خلاق و پرسشگر

نگاهی به نمایش ”صدای یک دست” با طراحی, نویسندگی و کارگردانی ”قطب الدین صادقی”

"صدای یک دست" نمایشی است که تفاهم طبقات اجتماعی و اعضای یک پیکر را برای ایجاد هماهنگی و نظم به مخاطب نوجوان گوشزد می کند.

متاسفانه سن نوجوانی از آن سنینی است که در هنر و ادبیات این روزهای ما کمتر مورد توجه قرار می گیرد، در حالی که یکی از حساس ترین دوره هاست. در این دوره برزخی، نوجوان هنوز میان کودکی و بزرگسالی سرگردان است و درباره چیستی خود و نوع برخورد با جنسیتش با پرسش های اساسی همراه است. اگر بشود با تئاتر خلاق به سمت این نوع پرسش های اساسی رفت، آن وقت است که می توان ارزشمندی هنر و ادبیات را برای آنان آشکار کرد.

دکتر صادقی هم به لحاظ علمی و هم در عمل چنین گرایش و کارکردی را شناخته است. او بر اساس یک قصه کهن و قدیمی و دراماتورژی و پرداخت آن، توانسته تا حد زیادی به یکی از مهم ترین پرسش های اساسی، که حول طبقات اجتماعی و عدالت محوری اتفاق می افتد، بپردازد. هر چند این پرسش را با همان تعبیر و تاویل بقای حس کودکی در این سن در فضایی شاداب و فانتزی به نمایش می گذارد؛ یعنی بر آن است تا ضمن آموزشی غیرمستقیم، بر اساس داده پردازی های اساسی، که عواطف و احساسات و حتی تعقل نوجوان را تحریک می کند، بتواند او را وادار کند تا در این نمایش ضمن رسیدن به اصل لذت و هیجان، به دنبال یافتن پاسخی درخور و خلاق از درک موقعیت باشد.

قصه از این قرار است که سر و دم یک مار زیبا و بزرگ و خوش خط و خال دچار اختلاف شدید می شوند. سر و دم از هم منزجرند و همین مسئله هماهنگی و همکاریشان را دچار خدشه می کند. یک روز دم از دست سر به ستوه می آید و خود را دور تنه درخت می پیچد. سر هنوز سرحال است و نمی خواهد به اشتباه خودش اقرار کند، اما با آمد و شد حیواناتی مثل آهوها، میمون ها، جوجه تیغی ها و موش ها رفته رفته مار گرسنه و گرسنه تر می شود. تا اینکه مار از شدت گرسنگی می خواهد بمیرد و دیگر صبرش سر می آید و شروع می کند به طلب بخشش و گفتن اینکه دم بهتر از من است و باید خود را از تنه درخت آزاد کند تا بشود با آن خوراکی را شکار کرد و خورد. به همین دلیل دم سر را به بیراهه می برد که تو باید گوش به فرمانم باشی... این گوش به فرمانی با توجه به اینکه دم چشم ندارد، به جایی ختم می شود که نباید بشود و دم بر حسب حس اش حرکت می کند و در نهایت درون چاه آتشی می خزد و باعث سوخته شدن مار می شود.

در این میان و پیش از پایان، گروه بازیگران از بچه ها می خواهند در نمایش مشارکت داشته باشند تا ببینند آن ها چه پایانی را برای این نمایش در نظر می گیرند. گویا بیشتر بچه ها بنا بر آن میل درونی و مثبت، دوست دارند که این سو و دم آشتی کنند و بدانند که هر دو برای وجود یک مار مفید و ضروری اند. این از آن پرانتزهایی است که از یک سر اعتماد به نفس را در بچه ها تقویت می کند و از سوی دیگر باعث و بانی حضور و گفت وگو می شود که به گونه ای مشق دموکراسی است و اینکه همه در جامعه باید نسبت به پدیده ها عکس العمل داشته باشند و اظهارنظر کنند. شاید همان جنبه های خلاقه در این فاصله-گذاری شکل درست و کارآمد به خود بگیرد؛ هر چند در تالار هنر در شبی که به دیدن نمایش رفتم نوجوانان کمتر حضور داشتند؛ یعنی نمایش برخوردار از مخاطب خاص خود نبود، اما حضور کودکان و خردسالان باز هم جواب های قانع کننده ای را به دنبال داشت. در عین حال میزان توجه و حضور آنان را هم اثبات می کرد.

دکتر صادقی بر آن نیست مطلبی را بر مخاطب دیکته کند. برای همین پس از اظهارنظر مخاطبان، پایان مد نظر متن و گروه را به نمایش می گذارد تا بتواند تراژدی و شکست این جنگ و چالش هولناک و نابرابر را عیان کند. اگر دستگاه ها و طبقات اجتماعی هم سر جای خود باشند و از اهمیت خود و دیگرآن آگاه نباشند، آن وقت با مختل شدن یک بخش، نظم کلی جامعه بر هم خواهد خورد. این همان عدالت اجتماعی است که موجبات استواری و استقرار یک جامعه سالم و پویا را فراهم می کند. این نکته ای است که افلاطون هم در کتاب جمهور، آن را طبقه بندی کرده که سران حکومتی، لشکریان نظامی و امنیتی و کارگران و کشاورزان را به مثابه یک بدن در نظر گرفته که هر یک از آن ها باید همیشه سر جای خود باشند تا نظم اجتماعی برقرار شود؛ یعنی با بالا و پایین شدن هر یک از این موارد نظم بر هم خواهد خورد؛ چنانچه در نظام های کمونیستی با اصل قرار دادن دهقان و کارگر، نظمی به وجود آمد که نتوانست همیشگی باشد و این نظام ها رفته رفته از بین رفتند و یا در نوع حکومتداری با اصلاح مواجه شدند. یا در جوامعی که نظامیان صاحب قدرت می شوند، دیکتاتوری نظم عمومی جامعه را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد. مثل حکومت های فعلی مصر، حکومت پینوشه در شیلی و ... در حالی که با حکومت نخبگان و فرهیختگان و بودن دیگر لایه ها و طبقات بنا بر اصل عدالت اجتماعی، نظم هم متدوام و گسترده خواهد بود. دیگر هیچکس احساس بسته بودن و بی عدالتی نخواهد کرد. این از آن مفاهیمی است که از نوجوانی ما را به سرانجامی درست رهنمون خواهد کرد و این مسبب نظم شایسته سالارانه خواهد شد. اینکه برای بودن و زیستن باید زحمت کشید و هر کس باید سر جای خودش باشد وگرنه جامعه آسیب پذیر خواهد شد.

دکتر صادقی نمایش عروسکی ساخته تا بتواند هم فانتزی را مبنای نگرش به مفاهیم قرار دهد و هم زیبایی¬شناسی و تخیل را بر فضا حاکم کند تا با حسی القاگرایانه سمت و سوی راستین را به ماجراها بدهد و تخیل، مشارکت و حضور مخاطب، آن نمایش حقیقی را موجب شود؛ یعنی در نهایت این مخاطب است که با تخیل و تعقل خود نمایش راستین را ایجاد می کند.

بازیگران با بدن های نرم و بیان گرم سعی می کنند در جان بخشی به عروسک حضور موثری داشته باشند. کار ناصر عاشوری سخت تر است، زیرا سر مار نزدیک به پنج و نیم کیلو وزن دارد و این سنگینی دست ها و تن را خسته می کند. حالا این اصرار بر سنگینی هم از آن نکته های قابل نقد است، چون می شود این سر را با مواد سبک تر به کمتر از یک کیلو هم رساند و در عین حال همان زیبایی و ابهت سر مار را نگه داشت. فضا با مار و درخت و ته رنگی از طیف های رنگی تند و گرم لبریز است و حیواناتی که می آیند و می روند، هر کدام به زیبایی و با حرکات موزون آمد و شد دارند. موسیقی و ترانه خوانی ها هم در خدمت اجراست و آن انگیزه های حسی را برای تداوم ارتباط با نمایش موجب می شوند. اما هنوز هم می شود روی مشارکت مخاطب تاکید اندیشمندانه تری کرد، چون در اینجا نمایش شکل راستین خود را پیدا خواهد کرد و نمی شود به همین ارتباط سطحی بسنده کرد. می توان قبل از اجرا و در حین اجرا این آمادگی را ایجاد کرد تا در این لحظه باشکوه خواست اجرا منعقد شود. به تعبیری بدون مشارکت، "صدای یک دست" شکل نخواهد گرفت. با این ضرورت، باید فوریتی دقیق تر در طول اجرا در خدمت باشد تا بتوان این مشارکت را به سرانجامی پویا و خلاق نزدیک و نزدیک تر کرد.

رضا آشفته