روایت یک افسانه تمثیلی در بستر رئالیست

نگاهی به نمایش ”ترنج” نوشته ”عباس عبدالله زاده” و کارگردانی ”تینو صالحی”

افسانه ها روایتی شفاهی از بازتاب دوره های تاریخی، ویژگی های زندگی مردم، روابط آن ها با یکدیگر و مجموعه ای از گزاره های فرهنگ روایی هر سرزمین اند و به نوعی می توان گفت افسانه، تفسیرگر احساسات عمیق و ژرف انسانی است و در بطن خود طی قرون و اعصار، ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع را حفظ کرده اند.

در میان افسانه های ایرانی، افسانه های کردی رنگ و بوی دیگری دارند، علاوه بر شکل فولکلوریک و بومی آن ها، تعبیرهای مفهومی از ترکیبات زیبا و لطیف در انواع لهجه های کردی وجود دارد که معمولا با مضمونی عاشقانه و حماسی همراه اند.

داستان نمایش «ترنج» هم برآمده از یک افسانه عاشقانه و بومی کردی است؛ داستانی سمبولیک در ستایش عشق که با رویکردی معناشناسانه تقابل رهایی عاشقانه را با قدرت مطلقه حاکم بیان می کند.

«چیرو»، چوپان ساده دل و جوان، دلباخته «کانی»، دختر زیباروی دهکده شده و شرط کانی برای ازدواج با چیرو رفتن به باغچه ممنوعه پاشا، حاکم دهکده و چیدن چند شاخه گل سرخ برای اوست؛ درخواستی که چیرو را بر سر دو راهی مرگ و زندگی برای وصال ابدی معشوق قرار می دهد، زیرا سال هاست که به دستور حاکم ستمگر، روییدن هر گل سرخی در دهکده ممنوع است و شایعه شده که گل سرخ را فقط می‌توان در باغچه پاشا (حاکم) پیدا کرد و رفتن به این باغچه و دزدانه گلی چیدن راهی بی بازگشت و برابر با مرگ است؛ اما چیرو به این راه بی بازگشت قدم می گذارد و زمانی که خودش را به باغچه پاشا می‌رساند، متوجه می‌شود که هیچ گل سرخی در کار نیست و تنها گل‌های زرد در این باغچه روییده‌اند. چیرو با خون خودش این باغچه را سرخ می‌کند تا بتواند برای دختر گل سرخ هدیه ببرد...

این افسانه عاشقانه و سمبولیک کردی سرشار از نشانه های معنایی است که در بستر نوشتاری نمایشنامه «ترنج»، در قالب یکی از دو اپیزودهای نمایش نقل می شود و اپیزود دیگر در حاشیه این اپیزود اصلی، با مضمون مشترک عشق، داستان دیگری را در تکمیل داستان اصلی روایت می کند.

اپیزود دیگر، که درونمایه پوشیده تری در توصیف عشق دارد، داستان دو نوازنده دوره گرد به نام های عطا و فتاح است که استاد (عطا) در تمرین خوب خواندن به شاگرد ساده لوح خود (فتاح) درس عاشقی می دهد و از او می خواهد تا با دل بستن به گلدانی، عشق را در خود زنده کند و بتواند به خوبی شعر بسراید تا به خواست گل باجی و خان باجی (مادران چیرو و کانی) در جشن و سرور، پیش روی مردم ده، یکی از به یاد ماندنی ترین بزم های ساز و آواز خود را بر پا کنند.

داستان هر کدام از دو اپیزود مختلف، ادغام شده در هم روایت می شود و در صحنه پایانی آدم های هر دو اپیزود به هم مربوط می شوند و در روند منطق رئالیستی اثر جا می گیرند.

به طور کلی، استفاده از افسانه، به عنوان یک زیرمتن یا زمینه اصلی داستان دراماتیک، به نوعی ملزوم دانستن و شناخت فراوان نشانه ها و رمزگشایی این افسانه هاست. در غیر این صورت افولی است در پرتگاه قلم زدن در این حیطه و می تواند نمایشنامه را به سردرگمی و بی سرانجامی در روایت زبانی بکشاند.

گل سرخ در این افسانه معروف و کهن کردی، نشانه ای از عشق، باکرگی و پاکی است که در دست قدرت مطلق (باغچه پاشا) اسیر است و معمولا کمتر کسی توانسته این عشق را آزاد کند، مگر عاشق واقعی و پاکدل. در نهایت، عاشق واقعی (چیرو) است که حقیقت را کشف می کند و بر او آشکار می شود که گل های باغچه حاکم همه زرد است و اصلا از گل سرخ خبری نیست و باغچه گل سرخ تنها توهمی است از آمال و آرزوهای رنگ باخته نسلی که ارزش های کهن، رفته رفته برایش رنگ می بازد.

طرح نمایشی «ترنج» به دلیل همین بستر سمبولیک داستانی اش باید در ساختار روایتی غیررئالیستی پرورش داده می شد. درواقع شکل گیری ساختار دراماتیک نمایشنامه در قالب رئالیستی و منطقی، امری عجیب است که منجر شده نمایشنامه در رویکرد مفهومی خود با تضادها و ضعف هایی مواجه شود. استفاده از یک دیالوگ نویسی رئالیستی در بیشتر صحنه های متن «ترنج» و روایت این افسانه تمثیلی در بستر رئالیست و زندگی روزمره، با طنز و شوخی های کلامی، موجب شده تا نمایشنامه منطق درست ساختاری نداشته و به ویژه اپیزود عطا و فتاح به دلیل پی رنگ ضعیف داستانی و رفتن به سمت یک کمدی کلامی به بخشی زائد تبدیل شود که حذف آن نه تنها لطمه ای به ساختمان دراماتیک نمایشنامه نمی زند، بلکه موجب بهبود کیفیت و انسجام ساختمان درام هم می شود؛ به ویژه که کاملا مشهود است این اپیزود در کارگردانی و اجرا نیز بیشتر برای تغییر فضای مفهومی و سنگین اپیزود سمبولیک داستان عاشقانه اصلی به کار گرفته می شود و با تأکید بر طنز کلامی و وجوه سرگرم کننده نمایش، کیفیتی نازل پیدا می کند؛ به عنوان مثال استفاده از کلماتی مانند مازوخیست یا کاتارسیس از سوی عطا (استاد موسیقی) در شوخی ها و طنز کلامی اش خطاب به فتاح (شاگردش) نه تنها موجب تناقض مفهومی در فضاسازی و منطق رئالیستی نمایش می شود، بلکه این سوال را به وجود می آورد که چگونه این دو شخصیت ساده و محلی می توانند از کلماتی تخصصی و روانشناسانه در کلام خود استفاده کنند؟! در نتیجه این ذهنیت تداعی می شود که کارگردان برای جذب مخاطب و افزایش طنز نمایش، به این شکل دیالوگ گویی بازیگر تن داده است.

«ترنج» از منظر اجرا و ایده های کارگردانی و بازیگری اثری شاخص است و در این بخش به سمت وجوه تمثیلی و نشانه ای متن می رود؛ به عنوان مثال طراحی صحنه ای ساده و بدون آکساسوار اضافه و تنها استفاده از یک پارچه که سطح صحنه را پوشانده و در زیر آن چند بازیگر با ارائه فرم های فیزیکی مختلف، پارچه را در اشکال مختلفی طرح و شکل می دهند (به شکل کوه، سرزمین، جوانان عاشق مدفون در زیر خاک و ...) و با آن برای روایت مکانی داستان فضاسازی تمثیلی می کنند، ایده بسیار خلاقانه ای است که در جهت معنای نشانه شناسانه مفهوم افسانه بسیار قابل توجه است و به ساخت فضایی مینی مالیستی و در عین حال سمبولیک نمایش، کمک فراوانی می کند.

وقتی این ایده های اجرایی در کنار طراحی های خوب و حساب شده صحنه، لباس، نور و میزانسن ها و بازی های نسبتا یکدست و قابل توجه نمایش قرار می گیرد، تناقض ها و تضادهای نوشتاری متن، به ویژه در اپیزود عطا و فتاح بیشتر نمایانگر می شود؛ گویی این همه ایده اجرایی و توان بازیگری بیهوده صرف شده و در نهایت نمی تواند تکلیف مخاطب را با اثر به عنوان یک نمایش سرگرم کننده کمدی یا نمایشی مملو از نشانه های مفهومی از افسانه، روشن کند.

فروغ سجادی