در انتظار گلی

نگاهی کوتاه به روایت هفت ترانه قدیمی

یک ضرب‏ المثل بومی امریکایی می‌گوید که برای تعریف یک قصه به هزار صدا نیاز است. هفت صدای هفت پرده تئاتر محمد رحمانیان، قطع نظر از تنوع شخصیتی و مکانی و طبقاتی‏شان، همگی به‏ واقع راوی قصه‌یی واحد با مضمون جدایی و فقدان هستند مضمونی ذاتا تلخ که کارگردان هم ناچار است به تلخی تصویرش کند. البته همان ابتدای نمایش به بیننده‏ هشدار داده می‌شود: دو بازیگر اصلی نمایش، مهتاب نصیرپور و هرمین عشقی، با شکستن دیوار چهارم، نه تنها بیننده را از ناخوشایند بودن کار آگاه می‌کنند بلکه نوید آن را می‌دهند که بیننده خواهد، توانست مصایب روی صحنه را لمس کند. کارگردان بعد از این اتمام حجت، فاصله با تماشاچی را برمی‏دارد و به او اجازه می‌دهد که خود را در هفت اپیزود غرق کند تا اینکه در پایان و با دعوت از تماشاچی‏ها برای آمدن روی صحنه و همخوانی ترانه نهایی بار دیگر دیوار چهارم را برمی‏دارد و کل نمایش را در پرانتزی برشتی می‏‌بندد. پرده‌های نمایش‏ با اجراهای زنده و کوتاه از ترانه‌های قدیمی، از هم تفکیک شده‏اند. هر ترانه ربط تماتیک با قطعه پیشین خود دارد و در لابه‌لای قطعه از آن یاد می‌شود.

انتخاب درست و اجرای خوب ترانه‌ها کاتالیزوری می‌شود که بیننده در آن فرصت کوتاه پیش از شروع قطعه بعدی بهتر بتواند قصه را هضم کند. پشت گروه موسیقی، تصاویری مربوط به لوکیشن داستان با رنگ نوستالژیک سپیا (sepia) روی پرده پخش می‌شود که به کشاندن مخاطب به فضای موردنظر کارگردان کمک می‌کند. قطعه‌ها مستقل از همدیگرند اما یک شخصیت محوری به اسم گلی در آنها تکرار می‌شود که مثل نخی که دانه‌های تسبیح را به هم متصل می‌کند، قصه‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

گلی را نمی‏‌بینیم، فقط نامش را از شخصیت‌ها می‌‏شنویم. از این لحاظ شاید ادای دینی به «در انتظار گودو» اثر بکت مدنظر کارگردان بوده است که شباهت آوایی نام گلی و گودو می‌تواند موید این فرضیه باشد. شخصیت گلی تنها عنصر روایت است که تا پایان در ابهام می‏ماند و نویسنده سعی چندانی در ابهام‏‌زدایی از آن نمی‌کند. تفسیر اینکه آیا گلی‌‏های قطعه‌ها همگی یک گلی واحد هستند یا نه بر عهده بیننده گذاشته شده است. وجود شخصیت گلی گرچه ایده جالبی است ولی به‌نظر می‏آید جای پرداخت بیشتر داشته و تقریبا در حد ایده‏یی تحمیلی باقی مانده است. رحمانیان در انتخاب سوژه‌هایش ریسک بزرگی کرده است. موضوعاتی مثل خودکشی، مهاجرت، هجوم به ‌میهمانی‌‏های مختلط و شبیه آن به‌‏خودی‏‌خود تکراری و نخ‏‌نما هستند و اگر در دستان یک نویسنده کارآزموده قرار نگیرند مخاطب مجرب را از خود می‏رانند.

استراتژی اصلی کارگردان برای دور زدن کلیشه، دیر برملا کردن آن در زمان محدود هر قطعه است. در ابتدای هرکدام، بازیگر آن پرده (که یکی‏‌درمیان نصیرپور و عشقی هستند به‌‏جز یکی از پرده‌ها که با هم حضور دارند) با اندکی مقدمه‏‌چینی، خود و شخصیت‌های فرعی و روابط‏شان را معرفی می‌کند و به‌‏گونه‌یی که سمپاتی بیننده را با خود همراه کند او را تا آخر می‏‌کشاند و آنگاه ضربه نهایی را وارد می‌کند. موفقیت نمایش «هفت ترانه قدیمی» جدای از متن دقیق و حرفه‏یی‏اش، مدیون نگاه باز و به‏روز نویسنده‏اش است.

رحمانیان که در کارهای چند سال اخیر خود، علاقه‏‌اش به فرهنگ غرب و همین‌‏طور دغدغه‌های جوانان را نشان داده، اینجا هم به خوبی توانسته با پرهیز از دام تصورات قالبی رایج، اثر هفت‏پاره‏اش را بدون کلی‏گویی و شعارزدگی، سالم به مقصد برساند و توانایی‏‌اش را در دیالوگ/ مونولوگ‏‌نویسی برای گستره‌یی از شخصیت‌های‏‎های پیر و جوان و از خاستگاه‌های اجتماعی متفاوت به رخ بکشد در پایان باید اشاره کنم که روی صحنه رفتن نمایشی ایرانی با این کیفیت در ونکوور، اتفاق خجسته‌یی است. تا جایی که خاطره نگارنده یاری می‌کند این تئاتر از استاندارد نمایشی ایران چیزی کم ندارد. امیدوارم نخستین تجربه تولیدی رحمانیان در کانادا با کارهای آینده استمرار پیدا کند .