اکسپرسیونیست سوار بر بستر واقع گرایانه شده است. یعنی بر هم ریختگی ذهنی در یک مسیر خطی عیان می شود، این نکته ای است که فرم را به تعادل رسانده و نتیجه به عینه قابل لمس است. کشتن خود سخت و بغرنج است و آن هم در یک خانواده مسئله را غامض تر می کند. باید بدانیم نظم موجود چیست و چگونگی انجام قتل ها و چرایی و انگیزه هایش برایمان اهمیت دارد. "مده آ"ی اوریپید که در آن این زن شقی القلب دو فرزندش را به انتقام از همسرش وا می دارد، شخصیت اصلی خود از پیچ و تاب لازم برای ایجاد شرایط ذهنی برخوردار است و حالا روال خطی درام است که ما را در جریان نامتعادل شدن این زن قرار خواهد داد. در "تیغ و استخوان"، پسر خانواده نابینا و برهم ریخته از جنگ ویتنام به امریکا و خانواده اش برگشته است. حالا خانواده هم از جنون و عشق این پسر، عاصی است و دلش می خواهد او را به خودکشی وا دارد. در خانواده، کشتن دردمندانه ترین نوع کشتن هاست و این خود بالفطره از بار تراژیکی برخوردار است و نویسنده و کارگردان باید در القای این وضعیت نهایت سعی خود را بکنند. چنانچه در نقل و روایت قصه هابیل و قابیل اصل و مبنای روایت، کشتن برادر است و در رستم و سهراب فرزندکشی اصالت وجودی می یابد. بنابراین این مسئله ژرف هر چه به قاعده تر و با تکیه بر اصل ماجرا پیش برود، میزان درگیری مخاطب و القاگری محتوا نیز در آن بیشتر خواهد شد.

رضا آشفته