تراژدی جنگ در خانه

نگاهی به نمایش ”تیغ و استخوان” نوشته ”دیوید ریب” و کارگردانی ”منیژه محامدی”

"تیغ و استخوان" نمایشی ضد جنگ است، جنگی که در آن آمریکا در برابر مقاومت مردمان ویتنام کم می آورد و به نوعی با قبول شکست سربازانش را از آنجا به ناچار بیرون می برد.

حالا در "تیغ و استخوان" رویدادهای پس از جنگ را می بینیم که این مصائب و بیچارگی ها خیلی زود دست از زندگی آمریکایی ها برنداشته است. دیوید ریب روزنامه نگار، استاد دانشگاه، فیلمنامه نویس، کارگردان و درام نویس بر اساس تجربیات دوران سربازی اش سه گانه ای را نوشته که به تریلوژی ضد جنگ مشهور شده است. "تیغ و استخوان" به همراه دو متن "دوران آموزشی سرباز پاولو هابل" و "پرچم ها" این سه گانه حیرت انگیز را تشکیل می دهند. شاید همین خود عاملی اساسی برای نوبل گرفتن دیوید ریب شده باشد. در ایران ما نیز علیرضا نادری به وقایع پیرامونی خود در جنگ پرداخته و نسبتاً آثار درخور تاملی را خلق کرده است.

● محل زندگی

این نمایش دربرگیرنده دو صحنه است که هر دو هم در آپارتمان شیک، دوبلکس و مرفهی در امریکا می گذرد؛ یعنی بستر اتفاقات یک خانه است که ترجیحاً باید محل زندگی باشد تا در آن شاهد افسردگی، ترس و جنون باشیم تا چنین روندی با خود پایانی اندوهناک رقم بزند و موجبات مرگ یک سرباز را فراهم کند.

آزی (محمد اسکندری) و هریت (مهوش افشارپناه) در آپارتمان خود زندگی راحت و بی دغدغه ای دارند، چون به تماشای فوتبال از تلویزیون می نشینند و شام و ناهارشان را دور هم می خورند. این یعنی رفاه و خوشبختی نسبی! آن ها دو پسر دارند. بزرگ تر نامش دیوید (جواد نمکی)، که در جبهه جنگ با ویتنام است و کوچک تر ریکی (دانیال خجسته) است. این زندگی زمانی که دیوید کور و افسرده به خانه برمی گردد، دچار پریشانی می شود. این خانواده به مرور در می یابند که دیوید با یک دختر آسیایی به نام زانک (دنیا نصر) سر و سری داشته و حالا هم مدام در خانه به دنبال این عشق دور افتاده می گردد. دیوید مدام در حال حرف زدن و خیالات با زانک است که درک این موجود خیالی برای خانواده اش ناممکن و باعث سرافکندگی و خجالت آنان خواهد شد. برای همین از پدر دونالد (محمد نادری) که دوست خانوادگی شان است، درخواست می کنند که ضمن دعا کردن، با دیوید وارد صحبت شود تا ببیند دردش چیست و چگونه می شود او را نجات داد. اما دیوید پرخاشگر و خشن پدر دونالد را از اتاقش می راند. پدر و مادر ترس از این دارند که به دست دیوید کشته شوند، چون او اصلاً حال و روز مناسبی ندارد. بنابراین این دو تنها چاره را در این می بینند که دیوید را تشویق به خودکشی کنند. حتی برادرش ریکی هم ریش تراشش را در اختیار دیوید می گذارد؛ به گونه ای او هم کمک می کند تا دیوید رگ دستش را بزند و بدتر اینکه از این وضعیت عکس یادگاری هم می گیرد!

● برهم ریخته و جنون آمیز

این فضا نیاز به بازی های حسی و برهم ریخته و جنون آمیز دارد، چون هیچ چیزی در جای خود قرار نمی گیرد. دیوید به نمایندگی از سربازان امریکا نظم نسبی خانه را برهم ریخته است. او عاشق است و از معشوق دور افتاده و نمی تواند سرنوشت خود را به دلخواه پیش ببرد بنابراین خشن و پرخاشگر شده است؛ یعنی بر آن است که اعتصاب و اعتراض خود را علیه این شرایط تحمیلی اعلام کند. این آدم ها باید عاصی شوند و از جنون مفرط به ناچار دسیسه خودکشی دیوید را مهیا کند، زیرا آنان در شرایط طبیعی راضی به این خودویرانگری نخواهند بود و بدتر از آن برای اینکه خودشان به مسئله دامن بزنند و فرزندکشی و برادرکشی به عمد و آگاهانه در یک خانه اتفاق بیفتد، جریان عصبی تندی را نیازمند است. اینجاست که تراژدی قرن بیستم به واسطه حضور تحمیلی و ارباب مآبانه در سرزمین دیگران بازتابی ویرانگر و جنون آسا به دنبال خواهد داشت. این مرزهای عاطفی را شکستن رنجی مضاعف به اقتضای خشم و انتقام طبیعت به همراه خواهد داشت. این هم از آن موارد رازآمیز و پنهانی است که در آن نشانه هایی وجود دارد.

محمد اسکندری و مهوش افشارپناه در ظاهر خودشان اند و تا اینجا شاید برای پذیرفتن یک پدر و مادر چندان اشکالی هم وارد نباشد، اما پس از اینکه نظم خانه برهم می خورد و هر یک از افراد خانواده نیز دچار پریشانی و عصبانیت ناخواسته می شوند، آن وقت انتظار می رود که این دو به تدریج جنون را در بدن خود نمایان کنند. تخصص منیژه محامدی کار کردن روی همین نوع درام های برهم ریخته و روانی است، اما این تخصص این بار با آن اوج و افول لازم در منحنی حرکتی-حسی بازیگر مشهود نیست. این از آن مواردی است که نمایش را دچار یکنواختی و اصطلاحا از ریتم انداختن می کند. مادر تاب دیدن زانک را ندارد، شاید او را چون رقیبی می داند که خانه و زندگی اش را تحت تاثیر گذاشته و حالا هریت درصدد است که به هر شکل ممکن سر از تن این موجود به ظاهر خیالی جدا کند. زانک در ویتنام است و دیوید از دیدن مجددش بازمانده و در این واماندگی است که به تدریج دچار طغیان می شود. جواد نمکی پیش از این در نمایش "مخاطب خاص"، کاری از علی شمس، در جریان بازی فعل و انفعال تند و دقیقی را آشکار کرده بود، اما در "تیغ و استخوان" هنوز در سطح است و بلاتکلیف که چگونه این مرد دچار پریشانی و جنون و در نهایت کشتن بشود. این روند بسیار سخت و ناممکن می نماید.

او بازیگر قابلی است و روند خطی را درست طی طریق کرده، اما در درون هنوز آن حس و روند لازم را برای بروز و بیان تصاویر تاثیرگذار طی نکرده است. این هم از آن مواردی است که به دلیل تمرین کم، بیشتر گروه ها را از هم می پاشد، چون در دل اجرا تازه تمرین های نهایی خود را می گذرانند. حیف است که متن درخور تاملی با یک نقص عمده به ارتباط و دوام و بقای ذهنی با مخاطب منجر نشود. اصلا هدف تئاتر هم ایجاد چنین حس و حالی است تا بتوان از آن به عنوان یک خاطره خوش یاد کرد. در این مسیر فقط ریکی است که می آید و می رود و واقعا معلوم نیست این بی تفاوتی باید لازمه کار باشد یا خیر؟ چون آن حس های اصلی درنیامده و بود و نبود این نقش فرعی هم فعلا نامعلوم است. شاید هم لازم است او هم دچار تغییرات بنیادین شود.

زانک در این نمایش فضای متعارف را می شکند. یعنی آنچه رئالیسم دیده می شود و بیرون و عینیت را نمایان می کند، با وجود چنین شخصی که از منظر و ذهن دیوید قابل پذیرش است، جنبه های روانی و ذهنی اثر را بالاتر می برد. این فضای خیالی نظم طبیعی اجرا را در هم می شکند؛ صرفا به دلیل دوگانه شدن فضاست که در آخر هم میزان این نظم برهم ریخته به قاعده خودکشی دیوید بارز و شاخص خواهد شد.

● تصویر روشن

منیژه محامدی تصویر روشنی از فضا دارد. برای همین در فضایی اشباع شده از سفیدی، بر آن است تا رنج سیال و فرار را عیان کند. سفید گرفتن اشیا هم این قضیه را تشدید می کند. درست مثل یک آزمایشگاه پزشکی باید همه چیز مورد توجه و عنایت مخاطبان واقع شود. پس چه بهتر که آدم ها با لباس های رنگی در این فضای سفید مورد مطالعه و واکاوی قرار گیرند. حالا این دوبلکس بودن هم بدون در و دیوار درنظر گرفته شده، تا عبور و مرور آدم ها بدون تغییر دکور منطقی نمایان شود. این ها از جمله امتیازات کار است که زبدگی و خبرگی کارگردان را اثبات می کند. هر چند این شاهکار بودن اجرا نیز در هماهنگی با متن، در طول شب های اجرا اگر روند درست خود را طی کند، اثبات خواهد شد.

رضا آشفته