برخورد شهودی با تماشاگر

نگاهی به نمایش ”سیندرلا” به طراحی, نویسندگی و کارگردانی ”جلال تهرانی”

"سیندرلا" نمایشی درباره شایعه است. جامعه ای فرضی و خیالی که ضد آرمانگراست، می خواهدبر اساس شایعات بودن یا نبودن آدم ها را بنا بر سلیقه و خواست خود تغییر دهد.

انگار با ایجاد یک شایعه، یک نفر سوار بر پلکان ترقی و پیشرفت خواهد شد یا اینکه مسیر معکوسی را خواهد پیمود. این افول و ترقی میزان و خواستش را نیروی میلیتاریستی (نیروی نظامی سلطه گر) حاکم بر این جامعه فرضی تعیین خواهد کرد. چنانچه در رمان "۱۹۸۴" چنین روندی در نقد حکومت کمونیستی شوروی سابق تصویرپردازی شده است و یا در "کرگدن" اوژن یونسکو دو فضای فاشسیتی اروپای غربی (هیتلر، فرانکو و موسولینی) و نظام بسته بلوک شرق، که تابعیت قدرت برتر شوروی کمونیست را دارند، چنین جلوه گری می کند.

● یک موقعیت زبانی

جلال تهرانی بر آن است اول یک موقعیت، طراحی کند و بعد در این موقعیت موضوعی را بنا بر خواست زبانی و کلامی به تصویر بکشد، زیرا در این موقعیت آدم ها بیشتر حرف می زنند و تهدید می کنند. شاید به همین خاطر است که برخی به اشتباه آن را نمایش رادیویی تلقی می کنند، چون در آن یا حرکت وجود ندارد و یا اگر هم وجود دارد اندک است و حضور بارز، برجسته و تکاندهنده ای ندارد. اما آنچه مقصد جلال تهرانی است، امری شهودی است و به جای آنکه بخواهد عقل و احساس تماشاگرش را هدف قرار دهد، بیشتر هدفش پرداختن به ناخودآگاهی است که مسیر ورود یا چالش با روح و روان آدمی تلقی می شود. نوعی هیپنوتیزم حاکم بر اجراست. فضا به گونه ای از واژگان اشباع می شود که محل درک، دریافت، تسلط و اشراف بر آنان همانا ناخودآگاه است. آنجاکه قرار است ما را به روشنای جان آدمی گره بزند. همان تئاتری که یرژی گروتفسکی و یوجینو بارابا، البته به سیاق خود، در پی اش بوده اند، حتی پیتر بروک هم در یک فضای خالی، که تداعی¬گر ناخوداگاه است، چنین رویکردی را سمت و سوی عینی و تئاتری داده است. در شرق دور نیز چنین سلوکی در تئاترشان نمود می یابد. حالا جلال تهرانی هم به سیاق خود این مسیر را یافته است. او هم سعی کرده با انحصار شیوه ای خلاقه بتواند تماشاگرش را در شناسایی تاریک روشن وجودش هدایت کند. البته قصد ندارد پیامبرنمایی کند، بلکه اول و آخر به دنبال خلق اثری هنری است و خواه ناخواه در این شیوه چنین تاثیری هم جز ارکان اساسی اثرش شده است.

● نوعی انتزاع و تجرید

جلال تهرانی نوعی انتزاع و تجرید را در صحنه به تصویر درمی آورد. برخی از این شاکله به طراحی نور، لباس، دکور و گریم بستگی دارد. برخی هم در نحوه ادای کلام و بیان بازیگران مشهود است و البته حرکت و میزانسن هم چنین نمود و نشانی را در برگرفتهاند. اگر جلال تهرانی می توانست با همان گروه خودش، منهای بازیگران حرفه ای، سیندرلا را اجرا کند، به نظر موفق تر بود، چون این بازیگران با تمام توانمندی در کار دوم جلال تازه می توانند و می فهمند این شیوه یعنی چه و در بازنمایی آن راحت تر خلاقیت بدنی و حسی خود را نمود خواهند داد. البته اکنون هم موفق اند. بسیاری گلاب آدینه را ستایش می کنند، اما بی خبرند که گلاب آدینه هنرمند خلاقی در زمینه نمایش های ایرانی است و در اینجا هنوز آن گلاب آدینه خلاق نیست و فقط یک بازیگر قدرتمند است. برخی طناز طباطبایی را می ستایند و برخی از این نحوه بازی سر درنمی آورند، مطمئنا هنوز برای طباطبایی چرایی این نحوه و مدل بازی ته نشین نشده است، اگر چند ماه دیگر برای تداوم این اجرا فرصت بود، آن وقت همه بدون چون و چرا این بازیگر را هم ستایش می کردند، چون در واقع او در سیندرلا هم بازی متفاوتی را خلق می کند و هم نسبت به کارهای قبلی اش چند سر و گردن بالاتر ایستاده است. بهزاد عبدی هم یک آهنگساز است و تقریبا ورودش به این شرایط نباید مشکل بوده باشد، اما او هم هنوز پذیرشش از سوی تماشاگران با تردیدها و نقدهایی مواجه شده است. شاید برخی مجید آقا کریمی را در این صحنه یا اصلا نبینند، چون اصل بازی "سیندرلا" فعلا به او تعلق دارد و در مواجهه با سه بازیگر دیگر کمتر مورد توجه واقع شود و یا اینکه کسی که جلال و آثارش را بشناسد، بقیه را در قیاس با او بسنجد و ببیند حالا چقدر آن ها موفق یا ناموفق بوده اند. مطمئنا همه موفق اند، اما هنوز آن تعادل لازم برای ایجاد یک فضای منسجم ایجاد نشده است، چون آشنایی قبلی در بین آن ها نبوده است و نیاز به روند تمرین و گذشت زمان است، مگر اینکه کار دیگری در پیش داشته باشند تا ببینیم چقدر در شیوه اجرایی و نحوه بازی گردانی به درک والایی دست یافته اند.

● دگرگونی و تحول

جلال تهرانی محتوا و مضمون "سیندرلا"ی کلاسیک را دگرگون و متحول کرده و به نوعی با رویکرد متفاوت، آن را دراماتورژی کرده است، زیرا هدف این بوده این داستان در گذر از طول زمان بتواند در فضایی معاصر مفهوم و کارکرد محتوایی خود را آشکار کند. بنابراین این بار خواسته "سیندرلا" را در ساخت و ساز خاستگاه ذهنی و اجتماعی تعریف کند؛ یک زن که همسر ژنرال (مجید آقاکریمی) است به دنبال ناجی هر بار لنگه کفش اش را در خانه ای جا می گذارد و این بار قصه به سوی سروان (بهزاد عبدی) سمت و سو یافته است. مردم به دنبال کشف این رابطه اند و داستان طوری پیش می رود که از منظر آنان سروان از سر حسادت رقیب خود ژنرال را به قتل می رساند و حالا باید قصاص شود و اعدام بهترین شیوه برای قصاص است. در این داستان وقتی سیندرلا (طناز طباطبایی) در مسیر ترقی قرار می گیرد، نوبت به زن گروهبان (مجید آقاکریمی) می رسد. او زنی که با ژنرال رفت و آمد می کند و همه بی خبرند از اینکه این زن خواهر ژنرال است و به همین خاطر با برادرش رفت و آمد دارد. گروهبان در گفت و گو با سرهنگ (گلاب آدینه) این شایعه را می خکشاند وگرنه این داستان به جاهای باریک کشانده می شد و در آن قتل و قصاصی موج می زد. بنابراین در اینجا هیچ آرمانی برای زیستن نیست و همه از سر بیکاری و ناچاری فقط برای هم دروغ می گویند و به جای تفکر والا برای پردازش شکوه و عظمت انسانی، مدام درگیر توهم و تصور اشتباه اند که در آن جز قهقهرا و ویرانی هیچ چیز دیگری وجود نخواهد نداشت.

در این مسیر مدام آدم ها بازجویی و تهدید می شوند و مدام پشت سر هم حرف می زنند و رجز می خوانند، بی آنکه بستر حقیقی و واقعی این کلمات وجود داشته باشد. حرف هایی که از هر خطری خطرناک ترند و هر آن امکان دارد که زندگی یکی از آنان را ویران کند. انگار این جماعت کار و زندگی ندارند و مدام به دنبال این اند که سر دربیاورند کی به کجا می رود و با چه کسی کار دارد تا برایش داستان سرهم کنند؛ داستان هایی که ریشه در فساد روح و ذهن دارد و سرانجامی تلخ و ویرانگر خواهد داشت. تهرانی تعبیر، تفسیر و تاویلی از این وضعیت را در میان این کلمات نهاده است؛ یعنی تماشاگر به دلخواه خود می تواند از این فضا فکر و برداشت خاص خود را داشته باشد. او آزاد است در این باره فکر کند، چون هر کسی به نوعی و به اندازه ای همیشه درگیر با این غیبت ها و تهمت هاست. انسان خطاکار است و زبان گاهی مسیر منحرف و ویرانگر را برمی گزیند. انسان نمی خواهد ترقی حقیقی داشته باشد، بلکه داستان های متوهمانه خود را برای دیگران القا و تداعی می کند، تا با ایجاد نیروی شر لذتی مضاعف از نابودی یک همنوع ببرد.

● هنرمند فیلسوف

تهرانی نمی خواهد رسالت خود را مستقیم گویی کند. او هنرمند فیلسوف است و برخلاف فلسفه، که باید نظریه پردازی و تعامل اندیشه در آن به واسطه حضور واژگان انجام شود، در اینجا قالب تئاتر را انتخاب می کند تا همه چیز در لفافه منتقل شود. او برخلاف ژان پل سارتر و آلبر کامو، که تفکر اگزیستانسیالیستی خود را در دل متن ابراز می کردند، بر آن است تا چیدمان و فضای کار را معرف و شناساننده تفکرش قرار دهد. بنابراین تخیل و داستان پردازی مبنای ورود به اثرش خواهد شد و چه بسیار سنجیده و دقیق این رمزآمیزی متن را تدارک می بیند. نحوه ارائه کلمات حالت تیک تاک ساعت است. مقطع مقطع کلمات و جملات و پاراگراف ها ادا خواهد شد. بازیگران انگار درگلو دستگاهی را گذاشته اند تا خیلی غیرطبیعی این واژگان را از دهان به بیرون پرتاب کنند. این ادای کلمات نوعی حرکت پاندولی را در ذهن متصور می کند و عاملی کاربردی می شود برای چرخاندن ذهن به دو سوی راست و چپ و اینکه در نهایت از ذهن آگاه به سوی ناخودآگاه ارتباطی مکاشفه گر ایجاد کند.

● ارجاعات امروزی و گذشته

طراحی صحنه مدلی از بال هواپیما و یک پلکان مرتبط با دوره باروک است و میز و صندلی رونده که روی ریل حرکت می کند. صداها از درشکه و قطار و اتومبیل پر و خای می شود و به نوعی تداعی گر نشانه هایی از قرون گذشته و امروز است. انگار این داستان ریشه در گذشته دارد و امروز روند تکاملی خود را یافته است. ارجاعاتی که ذهن را از آن دور دست تا چشم اندازی امروزی سوق خواهد داد. حتی ورود دختر خواننده اپرا بیانگر سیندرلای حقیقی است که از آن قصه کلاسیک بیرون آمده و ترانه خوانی می کند.

● نمایشی متفاوت

جلال تهرانی این بار هم بر آن است تا نمایشی متفاوت و متقارن با واقعیت های روز را تدارک ببیند. برای همین بسیار توانمند این مسیر را پیش می برد. او نمی خواهد در جا بزند و هر بار یک شکل متفاوت و نو را ارائه می کند. هر چند بستر و ته مایه اندیشه از یک نفر است و این اساس اندیشگانی هنرمند است که از او تصویری مرتبط و پیوسته در میان آثارش ارائه خواهد کرد. جلال تهرانی خلق می کند و از شکست و نقد شدن هم نمی هراسد و در "سیندرلا" هم هر ضعفی که باشد، می پذیرد و می داند با این بضاعت نمی توان بی ضعف بود، چون نه گروهی هست و نه سالن تمرین و نه حمایتی که بتوان فقط و فقط تئاتر کار کرد. اما او هر بار بر خلاقیت تئاتری اش صحه گذاشته و هر بار بیان کرده که فراتر از تئاتر ایران حرکت می کند. داده پردازی هایش بیانگر خلاقیت صرف است و همیشه بلندنظرانه اندیشه اش را در لفافه شکل هنری مستقر کرده است و ذهن تماشاگر را به استنتاج و دریافت آنان سوق داده است.

شاید بهتر باشد، فالش شدن صداها و کم آوردن بازیگران در انجام حرکات و ادای کلمات برای دقایقی را به عنوان ضعف عمده در کار یادآوری کنیم و اینکه ضرباهنگ نمایش دقایقی از حالت معمولش خارج شده و ذهن تماشاگر نسبت به موضوع و بازنمایی جریانات خسته و پراکنده می شود، اما بیش از این نمی توان ایراد گرفت و اگر کسی این کار را کاملا رد کره باشد حتما بنا بر ذوق و سلیقه شخصی است که چنین خوراک ذهنی را مناسب با ذوق درونی اش ارزیابی نمی کند وگرنه "سیندرلا" حرف ها دارد برای گفتن و نکته های برجسته و قابل دفاعی دارد و در آن خلاقیت هنری موج می زند.

رضا آشفته