تئاتر پیکنولپسی و تماشاگر پیکنولپسیک

نگاهی به نمایش ”پیکنولپسی” نوشته ”حمیدرضا صفری” و کارگردانی ”بنفشه اعرابی”

تئاتر "پیکنولپسی" نمایشی متشکل از چند تابلوست که با موضوع تنهایی آدمی محاصره شده در دنیای رسانه ها طراحی و اجرا می شود. انسانی که اغلب نمی داند آنچه بر او می گذرد واقعیات محسوس پیرامون اوست یا بخشیاز توهماتش. پیکنولپسی اصطلاحی روان پزشکی است و مطابق آنچه در کتب مرجع روان پزشکی (مثل کتاب خلاصه روان پزشکی (علوم رفتاری و روان پزشکی بالینی) یا کتاب مرجع کاپلان) آمده است نوعی از بیماری صرع (اپیلپسی) است که در کودکان رایج بوده و از آن با عنوان "صرع کوچک"یاد می شود.

شرایطی که در آن بیمار در وضعیتی متضاد از آگاهی ارادی قرار می گیرد و در حالتی میان خواب و بیداری دچار تقطیعات ذهنی می شود. تئاتر "پیکنولپسی" می کوشد با تصویرسازی، وضعیت آدمی را به نمایش درآورد که در هزاره سوم و به رغم حضور جدی و پررنگ رسانه ها و اشکال مختلف ارتباطی که به صورت تئوریک موجب افزایش خودآگاهی جمعی خواهند شد، دائما دچار تقطیع هوشیاری شده و در فضای میان خودآگاهی و ناخودآگاهی در حرکت است؛ بدیهی است ایده اجرایی نمایش آنجا به بار خواهد نشست که تماشاگر خود نیز در این احساس با گروه اجرایی همراه شود و در آنچه روی صحنه می بیند نشانگان پیکنولپسی خود را باز یابد. از دیگر سو بدیهی به نظر می رسد که برای تقویت عناصر دیداری و شنیداری نمایش، استفاده از ابزارهای گوناگون چندرسانه ای ضروری خواهد بود. به بیان دیگر اجرای نمایش "پیکنولپسی" بدون استفاده از ابزارهای چندرسانه ای (انیمیشن، تصویر، گرافیک، مجسمه سازی، رنگ، نور، صداپردازی و..) و همچنین تکنیک های مختلف تئاتری (استفاده از شیوه های مختلف بازیگری، ماسک‌ یا شیوه طراحی صحنه و لباس) به هدف غایی خود نخواهد رسید. نکته بسیار مهم در اجرای نمایش تعمد کارگردان در پرهیز از محوریت متن بر اجراست. به عبارت دیگر آنچه پیکنولپسی را برای مخاطب جذاب می کند، بیش از هر چیز ایده های خلاقانه اجرایی است، نه آنچه در شکلی کلاسیک به عنوان داستان نمایش می شناسیم. در"پیکنولپسی" اگرچه هر تابلو در ارتباطی قابل تشخیص با تابلوهای قبل و بعد از خود است، اما به شکلی حساب شده قابل درک و دریافت است. از سوی دیگر آنچه برای تاکید بر وقوع پیکنولپسی در شخصیت نمایش ضروری است؛ در مواجهه قرار دادن او با انواع و اقسام اشکال رسانه ای ست که امروز مستقیم و غیر مستقیم او (ما تماشاگران نمایش) را در احاطه خود قرار داده است. شاید دست و دلبازی بیش از حد کارگردان در استفاده از مدیاهای مختلف دیداری و شنیداری در مدت کوتاه نمایش (۴۵ دقیقه) در نگاه نخست موید نوعی عدم پایبندی کارگردان به قراردادهای نمایشش باشد، اما با کمی دقت می توان از این موضوع به عنوان قرارداد جاری نمایش یاد کرد. چندانکه به نظر می رسد اجرای این نمایش شکلی شناور داشته و در هر مقطع زمانی، مکانی و با توجه به شرایط می توان از انواع رسانه های دیگر برای تقویت تاثیر آن استفاده کرد. از همین روست که استفاده از کلام در نمایش نیز تنها به عنوان یکی از ابزار رسانه ای مطرح بوده و استفاده از آن در حالی که تا میانه های نمایش اثری از کلام نیست به عنوان شکست قرارداد نمایش با مخاطبان محسوب نمی شود. فرض کنید در فضایی قرار گرفته اید که دلیل منطقی و عینی برای اثبات واقعیت مشاهداتتان در اختیارتان نیست در این صورت به هیچ عنوان نمی توان مرزی میان توهم و واقعیت کشید و محسوسات و تخیلات بر یکدیگر منطبق خواهند شد. تصویرسازی های انجام شده در "پیکنولپسی" از همین فرمول تبعیت می کنند. به نظر می رسد از نخستین تابلو تا پایان نمایش آنچه مدنظر کارگردان است، ایجاد فضای شناور میان واقعیت و توهم است. منطبق شدن تصویر و بازیگر، تکرار اتفاقات و یکی شدن بازیگر با فضای پیرامون نمونه های واضحی از همین موضوع است.

پیش از این اشاره شد که "پیکنولپسی" یا "صرع کوچک" بیماری شناخته شده ای است که در کتب مرجع پزشکی و روانشناسی تعریف مشخصی دارد، اما لازم است به این نکته اشاره کنم که به نظر نمی رسد در طراحی و اجرای نمایش به مفهوم دقیق پزشکی پیکنولپسی توجه شده باشد، بلکه آنچه اهمیت دارد ایجاد موقعیتی تصویری (و البته نه دراماتیک) متناسب با مفهوم "بهت زدگی" است؛ موقعیتی شبیه به آنچه در فیلم های سه گانه ماتریکس ساخته برادران واچوفسکی شاهد بوده ایم. هجوم رسانه های مختلف و پرتاب اطلاعات گوناگون (که در بسیاری از موارد بی ربط و متناقض و غیرمستند نیز هستند) ما را مجبور به زیست در جهان مجازی (در اینجا مجازی به معنای عام غیرواقعی و نه سایبری) کرده است که در بسیاری از موارد فرصت تحلیل و قضاوت را از ما گرفته و ما را به بازگو کنندگان طوطی وار آنچه از این اطلاعات به ما اصابت کرده است، تبدیل می کند. البته طبیعی است که در هر صورت تماشاگران، شاهد پیکنولپسی بنفشه اعرابی و کارگردان نمایش اند و از همین روست که برخی صحنه ها علی رغم توجه کارگردان به حفظ ریتم، تمپو و سرعت اجرا، منطبق بر شخصیت پیکنولپسیک او، بیش از اندازه طولانی و مکرر شده و برخی دیگر بدون توجه به ظرفیت بالای تصویری در حد نمایی از یک ایده باقی مانده و به سرعت خاتمه می یابد.

نکته آخر اینکه، تماشاگر نمایش این فرصت را یافته است تا به تجربه شهودی تازه ای دست زند و مرزهای منطقی وقوع حوادث را درنوردیده و در دام شک میان واقعیت و وهم گرفتار شود، تجربه ای که هر کدام از ما در سنین پایین تر به گونه ای شخصی آن را به دست آورده ایم. اما کاش بنفشه اعرابی با اعمال تمهیداتی، فرصتی فراهم می کرد تا تماشاچیان، خود نیز دنیای پیکنولپسیک خود را در بحبوبه تصاویر تجربه کنند. برای مثال می توان از جای خالی دوربینی یاد کرد که می تواند تصاویر در هم ریخته تماشاگران در حین مواجهه با اثر را وارد اجرای نمایش کند. چنین تداخل تصویری ضمن ایجاد فضای بصری مناسب، تاکیدی است بر پیکنولپسیک بودن همه ما؛ واقعیتی که از آن فرار می کنیم.

علی جعفری فوتمی