نمایش ”باغ شازده”

نگاهی به نمایش ”باغ شازده” نوشته سیدعلی موسویان و کارگردانی محمد زوار بی ریا

بررسی دیدگاه ها و نقطه نظرات هنری و اندیشمندانه چهره های صاحب نام در صحنه تئاتر جهانی همواره می تواند زمینه تجربه اندوزی بهتر و قوی تری را در جوانان و چهره های نوپای تئاتر فراهم کرده و شرایطی را ایجاد کند که آنها با بهره گیری از این دیدگاه ها و تجارب بتوانند نقش خود را در هویت بخشیدن به تئاتر کشورمان پر رنگ تر کنند و گام های بعدی خود را محکم و حساب شده تر بردارند. یکی از این موارد نگاه به جمع بندی عقاید و نظرات صاحب نظران هنر تئاتر در جهان، پیرامون ”علل موفقیت یک اثر نمایشی” است.

در یک نگاه کلی یکی از دیدگاه های مطرح در این مورد که طرفداران بی شماری نیز دارد، توجه به این اصل است که یک اجرا در اولین گام می بایست سرگرم کننده باشد و انگیزه لازم را در مخاطب برای دیدن نمایش، تعقیب داستان آن و دریافت پیام های احتمالی در متن و اجرا فراهم کند. این تئوری بر این اصل پافشاری می کند که اگر تماشاگر از یک اجرا به شکل کلی خوشش نیاید و سرگرم نشود سالن اجرا را ترک می کند و به این ترتیب زمینه انتقال اهداف نویسنده و کارگردان از آماده سازی یک اجرا و کسب تجربه ای تازه در رو در رویی با مخاطب، از بین می رود.

پس ابتدا بایستی تماشاگر و مخاطب را نشاند و با او حرف زد آن هم در قالبی زیبا و با بهره گیری از نهادها، استعاره ها، تصاویر و خلاصه هر آنچه که بتواند پیام های نمایش مورد نظر را به صورت غیرمستقیم یا مستقیم، در قالبی رئالیسی تا غیررئالیستی در نگاهی تخصصی و ویژه یا در قالبی ساده و عام پسند به وی انتقال دهد. اما همانند دیگر موارد مشابه و از این دست، که مفاهیم واقعی و اصیل هنر نمایش در کشورمان همواره در لایه ای از توجیهات و سطحی نگری ها گم می شوند، این تئوری سرگرم کردن تماشاگر در گام نخست نیز، توسط برخی دوستان هنرمند به بیراهه رفته است و به اصطلاح پیام را اشتباهی دریافت کرده اند.

برتولت برشت به عنوان یکی از شاخص ترین متفکران تئاتری زمانی از سرگرم کنندگی به عنوان یکی از علل موفقیت یک اثر نمایشی نام می برد که این وجه سرگرم کنندگی بستری می شود تا تماشاگر به انبوهی از مفاهیم درون متنی یا اجرایی نزدیک شود و آن ها را درک کند. وی به زبان عامیانه می گوید: اول تماشاگرت را بنشان و با جنبه های سرگرم کننده اثر او را در اختیار بگیر، سپس اهداف واقعی اجرایی خود را به او انتقال بده و در نتیجه به اصطلاح رسالت تئاتری خود را به انجام برسان. اما همانند اغلب اوقات ما باز هم به بیراهه می رویم یا کار را آنچنان در قالب های پیچیده و گنگ غرق کرده و آن را از جنبه سرگرم کنندگی دور می کنیم که فقط موفق می شویم بخش کوچک و قلیلی از خیل تماشاگران را با اثر اجرایی مان همراه کنیم یا از سوی دیگر فقط و فقط به جنبه سرگرم کنندگی و به اصطلاح تفریح تماشاگر می اندیشیم به گونه ای که از رسالت واقعی هنری ناب چون تئاتر غافل می شویم و دور می افتیم.

همان گونه که دوستان تئاتری در جریان هستند این روزها شاهد اجرای نمایش ”باغ شازده” به کارگردانی یا به قولی رژیستوری میرزا محمدخان زواره بی ریا در تالار سنگلج هستیم. نمایشی که هفته اول اجرای خود را تجربه کرده است و به طور قطع شاهد جا افتادن این اثر طی هفته های آتی اجرایش خواهیم بود. سیدعلی خان موسویان نویسنده این اثر در نمایشنامه خود با بهره گیری از بحث تاریخی کشف حجاب توسط رضاخان قلدر به میدان آمده و ماجرای خانواده شازده فریدون خان مستوفی الممالک را در سال ۱۳۱۵ بازگو می کند. هنگامی که شازده همراه با همسرش گلچهره خانم به قصد زیارت به سفر می روند، در جریان درگیری های صورت گرفته بین نیروهای دولتی و بانوان به منظور کشف حجاب، ناگهان گلچهره خانم که بچه ای شش ماهه در شکم دارد گم شده و از چشم ها ناپدید می شود. راز گم شدن همسر شازده فریدون خان در سال ۱۳۱۵ پس از ۷۷ سال بنا به نقل قول موجود در اجرا، در سال ۱۳۹۲ در خانه مسکونی دختری امروزی به نام گلچهره با نامزدی جوانی فرشید نام گشوده شده و از بررسی اتفاقات پس از این دو تاریخ، مشخص می شود که گلچهره سال ۱۳۹۲ نوه شازده فریدون خان بوده است، نوه ای که شباهت زیادی به همسر گمشده فریدون خان در سال ۱۳۱۵ دارد و ...

با نگاهی به پوستر و بنر چاپ شده ”باغ شازده” و حک واژه کمدی بر بالای نام نمایشنامه و همین طور نیم نگاهی به عکس چاپ شده در کلام های تبلیغاتی اثر، کاملاً مشخص می شود که قرار است مخاطب برای دیدن اجرایی با بار طنز به سالن پای بگذارد. نمایشی که قرار است شما را سرگرم کند، خنده ای گوشه لبتان بنشاند و کمی از بار مشکلات و موانع روحی شما کم کند و سپس در ادامه به رسالت تئاتری خود نیز جامعه عمل بپوشاند و شما را با دستاوردهای بکری از اهداف واقعی تئاتر راهی منزل کند.

پس با لبخند کمرنگی وارد سالن اجرا می شوید و نمایش آغاز می شود و سرانجام پس از یک ماراتن نمایشی، اجرای اثری تحت عنوان ”باغ شازده” پایان می یابد و شما به سلامتی از دنیای نمایش به خیابان های پر دود و دم شهر بر می گردید و در گرمایی بی سابقه راهی منزل و کاشانه خود می شوید و صد البته طبق عادت همیشگی در یک جمع بندی تلاش می کنید تا به این نتیجه برسید که دیدن این نمایش که با تلاش زیاد بازیگران و در یک جمله، همکاری و هماهنگی تمامی دست اندرکاران از کارگردان گرفته تا عوامل صحنه آماده شده، چه دستاوردی برای شما در بر داشته است.

همواره در کلاس های آکادمیک نمایش در خصوص متن یک اثر اجرایی، به دانشجو گفته می شود که متون نمایشی زمانی که به اجرا می رسند بایستی به گونه ای باشند که حتی نتوان یک دیالوگ یا جمله را از آن حذف کرد و حذف هر جمله موجب صدمه زدن به ساختار یک متن شود. اما متن نمایشنامه ”باغ شازده” به گونه ای است که بدون اغراق می توان ۵۰ درصد آن را به راحتی حذف کرد.

به زبان دیگر، شاید بتوان به این نتیجه رسید که پازل های نمایشنامه ”باغ شازده” به هیچ وجه در کنار هم قرار نگرفته و به اصطلاح جفت و جور نمی شوند و شما به هیچ وجه نمی توانید روندی منطقی را در این داستان در ابعاد تاریخی، واقعی یا انتزاعی آن دنبال کنید. ماجرای نمایش به گونه ای خاص در جنگ و جدل این سه بعد اسیر شده و گیر افتاده است. به گونه ای که به هیچ عنوان نمی تواند خود را از آن ها برهاند. کشتت و سردرگمی متن آن چنان گسترده است که به راحتی تاثیر منفی اش را در جای جای اجرا هم گذاشته و متأسفانه کارگردان در اجرا نیز موفق نشده کمی از بار سطحی بودن اتفاقات نمایشی موجود در متن کم کند. وقایع و اتفاقات در متن نمایش به گونه ای غیردراماتیک در کنار هم قرار گرفته اند که با هیچ چسبی نیز نمی شود آنها را به هم چسباند و شما وادار می شوید که تنها به این دستاورد بسنده کنید که دیالوگ ها در بستری از اتفاقات و با حضور شخصیت های نمایش به این منظور کنار هم قرار گرفته اند که فقط و فقط شما را بخندانند، بدون آنکه اتفاق دیگری برای شما بیفتد. اما با دیدن اجرا در این بعد هم به دستاوردی نرسیده و بهره ای نمی برید، چگونه می توان خندید وقتی که کلمه ”کثافت” حداقل ۳۰ بار در یک نمایش تکرار می شود و شما با نگاهی به اطراف خود نگران هستید که کودکی یا نوجوانی در سالن اجرا حضور نداشته باشد؟ چگونه می توان یک کلمه موبایل را به موال ”توالت” تبدیل کرد و حال ۱۰ دقیقه مثلاً تماشاگر را به چگونگی انجام قضای حاجت در موبایل خنداند و سرگرم کرد؟

چگونه می توان طی دیالوگ های بسیار زیادی در مورد تلخکی و نشئه گی منقل میرزا و سبیل عذرا خانم بدون هیچ بار دراماتیکی سخن گفت و به دستاورد خنده تماشاگران بسنده کرد؟ نه ... به نظر می آید یک جای کار عیب دارد ... به نظر می آید مشکلی در کار هست.... به نظر می آید که ...

در این قسمت این مطلب بد نیست یادآوری شود که سالن های نمایشی موجود در سطح استان تهران به گونه ای رسماً اعلام، هر کدام مرکز توجه قشر خاصی از جامعه تئاتری قرار گرفته و آثاری خاص در آن به اجرا در می آیند. مخاطبان می توانند تصور کنند که در هر سالن اجرایی با چه آثاری رو به رو هستند. برای مثال، وقتی صحبت از تالار سنگلج می شود، نمایش های ایرانی با ویژگی های سنتی یا تخت حوضی، می توانند در این تالار اجرا شوند. اما یادمان باشد که گروه های منتسب به ”گروه های تئاتر آزاد” نیز در استان تهران فعالیت دارند که در سالن هایی غیر از مجموعه هایی مانند تئاتر شهر و ایرانشهر فعالیت می کنند.

گروه هایی که تماشاگرانشان فقط برای خندیدن و تفریح کردن در سالن ها حضور می یابند. اما با توجه به پیشینه تالار سنگلج و تأثیر غیرقابل کتمان این تالار در پیشینه نمایش در کشورمان، معرفی بازیگران بنام و هویت بخشیدن به تئاتر واقعی و ناب ایرانی می بایست بین این نمایش های اجرا شده در تالار سنگلج و سالن های تئاتر آزاد تفاوت ایجاد کرده و بدانیم که تماشاگران تالار سنگلج غیر از خندیدن و سرگرم شدن قرار است به مقوله های ارزشمند دیگری هم در زمینه هنر تئاتر از نظر محتوا، شیوه اجرایی و مضمون دست یابند که متأسفانه در رابطه با نمایش فوق این گونه نیست.

با اشاره کوتاهی که به متن نمایش ”باغ شازده” داشتیم، به کارگردانی این اثر می رسیم که در این بخش شاید بتوان با جسارت گفت که تنها صحنه موفق در این اجرا، صحنه یادآوری خاطرات فریدون خان و همسر واقعی اش و صحبت آن دو پیرامون واقعه سال ۱۳۱۵ است که کمی جذابیت دارد و تماشاگر را به خود جلب می کند و موارد خلاقیت، نوآوری و جذابیت خاصی در کار مشاهده نمی شود.

از طراحی صحنه گرفته که به سهوالوصول ترین و پیش پا افتاده ترین نوع خود شکل گرفته تا بحث موسیقی و نور که مشکلات خاص خود را دارند. در تمامی میزانسن هیچ گونه جنبه زیباشناسانه و دراماتیکی دیده نمی شود و همه چیز در اجرا به هم ریخته است. تقسیم صحنه به دو قسمت ”گذشته” و ”حال” موجب می شود که فضای محدود صحنه تالار سنگلج به دو قسمت تقسیم شود و حال با قرار دادن یک میز و چند صندلی در یک بخش از صحنه و یک تخت خواب و کمد در قسمت دیگر صحنه عملاً بازیگران با محدودیت بسیار زیاد جا و فعالیت رو به رو هستند، همانند صحنه ماقبل پایانی که شازده فریدون خان در مواجهه با سردارخان می خواهد تمناهای خود را بگوید. در این صحنه که نزدیک به ۱۰ نفر حضور دارند باعث می شود که چهار نفر در یک صف به پرده کناری بچسبند تا بازیگران اصلی دیده شوند و صحنه هایی این چنین در اجرا کم نیستند.

در آثاری از این دست آنچه شرایط را برای تماشاگران بیشتر قابل قبول کرده و فضا و بستر لازم را برای مخاطب آماده می کند، استفاده از موسیقی است که به رغم انتخاب موسیقی مناسب، در مواردی موسیقی آن قدر گوشخراش پخش می شود که حتی دیالوگ ها شنیده نمی شوند و در پخش افکت نیز این گونه است. برای مثال، افکت پای کوبیدن سربازان تا جایی بلند پخش می شود که حتی تماشاگران ردیف اول سالن نیز هیچ دیالوگی را نمی شنوند. استفاده از نور نیز به هیچ وجه با مباحث مطروحه در اجرا و متن منطبق نیست. نور در بسیاری از لحظات اجرا همانند دیدن ”کابوس” یا ”اوهام”می توانست و اصولاً می بایست رنگی باشد تا به القای وهم و ترس کمک کند که به هیچ وجه این گونه نیست. اصولاً صحنه های پر رمز و راز (که در این نمایش کم نیستند) صحنه هایی هستند که به هیچ وجه نبایستی در آنها از نوری با یک وسعت نامحدود استفاده کرد، بلکه می بایست انتخاب نورها، زاویه تابش و رنگ آنها به گونه ای باشد که القاکننده فضای ارعاب، وحشت و ترس و کابوس باشد که متأسفانه در اجرای نمایش ”باغ شازده” به هیچ وجه به این مسئله توجه نشده است و اما بازیگری....

در یک کلام آنچه سرانجام این اجرا را به جایی می رساند که تماشاگر با تمام مشکلات مطرح شده تا پایان در سالن مانده و آنجا را ترک نمی کند، بازی تعدادی از بازیگران این نمایش است. بازی مهدی زمین پرداز در نقش ”منقل میرزا”، سیدعلی موسویان در نقش ”آژان باشی” و سیروس اسنقی در نقش ”شازده فریدون خان” در این اجرا مورد توجه تماشاگران قرار خواهد گرفت که شاخص ترین این سه بازیگر همانا مهدی زمین پرداز است که ثابت می کند تکنیک های بازیگری را به خوبی آمیخته و بدون هیچ گونه فشار جسمانی و غلو، نقش خود را به خوبی به انجام می رساند. وی این قدر مسلط است که در لحظات کوتاهی که در نقش متفاوت (جاهل) در مقابل عذرا بازی می کند به رغم زمان محدود، ویژگی های نقش جدید را نیز به بهترین شکل ارائه می دهد و به باور می نشاند.

نوشین سلیمانی در نقش عذرا نیز اگر از فریادهای اعصاب خورد کردنش بگذریم، بازی قابل قبولی از خود ارائه می دهد و به عنوان دو مورد اعتراضی در این بخش بایستی به انتخاب بهار محمودزاده برای نقش ”طناز” اشاره کرد که به رغم تلاش فراوان، به نظر می آید که این فرد با لهجه انتخابی اش برای شخصیت مورد نظر مناسب نیست و دوم بایستی به بازی کارگردان در نقش ”فرشید” اشاره کرد که هیچ گونه پرداخت دراماتیک و شاخص شخصیتی در آن مشاهده نمی شود. در پایان این مکتوب بایستی یادآوری کنیم که تماشاخانه سنگلج برای بسیاری از اسطوره های تئاتر کشورمان همچون انتظامی ها و نصیریان ها یادگار و نمادی از یک جریان ناب تئاتری برگرفته از متون ایرانی است که هیچگاه نبایستی این پیشینه را در خصوص تماشاخانه سنگلج نادیده گرفت. همچنین امیدواریم زمینه ای فراهم شود تا این تماشاخانه با مدیریت فهیم اتابک نادری بتواند مجدداً به جایگاه واقعی خود برگردد و نقش واقعی خود را در معرفی آثار برجسته به صحنه تئاتر کشور ایفا کند.

مسعود موسوی