داستان تنهایی بشر

نگاهی به نمایش ”رابینسون کروزوئه” نوشته ”حمیدرضا نعیمی” و کارگردانی ”میلاد نیک آبادی”

رابینسون کروزوئه در نگاه اول داستان تنهایی بشر را تداعی می­ کند. اینکه انسان وقتی در مکانی ناشناخته، مانند یک جزیره متروک تنها بشود، بعدش چه خواهد کرد؟ او تلاش خواهد کرد تا برای نجات و بقای خود بر ناشناخته­ ها چیره شود؛ یعنی باید بتواند ناشناخته­ ها را کشف کند و از آنها به عنوان امکانات و ابزاری برای تداوم زندگی بهره ­مند شود.

این کشف و چیره شدن بر طبیعت همواره به کمک فکر و ذهن انسان ممکن شده است. انسان همیشه ناچار به تداوم حیات بوده و برای این منظور از هر نوع تلاش و زحمتی دریغ نکرده، اما در مقابل آن و در تنهایی و انزوا خوره جان و افسردگی باعث متلاشی شدن فعالیت ذهن و پریشانی روح و روان انسان می شود. آنگاه نتیجه خودکشی خواهد بود و یا مرگی بر اساس اضمحلال روان و ویرانی جسم در اثر پذیرش دردهای جسمانی بسیار سخت و دردناک. اما رابینسون کروزوئه پیش از سوار شدن بر کشتی نشان داده که یک انگلیسی پرهیجان و جاه طلب است. او، که در برزیل زندگی و ثروت زیادی داشته، برای تصاحب نیروی کار ارزان راهی گینه در آفریقاست تا بتواند برده های زیادی را به سرزمین های نوبیناد قاره آمریکا بکشاند و با فروش آن ها بر افزوده مادی خود بیفزاید.

● بدن های آماده

حمیدرضا نعیمی بنابر خواست میلاد نیک آبادی بر رمانی یا پیرنگی انگشت نهاده که به لحاظ دراماتیک پرتنش و هیجان است و این موقعیت نمایشی نیاز به بدن هایی دارد که بتواند از پس آفرینش رویدادهای عجیب و غریب در صحنه برآید. به عبارتی کنش و مکاشفه ای در این تغییر رمان به نمایشنامه پیش روی خود گروه بوده است. نعیمی تا جایی وفادار به رمان است و در پایان نگاه خود را بر آن تحمیل می کند، چنانچه جمعه از رابینسون کروزوئه دل می کند و به دنبال یک زندگی تازه می رود و کروزئه می ماند تا مرگ را در تنهایی خود و در این فضای غریب، که اکنون آشناترین فضاهاست و به آن خوی گرفته و نمی تواند ازش دل بکند، تجربه کند.

● مدل اقتصادی

هدف در اجرای رابینسون کروزوئه خارج کردن موقعیت از تکنیک های شناخته شده است. اول آنکه متن نمایش همچون رمان متکی بر روایت است، اما روایتی نمایشی که چون آثار برتولد برشت بر آن است تا تماشاگر ضمن دنبال کردن خط روایی، لحظات نمایشی آن را هم پیش روی داشته باشد. البته در اینجا بازهم همان مصداق کلی، که نوعی فاصله گذاری و انفصال درک حسی است، در طول اجرا اتفاق می افتد. بنابراین داد و دهش و ترکیبات نمایشی با تغیرات عمده ای نسبت به رمان دانیل دفو انگلیسی شکل گرفته، هر چند آن نگاه اصلی و مضمون محوری همچنان در نمایش میلاد نیک آبادی مانده است. چنانچه می دانیم کارل مارکس، متفکر و مبلغ افکار سوسیالیستی، از این رمان به عنوان یکی از رمان های آغازین طبقه متوسط شهری و بورژوازی فراگیر پس از رنسانس یاد می کند.

همچنین مارکس تاکید می کند جزیره رابینسون کروزوئه را همانند یک مدل اقتصادی فردگرای جامعه بورژوازی می بیند و بر این باور است که قهرمان این کتاب، نماد بورژوازی در نخستین دوره سرمایه داری و نماد استعمارگرایی است که به دنبال کسب مواد اولیه، بازار و نیروی کار ارزان، بخش عمده ای از جهان را فاتحانه استعمار و با صدور مناسبات اقتصادی، آن ها را مستعمره خود تلقی می کند. چنانچه رابینسون کروزوئه با تملک درآوردن جزیره در آن خانه، قلعه و سلاح می سازد و یکی از بومیان را از دست آدمخوارها نجات می دهد و بر او نام جمعه را می گذارد. سپس جمعه را به خدمت می گیرد و بر او فرمان می راند.

چنانچه به گفته مارکس، کروزوئه طبیعت را به ابزار و کالا تبدیل می کند و به آدمیان به عنوان نیروی کارش می نگرد. دیگر اندیشمندان دنیا نیز از این رمان به برداشتی استعمارگرایانه، آن هم از جنس کلاسیک انگلیسی، استناد کرده اند. جیمز جویس ایرلندی و نویسنده صاحب نام قرن بیستم یکی از آنان است که ضمن ستایش این رمان، رابینسون کروزوئه را نمونه تیپیک استعمارگران کلاسیک می داند. ادوارد سعید فلسطینی رابینسون کروزوئه را از نخستین نمونه های ادبیات استعماری یاد می کند که به خوبی دفو ذهنیت استعمارگران انگلیسی را تصویر کرده است. همه این موارد نشان می دهد که این رمان نیز در تب و تاب زمانه خود بر آن است تا گوشه ای از تحولات بنیادین پس از وقوع انقلاب صنعتی و آغاز سرمایه داری و پیدایش طبقه متوسط شهری را به نمایش بگذارد و خود رمان نیز خبر از تحولات عمده فرهنگی در جامعه اروپای غربی مترقی می دهد.

● انرژی معجزه آسا

حالا با آنکه از قرن هجدهم به قرن بیست و یکم پا نهاده ایم، همچنان این رمان در ایران ما برای گروهی تئاتری مسئله شده تا از این طریق مکاشفات فردی و جمعی خود را بر صحنه نمایان کنند. بخشی از این کار بر عهده بازیگران است تا بتوانند با تاکید بر نیروی حرکت و پویایی ذهن و روان در القای فضا و ایجاد انرژی معجزه آسا تماشاگر را درگیر آن کنند. بالاخره آن ابعاد اقتصادی و جلوه استعمارگرایانه خواه ناخواه در پس پیرنگ و روابط آدم ها موج می زند. شاید هم تنهایی و نبرد و ستیز یک تنه رابینسون برای بقا مهم تر جلوه کند، زیرا می خواهد از میمون ها و دیگر موجودات طوری استفاده کند تا راحتی او را به دنبال داشته باشند. چنانچه می بینیم میمون ها ابزاری برای به چنگ آوردن نارگیل خواهند بود.

بازیگران به صورت گروهی در تکاپو و تحرک اند و مدام ترکیب بندی و تصویری را می آفرینند که هر لحظه تازگی خود را داشته باشد و با شکستن آن لحظه، لحظه بعدی شکل می گیرد. بدن بازیگران در ارتباط با ابزاری که در آنجا حالت چرخ های مکعبی پوشیده با گونی را دارد، می خواهد جلوه های متعدد و متنوع را پیش روی چشمان مخاطب قرار دهد. مدام هم این تصاویر جا به جا می شود، چنانکه می بینیم گاهی کشتی می شود، گاهی خانه و گاهی قفس و گاهی اتاق و قلعه و هر آنچه باید لحظات زندگی رابینسون کروزوئه را بسازد. بنابراین گروه هدفمندانه آنچه باید را خلق و بازآفرینی می کند. نتیجه هم رضایت بخش است، زیرا تنوع حرکات ضرباهنگ پرشتابی را بر اجرا تحمیل می کند و این روند منجر به لحظات پرانرژی و حتی کمیک می شود. شاید تنها لحظات تراژیک مسئله آدمخواران و بیماری و مرگ رابینسون کروزوئه باشد وگرنه مابقی لحظات در تدارک شادابی و خنده اند. آنچه بازیگران در مواجهه با هم خلق می کنند از چنین نیتی پیروی می کند. مواجهه رابینسون با همکارانش در کشتی و ماقبل آن کاملا خنده آور است. در صحنه های به چنگ آوردن میمون ها هم باز نوع حرکات خنده آور است. بنابراین جلوه اصلی و گونه حاکم بر متن و اجرا کاملا نوعی فضای کمیک خواهد بود.

● مناسبات موجود

شاید اشکال کلی را بتوان در روند تکراری اجرا بر پایه مناسبات موجود در گروه "شایا" تلقی کرد؛ یعنی از ابتدا تا پایان را می شود در انطباق با دیگر اجراهای گروه شایا یکی دانست. مثلا اینکه کار با موسیقی و با تحرک موزون بازیگران آغاز می شود و تمام حرکات در همسویی کار بازیگران شکل گرفته و همچنین استفاده از ابزار صحنه که در کارهای قبلی مثلا صندلی یا نیمکت بوده و در اینجا چرخ جای آن را گرفته است. از آنجا که پردازش تازه ای برای استفاده از این موارد نشده، تا حدی با روند خلاق و مکاشفه گرایانه گروه در تناقض است. به عبارتی همان بهتر که گروه "شایا" همین روند و نشانه های ساختاری و فرم گرایانه خود را سمت و سوی تازه تری دهد و گرنه در درازمدت این فرم هم به دلیل پرهیز از تنوع دچار انقباض ذهن تماشاگران ثابتی خواهد شد که کارهای این گروه را دنبال می کنند. مثلا فقط کافی است همانند کارهای قبلی آغاز با موسیقی و حرکات موزون نباشد و یا اگر هم اصرار بر آن هست، نوع دیگری از آن آزموده شود. شاید این برداشت تماشاگری باشد که دوست دارد این گروه خلاق همچنان بر جزییات اجرای خود نیز تاکید مکاشفه گرایانه داشته باشد، تا چه رسد بر کلیات که آن هم به نوعی باید دستخوش پردازش های نوین تری شود.

رضا آشفته