درگیر کردن مخاطب با بازی, دیالوگ و فضاسازی

نگاهی به نمایش ”سنگ ها در جیب هایش” نوشته ”مری جونز” و کارگردانی ”پارسا پیروزفر”

مری جونز نویسنده ایرلندی، که با نمایشنامه "سنگ ها در جیب هایش"(۱۹۹۶) شهرتی جهانی یافت، شاکله این اثر تحسین شده را مرهون جامعه ایرلند و فضای بحرانی و درگیری های استقلال طلبانه دهه ۷۰ ایرلند شمالی بود. او نویسنده ای بود که همه این حوادث اجتماعی را به همراه تبعاتش تجربه کرد و در شکل گیری ادبیات نمایشی نو در سرزمینش نقش و تاثیر به سزایی داشت.

"سنگ ها در جیب هایش" اگرچه به طور مشخص به کشمکش های اجتماعی- سیاسی نمی پردازد، ولی تصویرگر زندگی طیفی از مردمان ایرلند شمالی در دهه های پایانی قرن بیستم است، جامعه ای سرخورده، نومید و در آستانه ویرانی که از سویی با فقر و بیکاری دست به گریبان بود، از سویی دیگر دچار تنش های اجتماعی و درگیری با پیامدهای سال ها مستعمرگی بود و از سوی دیگر در عرصه هنر، می کوشید تا خود را از پلکان استقلال و نوگرایی بالا بکشد.

همه این ها دست به دست هم داد و جریانی در فرهنگ و هنر ایرلند شمالی به راه افتاد و محصول آن به ذائقه مردم خوش آمد. شاید مری جونز و گروهش نیز اگر این تجربه ها را پشت سر نگذاشته بودند، سال ها بعد اثری اینچنین پالوده، مردمی، صمیمانه، هوشمندانه و چندوجهی خلق نمی شد.

مری جونز بی آنکه وارد حوزه های ادبیات فمینیستی شود، آنقدر خوب جامعه خودش را، با همراهی یک گروه زنانه، به تصویر کشید که ایفای نقش های مردانه از سوی زنان گروهش کاملا باورپذیر و مخاطب پسند بود و از آنجا که موضوعاتی که آنان در نمایشنامه هایشان طرح می کردند، به نوعی با مسائل روز و درک و دریافت مخاطب از شرایط جاری همخوانی داشت، به سرعت طرفداران خود را یافت. به عبارت دیگر، علیرغم همه محدودیت هایی که برای زنان در جامعه تنش زای ایرلند شمالی وجود داشت، مری جونز توانست با نگاهی جدی و تلاشی مضاعف، ضمن ورود و ثبات در فضای تئاتر، با نگاهی دلسوزانه به چالش های زندگی انسان معاصر سرزمین خودش بپردازد و تجربه های تلخ و زوایای تاریک جامعه اش را دستمایه نوع تازه ای از نمایش کند.

نمایش "سنگ ها در جیب هایش" با آشنایی دو جوان سیاهی لشگر در پشت صحنه یک فیلم آغاز می شود، چارلی و جیک، که در شهر کوچکی در ایرلند شمالی زندگی می کنند، به واسطه ورود یک گروه فیلمسازی به آن منطقه، یک شغل روزمزد خوب پیدا می کنند، آن ها هنرور فیلم می شوند و با اینکه از شرایطشان به عنوان هنرور راضی نیستند، ولی دستمزد روزانه و غذای رایگان و دست یافتن به هاله ای از رویاهایشان برایشان کافی است. آن ها در برزخی زندگی می کنند که دیگر کار کردن روی مزرعه رضایت بخش و درآمد زا نیست و علاوه بر این، رویاهای درخشانشان در رابطه با ورود به عالم سینما، عقل و هوش از سرشان برده است. آن ها با نومیدی این تنها منفذ ورود به سینما را جدی می گیرند و از فرصت آشنایی و ملاقات از نزدیک با ستارگان هالیوودی لذت می برند.

جونز، رویاهای کوچک اهالی شهر را در خلال صحنه های نمایش به میان می کشد و نومیدی و بی انگیزگی آنان را به آرزوهای کوچکشان پیوند می زند. مثلا جیک فیلمنامه ای نوشته و در آرزوی روزی که بر اساس آن فیلمی بسازد، فیلمنامه اش را به عوامل دست چندم سینمایی نشان می دهد. با این حیله، جونز علاوه بر تصویر کردن بخشی از زندگی هنری خود، بر ارزش و اهمیت رویا در حفظ انگیزه برای زیستن صحه می گذارد.

در عین حال، کلیت نمایشنامه نقبی به حباب گونگی دنیای سینما و حواشی کسالت آور آن برای مشتاقان چشم و گوش بسته اش هم زده است. اهالی شهر، بازیگران سیاهی لشکر یک فیلم آمریکایی اند و همزمان علاوه بر حس ناچاری، احتیاج و اجبار، نوعی شعف حقیرانه نیز از اینکه در این فیلم حضور دارند، در خود حس می کنند. آن ها به اینکه آخرین بازمانده سیاهی لشگرهای فیلم "مرد آرام" باشند، می بالند و به خوردن یک فنجان قهوه با هنرپیشه زن فیلم غره می شوند و در بدترین لحظات زندگی شان مطابق خواست کارگردان باید جلوی دوربینی که آن ها را دست جمعی در نماهای لانگ شات یا مدیوم می گیرد، لبخند بزنند یا قهقهه سر دهند.

اما حباب این خوشی زودگذر خیلی زود می ترکد و رویای خوش و رنگین سینما، با خودکشی "شان"، که یکی از اهالی شهر است، مبتذل و بی رنگ می شود. مردی که با سنگ هایی در جیب هایش به ته آب فرو رفته است، شاید کنایه از جماعتی است که رویاها و آرزوهایشان را به سان سنگ با خود یدک می کشند و روزی با همان رویاها (و یا به واسطه همان رویاها) تباه می شوند. آن ها ذره ذره و از سر نومیدی با آرزوهایشان غرق می شوند و در نیستی فرو می روند.

:sotitr۱:]شاید مهم ترین ویژگی این متن، که از دل همان گروه اولیه مری جونز روییده، استفاده از یک یا دو بازیگر برای به نمایش کشیدن داستانی با چندین و چند شخصیت است. کاری که در گروه، به واسطه مشکلات و محدودیت ها به طور خلاقانه ای ظهور کرد و مخاطب را نیز با خود همراه کرد.

"سنگ ها در جیب هایش" به جز شخصیت جیک و چارلی، هفده شخصیت دیگر نیز دارد که چندتایی در میانشان زن هستند و همه این شخصیت ها به مدد حضور همان دو بازیگر اصلی روی صحنه جان می گیرند و اصلا جذابیت و شگفتی اجرای این نمایش در همین است؛ در همین تبدیل نقش ها به هم، ظهور شخصیت های فرعی (بی واهمه نویسنده از شخصیت پردازی آنان) و استفاده از حضور این همه شخصیت برای خلق فضای مورد نظر.

اما درباره اجرا؛ فضایی که آرام آرام از سوی دو بازیگر نمایش شکل می گیرد و ساخته می شود، برای مخاطب هیجان انگیز است. نمایش تقریبا فاقد دکور و ویژگی های متفرعنانه تزیین صحنه است و با بهره گیری از چند دست لباس مختصر همچون جلیقه و کلاه و بسیار متکی بر بازی و دیالوگ و فضاسازی، مخاطب را درگیر خود می کند و ضرباهنگ خوبی را تا پایان حفظ می کند. شاید این موج موثر روی مخاطب، محصول هماهنگی و همدلی دو بازیگر صحنه است، نوعی بازی پینگ پونگی که بی وقفه و روان روی صحنه جاری است.

پارسا پیروزفر علاوه بر ترجمه و کارگردانی متن، نقش چارلی را هم بازی می کند و حضور رضا بهبودی (در نقش جیک) بازی او را تکمیل کرده است. پیروزفر به کارگردانیِ بازی ها توجه زیادی داشته و از این رو نمایش از زاویه بازی ها موفق است. صحنه های مثال زدنی مختلفی در نمایش هست که در آن ها برای لحظاتی بازیگری متبلور می شود؛ مثل صحنه ای که فین و شان نوجوان کنار رودخانه نشسته اند و در آب سنگ می اندازند. این صحنه علاوه بر اینکه در آن دو بازیگر با بالا زدن شلوارها در قالب دو پسرک شلوارک پوش فرو می روند، نوعی پیش آگاهی برای اتفاق غم انگیزی است که در آینده برای شان می افتد و یک صحنه کلیدی برای نمایش به شمار می رود.

بی شک در چنین اجرایی تعادل و کنترل بازی ها، به عنوان محور اصلی صحنه، بسیار مهم است و هر نوع افت بازی، تپق یا ثقل کلامی و مکث می تواند تمامیت اجرا را خدشه دار کند. خوشبختانه چنین اتفاقاتی در اجرا نمی افتد و افزون بر آن کارگردان برای تبدیل های فراوان نقش ها به یکدیگر چاره های زیبا و خوبی تدارک دیده و جزءجزء و بر پایه خصوصیات هر نقش، فیزیک متناسبی را طرح ریزی کرده. شخصیت هایی که برخی مثل میکی ریوردین (پیرمردی که آخرین بازمانده از سیاهی لشگرهای فیلم مرد آرام است و افتخار می کند که در کنار جیمز دین بازی کرده) جذاب اند و برخی مثل کارولاین جووانی (ستاره هالیوودی) چندان خوب از کار درنیامده اند. (نقش های زن نمایش در مقایسه با نقش های مردانه چنگی به دل نمی زنند و بیشتر به کاریکاتوری از زنان شبیه اند).

با کمی فاصله از اجرایی که به واسطه تفاوت ها و ظرافت های متن هیجان زده مان کرده، آرام آرام توقعمان از اجرایی بر پایه این متن بالا می رود و به چیزهایی فکر می کنیم که نمایش نداشت. در شکل فعلی اجرا، غنای متن به سبک و سیاق اجرا غلبه دارد و اجرا گرچه در نگاه اول خوب و بی نقص به نظر می رسد، ولی به شکل مستقل هویت چندانی ندارد و انرژی خود را از متن می گیرد. اجرا مانند یک حرکت ممتد است و گاهی برخی تک صحنه ها، مثل صحنه کافه، این حرکت ممتد را دچار اوج و فرود می کند. این اوج و فرودها مکانیسمی سینوسی به نمایش می دهد و به نظر می رسد به دلیل پر تعدادی صحنه ها، نمایش کشش بیشتری برای چنین صحنه پرشور دارد.

کارگردان به کمک طراح صحنه از یک صفحه پخش تصویر تخت در انتهای صحنه استفاده های خلاقانه ای کرده است. شکل و شمایل این میان پرده ها یادآور کپشن های فیلم های صامت است و به خصوص با آن نوع کادربندی، گویا در ایجاد این تداعی تعمدی وجود داشته است. در فیلم های صامت هرجا که به اجبار باید جمله ای به عنوان راهنما گفته شود یا ادای دیالوگی ضروری به نظر برسد،کپشن ها ظاهر می شوند، ولی در این جا نظم مشخصی برایشان دیده نمی شود. بیشتر برای صحنه بندی و ایجاد فاصله میان صحنه های متنوع و پرتعداد نمایش از آن استفاده شده. گاهی صرفا موقعیت یک فضا مثلا changing room و یا bar را توضیح می دهند، گاهی دربرگیرنده یک تصویر همچون تخت اتاق خواب اند و گاهی عباراتی کمیک در وصف رخدادهای صحنه را نمایش می دهند. سیاق این جملات خیلی وامدار سینمای صامت است مثل این عبارات: "دستیار سوم کارگردان نگران رضایت دستیار دوم!" و یا "نیمی از دهکده روزی شاگرد برادر جرارد بوده اند" و.... نمی دانیم که این ایده از متن آمده یا ایده کارگردان بوده، ولی استفاده طنازانه ای از آن شده و چاشنی طنز و طعنه آن بامزگی و لطف خود را دارد، گرچه انتظار می رفت نحوه استفاده از این تصویر بر پایه یک ملاک مشخص و به دور از پراکندگی باشد.

نویسنده (مری جونز) به دلیل شور ملی گرایی که در خون خودش و همنسلانش جاری بوده، تاکید خاصی بر مسئله زبان داشته است. چارلی و جیک گرچه دو روستا زاده هستند، ولی دلیل حضورشان به عنوان سیاهی لشکر در این فیلم، این است که کارگردان انگلیسی مثلا می خواسته حال و هوای ایرلندی به نمایشش بدهد. کرولاین، هنرپیشه امریکایی، بارها به چارلی می گوید که "تو چه لهجه خوبی داری" و در واقع سعی دارد، لهجه ایرلندی چارلی را تقلید کند تا نقشش خوب از آب دربیاید. البته تعصب نویسنده روی زبان و لهجه ایرلندی اش مسئله پیروزفر در کارگردانی این نمایش نبوده و در نشان دادن این تمایز یا بدلهجگی ستاره امریکایی هیچ ظرافتی به خرج نداده است.

ضمنا، همانطور که پیش تر نیز اشاره شد، در طراحی شخصیت های زن نمایش، کارگردان تنها توانسته کاریکاتوری از آن ها را روی صحنه خلق کند؛ شخصیت اشلینگ (دستیار سوم) تنها با نوعی راه رفتن تصنعی و تغییر صدا شکل می گیرد، شخصیت کرولاین جووانی(هنرپیشه امریکایی) که مثلا می توانست با یک سیگار پایه بلند تصویر کلیشه ای ستاره های هالیوودی قرن بیستم را تداعی کند، مغفول و کمرنگ مانده و حتی مسئله عدم تسلطش به لهجه ایرلندی نیز در طراحی شخصیتش لحاظ نشده است.

فرشته حبیبی